خوشبختی یعنی…

۷:۳۲ ق.ظ ۱۱/شهریور/۱۴۰۰

چندی پیش جمله‌ای شنیده بودم از میلان کوندرا که در کتاب بار هستی نوشته بود: «خوشبختی، تمایل به تکرار است.»
این جمله در ذهنم ماند تا امروز که دلم برای ورز دادن جملات تنگ شد. اولِ صبح طبق روال دوره‌ی جمله‌ورزی در اول صفحه نوشتم خوشبختی. بعد یک صفحه درباره‌اش آزادنویسی کردم و بعد عزمم را جزم کردم تا پایان روز صفحه‌ای دیگر را به ساختن جملات مربوط به این واژه اختصاص بدهم و پُرش کنم و لابلای کارهای ریز و درشت به این مفهوم از ابعاد گوناگون بنگرم. بعد از صبحانه نوبت به ناهار رسید که به پسرم قول داده بودم برایش چیپش درست کنم و ماکارونی. چیپش جایزه‌ی انصراف دادنش از خرید چیپس و پفکِ به قول خودش «بی‌مفید» بود و ماکارونی هم که هوس ناهارش. پخت ماکارونی با ملاطی که از شام دیشب مانده بود زیاد کار نمی‌برد ولی چیپس یروسه‌ی خاص خودش را داشت. شستن ظرف‌ها و مرتب کردن خانه و درست کردن شام هم ادامه‌ی کارهای تمام نشدنی و همیشگی خانه. شام به پختن قیمه‌ بادمجان اختصاص یافت که برنجش را از یک روز قبل داشتیم و حداقل دیگر نیاز به پختن پلویی که در کنار خورش باشد نبود. سیب‌زمینی‌های خورشت هم از همان چیپس‌ها تأمین می‌شد. دست به کار شدم و لابلای کارهای قطار شده به خوشبختی اندیشیدم و هر جمله‌ای به ذهنم رسید یادداشت کردم. روند پختن و شستن و مرتب سازی و یادداشت کردن جملات و فکر و فکر و فکر تا ساعت چهار و نیم یکسر ادامه یافت. وقتی همسرم از سرِ کار برگشت و استراحتی کرد شیفت را عوض کردیم. حالا من رفتم پیِ کارم و او ماند و پسری که دلش بازی و بازی و بازی می‌خواست. فکر کردن و نوشتن درباره‌ی خوشبختی در میان کارهای نوشتاری و خواندنی‌ام ادامه داشت. تا ساعت هشت شب که شنیدم آن دو عنصر ذکور با یال و کوپال وارد می‌شوند و همراهشان میهمانانی نیز وارد می‌شوند. پسرم عادت دارد تا میهمانی سر می‌رسد در یخچال را باز می‌کند و هر آنچه به نظرش برای پذیرایی مناسب می‌آید را سرِ میز می‌آورد و این عمل را چنان با ذوق و شوق انجام می‌دهد که هیچ‌وقت دلم نیامده او را منع کنم. همین که از اتاق بیرون آمدم، دیدم ظرف حاویِ برنج پخته کف آشپزخانه ولو شده است. پسرم می‌خواسته ظرف آجیل را بیرون بیاورد که دستش به ظرف برنج خورده بود و افتاده بود و نصف فرش آشپزخانه را سفید کرده بود. اگر قبل‌ترها بود یک داد و فریادی هر چند خفیف به راه می‌انداختم یا حداقل جلوی میهمان‌ها چشم‌غره‌ای به پسرم می‌رفتم به گونه‌ای که از دید آن‌ها پنهان بماند اما به راحتی از کنارش گذشتم و شاید این مهم حاصل اندیشیدن به واژه‌ای بود که خوش در ذهنم نشسته بود. اجازه دادم همسرم و یکی از میهمان‌ها به ادامه‌ی جمع کردن برنج‌ها بپردازند. بعد از رفتن میهمان‌ها وقتی ساعت از نه شب گذشته بود و من تازه داشتم برنج خیس می‌کردم که خورش بی‌پلو نماند پسرم نگاهی به من انداخت و گفت: «مامان نمی‌دونستم توش برنجه.» گفتم: «فدای سرت، پیش میاد.» بعد نگاهی به کنار اجاق خوراک‌پزی انداختم که بشقاب چیپس‌ها هم خالی بود. برنج را می‌توانستم بپزم اما دیگر خورش، بدون چیپس هم قابل خوردن بود. تا شام بخوریم و ادامه‌ی کارهای شست و شوی و مرتب‌سازی و مسواک تمام شود ساعت یازده شده بود. آمدم تا به ادامه‌ی کارهایم بپردازم. تمرکزم بر کارهایم بود که دیدم دیگر صدای آن دو عنصر ذکور نمی‌آید. سرم را بالا آوردم ساعت از یک نیمه‌شب گذشته بود و من هنوز در میان کارهایم به خوشبختی فکر می‌کردم و برگه‌ام دیگر برای نوشتن جملات جدید جا نداشت. وقتی از شدت خستگی دراز کشیدم موبایل را باز کردم وقبل از اینکه شروع به خواندن داستان کوتاهی از گلی ترقی کنم به این اندیشیدم که شاید عمق خوشبختی یعنی همین سطوح شفاف زندگی که مدام و بی‌وقفه تکرار می‌شود و ذهنی که اگر به خوشبختی خو بگیرد میان سطح و عمق غوطه می‌خورد اما نفسش بند نمی‌آید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز