آبگوشت و دمپایی خاکستری

۸:۲۰ ب.ظ ۱۱/مرداد/۱۳۹۹

گل‌های کوچک رز قرمز و صورتی در سفره نفس می‌کشند. به گل‌های قرمز و صورتی سفره‌ی پلاستیکی غذا چشم دوخته‌ام. رعنا و حمید با آقاجون سر سفره نشسته‌اند و چهار کاسه‌ روی رزها نشسته است. بخار از کاسه‌ها بیرون می‌زند. رنگ آب‌هایی که در کاسه بخار می‌کند زرد است. ساخته‌ی دست آقاجون. معلوم نیست چرا آقاجون اوقاتش تلخ است. او برای بار چهارم بود که پدر می‌شد. اما به هر دلیل خوشحال نبود. او پدر می‌شد و من برای اولین و آخرین بار از ته‌تغاری بودن در می‌آمدم. مگر چند سال داشتم. همه‌اش پنج سال. چشم از گل‌ها برنمی‌داشتم. در ذهنم به حال‌گل‌ها اشک می‌ریختم. تن‌شان در زیر کاسه‌های داغ به جلزوولز افتاده بود و جرأت دم زدن نداشتند. عین خودم بودند. شاید برای همین بود که نظرم را جلب کرده بودند. مامان شب را می‌بایست در بیمارستان می‌ماند. سزارین سختی شده بود. من اما همه‌اش در فکر آن نوزادی بودم که در کمال بی‌رحمی آمده بود و از همین فردا جایم را تنگ می‌کرد. نوزاد نویی که همه‌ی توجه‌ها را به سمت خودش جلب می‌کرد و من ناگزیر از تنهایی می‌شدم. حمید و رعنا یک‌سال تفاوت سنی داشتند. من با حمید چهار سال و با رعنا سه سال فرق داشتم. آن دوتا با هم صمیمی‌تر بودند و معمولاً من را در بازی‌هایشان شرکت نمی‌دادند. من تنها بودم. اما توجه بیشتر مامان و آقاجون مال من بود و همین لج‌شان را در می‌آورد. اما در ذهن کودکانه‌ی من از همین امشب زندگی‌ام به پت‌پت افتاده بود. بغض کرده بودم و به این نکبت از راه نرسیده فکر می‌کردم.که هنوز نیامده گره‌کور اخم بر پیشانی آقاجون بسته شده بود. آقاجون با صدای خش داری گفت: “پاشو بیا مثل بچه‌ی آدم بشین سر سفره غذات را بخور. آبگوشته دیگه. همون‌جوری پختم که تو خیلی دوست داری.پاشو.” صدایش صدای همیشگی نبود. آقاجون را در طی چند سال زندگی‌ام اینگونه ندیده بودم. جوابش را ندادم. صورتم را به زیر انداختم و چشم‌هایم را بر روی گل‌های سفره خیره نگه داشتم. دلم می‌خواست کسی می‌فهمید که آمدن یک نوزاد تازه برای یک کودک پنج ساله چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. می‌دانستم که نگاه ثابت و غمگین حالم را حالیِ کسی نمی‌کند. پس برای ابراز بهتر رنجی که می‌کشیدم اعتصاب غذا کرده بودم. این درست همان نقطه‌ای بود که مامان و آقاجون را از پا درمی‌آورد. نه اینکه بخواهم حرصشان را دربیاورم. نه. این را خودم می‌دانستم و نه هیچ‌کس دیگر. از بغضی که داشتم احساس می‌کردم آنقدر گلویم ورم کرده است که غبغب‌ام از سنگینی تا روی سینه‌ام کِش آمده و پر است. راه گلویم بسته بود. اولین جایی که بند می‌آید راه گلویم است. اما غمگین‌تر آن است که اطرافیان آدم فکر کنند که این عمل صرفاً برای کنترل آنها به‌کا برده می‌شود. تازه آنجاست که حس عمیق رها شدن مثل سوزن لحاف‌دوز در جان و تن آدم فرو می‌رود. و من درست سوزش‌های گزنده‌ی درونی‌ام را حس می‌کردم که صدای آقاجون بلندتر شد: “می‌گم پاشو بیا غذات را بخور تا بریم کپه‌ی مرگمون را بزاریم.” خودم را جمع و جور کردم و بدون آنکه چشم از گلها بردارم گفتم: “من نمی‌خوام شما بخورید.” آقاجون به غیظ از جا بلند شد ودر حالی‌که به سمت جاکفشی می‌رفت فریاد می‌زد: “نمیخوری نه. حالا معلوم میشه میخوری یانه؟” ویک تای دمپایی پلاستیکی خاکستری را برداشت. این دمپایی از آن دمپایی پلاستیکی‌های نابی بود که انعطاف بیش‌ازحدی داشت و خوب بر جایی که اصابت می‌کرد می‌چسبید. سایه‌ی مرگبار آقاجون را بر روی خودم حس می‌‌کردم. یک‌دستم را از مچ گرفت و با یک حرکت از جا بلندم کرد. به اجبار و با زوروبازوی او از جا کنده و پای سفره بر روی زمین کوبانده شدم. صورت آقاجون از عصبانیت به کبودی می‌زد. حمید و رعنا نگاهی بر هم می‌اندازند. و به اشاره به من می‌گویند: “بخور دیگه.” نگاهم را باز به گل‌ها می‌دوزم. پیراهنی را که باباجون(پدر آقاجون) برایم از مکه آورده است را پوشیده‌ام. پیراهن سفیدی با دایره‌های توپر صورتی ریز که در سراسر سفیدی پیراهن پخش شده‌اند اما درست روی سینه‌ی پیراهن گل‌های صورتی کوچکی گلدوزی شده است. من اولین بچه‌ای بودم که در خاندان متعصب انقلابی‌مان پالختی بودن را مد کرده بودم. از اینکه زیر پیراهن مجبور باشم شلوار یا شلوارک بپوشم متنفر بودم. شاید همین ته تغاری بودنم بود که به این طغیان پوششی کمک کرده بود و من پالختی در خانه پیراهن می‌پوشیدم و حظ‌اش را می‌بردم. وقتی آقاجون من را پای سفره نشانده بود پیراهنم بالا رفته و شرت زرد رنگم پیدا بود. اما به خاطر لجبازی هم که شده گذاشتم پیراهنم همان‌جا که هست بماند. آقاجون نان‌های خیس‌خورده در آب‌گوشت را به همراه گوشت کوبیده در قاشق چپانده و روبروی دهان من گرفته بود. دمپایی خاکستری هم آماده به رزم در کنارش به قاشق چشم دوخته و آماده‌ی مأموریت بود. حمید و رعنا قاشق‌هایشان را در کاسه‌هاشان رها کرده و حرکات آقاجون و عکس‌العمل من را تعقیب می‌کردند. آقاجون با صدای نخراشیده‌ای داد کشید: “بخور.” من لب‌هایم را محکم به هم دوخته بودم و سرم را به علامت نمی‌خواهم تکان می‌دادم که ضربه‌ی مهلک دمپایی خاکستری بیرحمانه بر ران پای راستم نشست. سوزش گزنده‌ای از مغز سرم تا نوک شست پایم سوت کشید و در سراسر سلول‌های تنم نشست. بی‌اراده لب‌هایم شل شد و دهانم را از هم باز کرد. اشک‌هایم با آب آبگوشت می‌آمیخت و لقمه‌ها یکی پس از دیگری پایین می‌رفت. و از درونم بخار سرخ برمی‌خاست. دمپایی خاکستری رسالت‌اش را به پایان رسانده بود و نقش‌اش را بر رانم حک کرده بود. او هم از شدت عصبانیت بر پایم به رنگ قرمز نقش بسته بود. از آن‌شب به بعد دیگر آبگوشت و رنگ خاکستری را دوست نداشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز