ناچار

۸:۲۱ ب.ظ ۱۱/مرداد/۱۳۹۹

زنگ آخر کلاس تمام ذهنم درگیر خلاص شدن بود. هر چه ساعت به یکِ ظهر و نواخته شدن زنگ نابهنجار مدرسه نزدیک می‌شد دلم گُروگُر پایین می‌ریخت. کم مانده بود از اضطراب خودم را خیس کنم. امروز دیگر نه. دیشب با خودم عهد کرده بودم تمام سعی‌ام را بکنم تا آن اتفاق کذایی برای چندمین بار تکرار نشود. شمارش تکرار این فاجعه‌های پی‌درپی از دستم خارج شده بود. دیگر نمی‌دانستم اگر این‌بار هم پیش بیاید چندمین دفعه است که در زیر بار سنگین کثافت خفه می‌شوم. انگارنه‌انگار که مصیبتی بر مصیبت دیگر آوار می‌شود و من تفاله‌ی خودم را در زیر این لجن به‌جای‌مانده هربار و مکرر جا می‌گذارم و در بیداری به دنبال خودم می‌گردم. به شکل اناری درآمده‌ام که آبش را مکیده باشند و خودش را درنهایت قساوت به سطل زباله شوت کرده باشند. از خودم متنفرم و احساس مرگبار گناه درجا مرا از پای انداخته است. دهشت این زنگ نکبت‌بار قلبم را از جا می‌کَند. بلند می‌شوم. خودم را با تمام سرعت به درِ پشتی مدرسه می‌رسانم. در ذهنم فقط یک جمله ‌است که رفت‌وآمد دارد: ” نه این‌دفعه دیگر نمی‌گذارم.” هر چه اکسیژن در هواست همه را با قدرت تمام فرو می‌دهم. باید مسیر مدرسه تا خانه را یک‌نفس بدوم. تدبیر امنیتی کادر مدرسه بر این قرار گرفته است که در‌پشتی مدرسه همیشه قفل باشد. چون به کوچه و پس‌کوچه‌های خلوت باز می‌شود. اما این راه تنها مسیر نجات امروز من است. باید یک‌بار برای همیشه جلویشان می‌ایستادم. امروز هم با چشم و ابرو برایم خط و نشان کشیده بودند. و من پفیوزتر از آن شده بودم که جوابی هر چند خالی و سست بدهم. مثل ماست ایستاده و فقط نگاه کرده بودم و در دل بر چلمنی خودم نفرین فرستاده بودم. پیران طفل‌مانده‌ای را می‌مانستم که جز ضجه و ناله چیزی در بساط‌شان یافت نمی‌شود. بایست می‌دویدم. پرشتاب و یک‌نفس. ناگزیر پایم را بر آجر شکسته‌ی دیوار گیر دادم و خودم را به آن سوی دیوار انداختم و تا نفس داشتم دویدم. تصویر شرور حسین یک‌دم از جلوی چشمانم نمی‌رفت. آن صورت سبزه‌ی مایل به قهوه‌ای و پر از کک‌مک با دندان‌های زرد و بزرگ و چشمان بی‌حیای وق‌زده‌اش و لب‌هایی که در هفده سالگی به سیگار و مشروب عادت کرده بودند، با آن هیکل تنه‌لش گنده‌اش که به یک مرد کامل سی ساله بیشتر شبیه بود تا به یک نوجوان در آستانه‌ی جوانی. او در ذهن من به دنبالم می‌دوید. مجبور بودم او را در نزدیک‌ترین روابط فامیلی، در مسافرت‌های دست‌جمعی، در عروسی‌ها و عزاها و دور‌همی‌های مردانه تحمل کنم. اجنه‌ای که پسر برادر پدرم به حساب می‌آمد با دو اجنه‌ی هم‌قماش دیگر از همین طایفه‌ی منحوس که هر سه از من بزرگتر و تنومند‌تر بودند. یک‌سال بیشتر بود که به هر بهانه‌ای سرِبزنگاه دوره‌ام میکردند ومن تنها به آسمان خیره می‌شدم و در انتظاری گنگ از رمق می‌افتادم. وقتی صدای مرده‌ی آخرین رمق جانم بلند می‌شد در چشم برهم‌زدنی ناپدید می‌شدند. گویا که از اول هم نبوده‌اند و آب از آب تکان نخورده است. در پانزده سالگی، در اوج هیجان و نشاط به یک بقچه پوست و استخوان مچاله بدل شده‌ام. و از آنچه برایم پیش‌آمد کرده و می‌کند به فلج جسمی و مغزی مبتلایم. باید می‌دویدم. این‌بار نمی‌گذارم گیرم بیندازند. به خانه که برسم همه جا را قفل می‌کنم. لعنت بر این نانی که به خاطرش مجبورند جگرگوشه‌ی خود را ساعات طولانی در خانه تنها بگذارند و بروند کار وتازه چقدر هم دلشان خوش باشد که در جایی زندگی می‌کنند که فامیل درجه یک‌شان هوای تنها پسر دردانه‌شان را دارند. لعنت. فرهنگیانی که می‌روند فرهنگ را برای جلوگیری از آفات بشری در اجتماع خود هوارکشان به گوش بچه‌های مردم فرو کنند حال آنکه بیخ‌گوش خود‌شان، دلبندشان در خفا و یواشکی به زیر گلِ فرو می‌رود. باید می‌دویدم. این‌بار دیگر نه. تصمیم‌ام را گرفته بودم. من باید اولین کسی بودم که به خانه می‌رسیدم و تمامی درها را قفل می‌کردم. قیافه‌ی زردنبوی خودم با من می‌دوید. خشکیده‌تر و آب‌رفته‌تر از تمام پسران فامیل بودم. خفت و حقارت، آبرویی در خودم برایم باقی نگذاشته بود. شهامت بیان وقوع چنین تعرض وقیحانه‌ای را در خود نمی‌یافتم. تمام و کمال خفه‌خون گرفته بودم. می‌دانستم با اشاره‌ای بسیار کوچک اولین اتفاقی که خواهد افتاد دق کردن مادرم و بعد دیوانه شدن پدرم خواهد بود. کابوسی جاندار و متحرک در جریان بود و من کالبد بی‌اراده‌ی چنین کابوسی شده بودم. وقتی پای حیثیت آدمی در میان باشد، مرگ تنها راه چاره است. چنان بیزاری لزج و ترسناکی در همه‌ی من پخش می‌شد که اندیشه‌ی عمل انتحاری و مردن همه‌مان تنها فکر همیشه‌ درصحنه‌ی ذهنم بود. می‌دویدم و هر چهار نفر با هم در پیکره‌ی نحیف و بی‌درودربندان من می‌دویدیم. به خانه رسیده بودم. تنم غرق در التهابی سرخ و گدازنده می‌سوخت. دزدانه اطرافم را پاییدم. کسی نبود. این‌بار موفق شده بودم. این‌بار خودم را نجات داده بودم. به آرامی کلید را در دستگیره‌ی در چرخاندم در باز شد. در را پشت سرم قفل کردم. بعد از عبور از حیاط، آرام، دستگیره‌ی در حال را پایین آوردم. سکوت محض بود. در را پشت سرم قفل کردم. بعد از مدت‌ها در نبود والدینم احساس امنیت می‌کردم. این همه دویدن ارزشش را داشت. کوله‌پشتی‌ام را در آوردم. عرق تمام پیراهنم را خیس کرده بود. خوشحال بودم و زیرلب به خودم و تدبیرم آفرین می‌گفتم. مستقیم به آشپزخانه رفتم. خیالم راحت بود. درها قفل بود و من به اندازه‌ی یک دیو سه‌سر اشتها داشتم. بوی قورمه‌سبزی مامان خانه را پرکرده بود. با دست‌های نشسته یک بشقاب پر برای خودم ناهار کشیدم. و با همان لباس خیس از عرق راه افتادم که در اتاق نشیمن، با فراغ‌‌بال پایِ تلویزیون ناهار بخورم. دستگیره را چرخاندم. از کابوس جانداری که روبروی چشمانم جان می‌گرفت و زنده می‌شد، یکه خوردم. درجا خشکیدم. سه هرزه‌ی آماده با چشمانی دریده انتظار مرا می‌کشیدند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز