چرا در مسیر رشد متوقف می‌شویم؟

۹:۲۴ ق.ظ ۱۵/مهر/۱۴۰۰

خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که با انگیزه‌ی رشد‌ به حرکت در آمده‌ایم و برای هدف یا اهدافی که در ذهن داریم، پیش‌بینی‌های لازم را اندیشیده و برنامه‌ی کاربردی را هم ریخته‌ایم. در مسیر رشد و توسعه به راه افتاده‌ایم. در شروع مسیر نیز موفق بوده‌ایم. اما چندی نمی‌گذرد که متوقف می‌شویم به گونه‌ای که ادامه‌ی مسیر برایمان میسر نیست. شاید برای خیلی‌ها پیش آمده باشد. با اهداف روشن و واضح در روبرو و جعبه‌ابزاری کارآمد در کنارشان بازهم نمی‌توانند، (نه اینکه نخواهند) نمی‌توانند قدم از قدم بردارند. اغلب این افراد حتی نمی‌توانند درک کنند ایراد کار از کجاست. سردرگم و گیج می‌شوند و دور باطلی آغاز می‌شود که بر شدت سردرگمی و اضراب‌شان می‌افزاید. اما چرا؟ اگر مسیر رشد و پیشرفت و اهداف ریز و درشت مشخص است و فرد خودش را به اندازه کافی مهیا ساخته است پس چرا ناخواسته متوقف می‌شود و اشکال کار را هم نمی‌یابد. به نظر می‌رسد یک موضوع بنیادی وجود دارد که از نگاه فرد پنهان مانده است.
آن موضوع بنیادی چیزی نیست به جز اضطراب. این کلام را در گفتگوهای روزانه زیاد به کار می‌بریم. فلانی از بس اضطراب داشت، امتحانش را خراب کرد. نتوانست میهمانی را مدیریت کند. به‌خاطر اضطرابش از جمع فرار می‌کند. در مصاحبه رد شد. با استعداد است حیف که اضطراب دارد. و… بارها و بارها این لفظ را به کار برده‌ایم بدون آنکه بدانیم این لفظ به ظاهر ساده و قابل درک و جاافتاده، بسیار ریشه‌ای‌تر و تأثیرگذارتر از آن چیزی است که در روزمره به کار می‌رود. آن‌قدر که آن را پایه‌ی دفاع‌های ناسالم و ریشه‌ی آسیب‌های روانی می‌دانند. حال این سؤال مطرح می‌شود: اضطراب که خود موضوعی ریشه‌ای است از کجا ناشی می‌شود؟
جاسمین لی‌کوری در کتاب «مادری که کم داشتم» از دی. دابلیو. وینیکات، دکتر و روانکاو اطفال نقل می‌کند: «مادران کسانی هستند که ذرات وجود کودک را کنار هم نگه می‌دارند.» سپس لی‌کوری ادامه می‌دهد: وقتی مادر به واقع حضور داشته باشد و کودکش را با عشق بغل کند، به کودکش چیزی می‌دهد که به آن بیاویزد، چیزی که در نهایت همان دلِ مادر است. حس امنیت به واسطه‌ی چنین رابطه‌ای ایجاد می‌شود و این بنیاد ایمن موجب می‌شود که کودک برای کاوش دنیا احساس امنیت کند. وقتی می‌توانیم سراغ کاوش دنیا برویم که جای امنی برای بازگشت داشته باشیم. تحقیقات نیز حاکی از این است که کودکان ایمن وقتی احساس امنیت کنند، دنیا را کاوش می‌کنند. وقتی چنین احساسی نداشته باشند، به دیگران می‌چسبند. این برنامه‌ریزی درونی ماست.
هر یک از ما همان کودک دیروز را در بطن خود دارد و با خود حمل می‌کند. کودکی که نظری تعیین کننده نسبت به دنیا و آدم‌های درون آن و خود دارد. نظری که از نخستین روزهای زندگی و در پی ارتباط او با مادر و چگونگی برآوردن نیازهایش توسط مادر در کودک نقش می‌بندد. همان موضوعی که تحت عنوان دلبستگی از آن یاد می‌شود. که یا ایمن است و یا ناایمن. احساس امنیت نداشتن باعث ایجاد اضطرابی ریشه‌ای می‌شود. اضطرابی که در همه‌ی ابعاد زندگی فرد از خویشتنِ خویش گرفته تا رابطه‌های مختلف در بزرگسالی و جهان‌بینی و نگرش او نسبت به دنیا تأثیری ناخوشایند و آسیب زننده دارد. پس خیلی عجیب نیست اگر فرد برای رشد کردن هزار جور هدف و نقشه‌ی راه داشته باشد اما در جاهایی جا بزند و خود را ناتوان از حرکت ببیند. این موضوع را می‌توان یکی از قدیمی‌ترین معضلات روان انسان دانست به گونه‌ای که خود سرمنشأ بسیاری از مشکلات دیگر در عرصه‌ی روان‌شناختی، فردی، اجتماعی، شغلی، خانوادگی و… است.

در نهایت سؤالی که مطرح می‌شود این است که: اگر فردی هم اکنون دلبستگی ناایمن داشته باشد آیا راهی برای التیام زخم‌های مادری و ادامه‌ی مسیر رشد دارد یا باید بپذیرد که آنچه گذشته، گذشته و رفته است و ناگزیر از پذیرش است؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز