پالتو سبز

۸:۲۶ ب.ظ ۱۱/مرداد/۱۳۹۹

– “مامان تو‌رو خدا برام بخرش. آخه مگه قیمتش چنده. اون کاپشن صورتیه را خیلی وقته که دارم.”
مامان در حالی‌که قیافه‌ی یک والد پرقدرت را گرفته بود و از این کنترل و احساس قدرت به شگفت آمده بود گفت: “حالا بزار ببینم چی میشه.”
هر وقت یقیناً می‌خواست نخرد این عبارت را به کار می‌برد. خانواده‌ی صابرپور از دوستان صمیمی خانوادگی ما بودند. از آن خانواده‌هایی که یک تک فرزند داشتند. و هر چیز جدیدی که می‌آمد اول سحابه بود که خواسته یا ناخواسته آن را داشت. همیشه موقعیت بچه‌های تکی برای آنهایی که چند خواهر و برادرند حسرت به دل می‌نشاند. آن‌روز تازه از مدرسه آمده بودم. اواسط دی بود. یک مدل پالتوهای رنگی مد شده بود که بلند بودند و در آن‌ها خز به‌کار رفته بود. از هر رنگی به بازار آمده بود. و بچه‌ها در مدرسه می‌پوشیدند و به هم پز می‌دادند. در آن روزها کاپشن صورتی کوتاه و رنگ و رو رفته‌ای داشتم که داشتن یکی از آن پالتوهای شکیل و بلند آرزویی بزرگ شده بود. هر روز که به خانه می‌آمدم یک سخنرانی درست و حسابی درباره مدل پالتوها، رنگ‌هایشان و اینکه چه کسانی از این مدل خریده‌اند در خانه به را می‌انداختم و چشم طمع داشتم که این همه ذوق و هیجان بتواند مامان را مجاب کند که یکی هم برای من بخرد. خودم را در پالتویی بلند تصور می‌کردم که خز سفید درونش گرمایی جادویی به تنم می‌بخشد. پالتوها در تصاویر ذهنی من رنگ‌های مختلفی می‌گرفتند. هر بار خودم را دریک رنگ به تصویر می‌کشیدم و از آنچه پوشیده‌ام غرق در لذت و زیبایی می‌شدم. شاید به همین خاطر بود که وقتی آن‌روز ظهر خانم صابرپور زنگ زد و گفت برای سحابه یک پالتو خریده‌ام و از تن‌اش کوچک است دو پا داشتم دو پا هم قرض کردم و تا آپارتمان آنها دویدم. وقتی نفس زنان زنگ را فشردم دل تو دلم نبود. در مسیر دویدن همه‌ی رنگ‌ها را یک‌بار در تنم پرو کرده و درآورده بودم والان منتظر ایستاده بودم تا در واقعیت ببینم کدام رنگ به تنم می‌نشیند. در باز شد و خانم صابرپور با روی گشاده‌ی همیشگی‌اش جلوی در ظاهر شد. با یک سلام رنگ سبز زیبایی در چشم‌هایم پخش شد. از آن سبزهایی که در نقاشی‌هایم دشت تابستانی را می‌کشیدم. ماتم برده بود که خانم صابرپور گفت: “بیا جلو. تنت می‌کنم با همین برو.” یک گام به جلو برداشتم. آن کاپشن نکبت کوتاه و تنگ را در آوردم و لباس فاخر آرزوهایم به تنم نشست. خانم صابر پور کاپشن صورتی‌ام را گرفت و گفت: “با همین برو. دیگه نمی‌خواد اینو ببری. دستت خسته می‌شه.” کار را تمام می‌دانستم. وقتی خیالم از این بابت راحت شد که خانم صابرپور در را بسته است. چند دور به دور خودم چرخیدم. به خیال کودکانه‌ام حالا به نهایت زیبایی رسیده بودم و فردا من بودم که به جمع پالتو بلندهای ثروتمند مدرسه می‌پیوستم. نمیدانم چرا این‌گونه تصور می‌کردم که هر که از این پالتوها به تن دارد باید خانواده‌ی پولداری داشته باشد. هر چه در راه آمدن دویده بودم، حالا به آرامی و با طمأنینه گام بر می‌داشتم و به هر کسی در مسیر می‌دیدم لبخند می‌زدم. دوست داشتم همه مرا ببینند. گر چه از گرسنگی روده‌ها و معده‌ام به جان هم افتاده بودند اما بر شدت گام‌هایم افزوده نمی‌شد. با ژستی شبیه بازیگرهای هالیوودی درِخانه را باز کردم و پریدم تو. گفتم: “خوشگل شدم نه؟” مامان گفت: “بیا جلو ببینم” و شروع کرد به وارسی کردن پالتو و نحوه‌ی دوخت و.. او خودش خیاط بود. آنقدر به خودش ایمان داشت که خریدن کارهای بازاری را حماقتی نابخشودنی می‌دانست. در حین بررسی دقیق پالتو وقتی لک و لوچه‌ی آویزانش را دیدم دانستم در ته ذهن‌اش چه می‌گذرد. افتادم به التماس. “مامان تورو خدا این پالتو را برام بخر. من خیلی دوسش دارم. تمام بچه‌های مدرسه هم دارن. مامان تورو خدا.” یادم است تا عصر ساعت ۴ مدام بر شدت التماس‌هایم افزوده می‌شد. اما مرغ مامان فقط یک پا داشت. آنهم این بود که خودم یکی بهتر از این برایت می‌دوزم. التماس‌هایم به بغض تبدیل شده بود اما از چشم‌ها چیزی نمی‌آمد. شاید ده بیست بار دیگر پالتو را پوشیدم و درآوردم اما التما‌س‌ها حریف‌اش نشد که نشد. پالتو را از تنم درآورد و تا کرد و در پلاستیکی دسته‌دار گذاشت. در راه تا خانه‌ی خانم صابرپور بغض قلمبه‌تر می‌شد و نفس کشیدن را برایم سخت‌تر می‌کرد. زنگ را که فشار دادم خانم صابرپور بر آستانه‌ی در ظاهر شد. سلام کردم و آرزویم را تا شده در پلاستیک سفید دسته‌دار به او سپردم و گفتم: ” ممنون. مامانم گفته خودش یکی برام می‌دوزه.” خان صابرپور گفت: “باشه عزیزم. صبر کن کاپشن‌ات را بیارم” کاپشن صورتی کوتاه و تنگ با قیافه‌ای پیروز به من دهن‌کجی می‌کرد. او را در دست‌هایم فشار می‌دادم. از سوز سرمای عصر لرز کرده بودم ولی حاضر به پوشیدن دوباره‌ی او نبودم. بی‌خداحافظی از آرزوی محال آن‌ روزها دور می‌شدم و بغض آرام و بی‌صدا در گلویم می‌شکست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز