انسان خوب است تا از این غصه بمیرد

۶:۲۰ ب.ظ ۲۰/آذر/۱۴۰۰

#یا_امیرالمؤمنین
… اگر از پای یک زن یهودی خلخال به ظلم و جنایت دربیاورند، انسان خوب است تا از این غصه بمیرد.
#ستار_بهشتی
#مادر
پسرم را برده بودم پارک. این پست را هم همان‌جا در صفحۀ «سید ضیاء‌الدین شفیعی» خواندم. کنجکاو شدم. کمی درباره‌اش جستجو کردم. وقتی برگشتم خانه ذهنم مشغول بود. جستجو در اینترنت ادامه یافت و تا جایی که درباره ستار بهشتی و مادرش مطلب بود خواندم. تا آن‌جا که یادم می‌آید هیچ اهل سیاست نبوده‌ام. شنیدن دقیق اخبار در طول زندگیم از تعدا انگشتان دست و پایم تجاوز نمی‌کند. این را هم می‌دانم که پدرسوختگی‌های سیاست آدم‌های خاص خودش را می‌طلبد (که دارد). با این‌حال از وقتی می‌نویسم حساس‌تر شده‌ام. یعنی ذات نوشتن اقتضا می‌کند آدم حساس‌تر شود. البته پیگیری موضوع تاریخ داستان‌نویسی معاصر نیز بر شدت این حساسیت‌هایم افزوده است. وقتی زندگی نویسندگان طراز اول معاصر را ورق می‌زنم می‌توانم ببینم که اغلب‌شان جهت‌گیری‌های سیاسی مشخصی در زمانه‌ی خودشان داشته‌اند. معترض‌های ثابت‌قدمی بوده‌اند. با دلایل موجه یا غیرموجه به زندان افتاده‌اند. آثارشان بارها توقیف شده است. برای جلوگیری از چاپ نشدن و سانسور به فرم‌های ادبی مختلف روی آورده‌اند و چه و چه. اما به هر حال حرف و نظر خود را به‌گونه‌ای در آثارشان منعکس کرده‌اند که از ورای نوشته‌های آن روزها، امروز می‌توان به وضعیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و حتی اقتصادی و خانوادگی روزگارشان پی برد و رابطه فرد با اجتماع آن روز را سنجید. به حاشیه نروم. بعد از خواندن مطالب مربوط به ستار بهشتی در آبان ۱۳۹۱ و مادرش که متوجه شدم در راه رفتن به مزار پسرش مورد حمله‌ی دو نفر قرار گرفته و اینچنین آش‌ولاش شده است، خواستم حال و هوایم را عوض کنم تا شاید آشفتگی ذهنی‌ام برود و برگردم سر کارهایم. «کتاب کوچک معصومیت و امید» اثر «سیدعلی صالحی» را باز کردم و قسمتی از شعر «کافی‌ست…!» حالم را منقلب‌تر کرد.
آن‌جا، آن بالا
ملائک از طوافِ تو خشنودند
می‌گویند پیشِ ما بیا
این‌جا آنقدر آزادی هست
که آدمی را دیگر به هیچ رؤیایی نیازی نیست.
این تکه‌های شعر را انگار از روی زخم‌های صورت آن پیرزن می‌خواندم و گویی خودم بودم که درد می‌کشیدم. کودکی این روزهای پسرم انگار کودکی آن روزهای پسرش را به یادم می‌آورد. وقتی که می‌پرد بغلم و می‌گویم: «مارمولکی.» زود پاهایش را حلقه می‌کند دور کمرم و من می‌شوم تنه‌ی درختی که او محکم به من بچسبد و بغل کردنش را راحت‌تر کند و آن وقت بگویم: «یه بوس گنده» و بعد از هر بار بگویم: «نه بوست جون نداشت یکی دیگه» و او ببوسد و من لذت ببرم. آیا پیرزن لحظات کودکیِ معصومانه‌ی پسرش را از یاد برده است؟! آیا اصلاً کودکِ هیچ مادری برایش بزرگ می‌شود؟ کودک برای مادر همان گوشه‌ی جگرش باقی می‌ماند و می‌شود جگرگوشه. حال چه یک روزه باشد چه هفتاد ساله. چه فرقی دارد! اگر از گوشه‌ی جگرش کنده می‌شد که دیگر مادر، مادر نبود. تنها یک زن بود و بس. آن‌وقت، خبر مرگ فرزند، با شکنجه، آنقدر فجیع! و آخرش …
نام «ستار» نام ستار یکی از شخصیت‌های داستان کلیدر را هم برایم تداعی کرد. چرا که امروز کتاب «صد سال داستان‌نویسی ایران» اثر «حسن میرعابدینی» را می‌خواندم و به بررسی و نقد رمان کلیدر از محمود دولت‌آبادی رسیده بودم. ستار هم در رمان مبارزی است علیه نظام حاکم که در آخر با گل‌ممد کشته می‌شود. در این رمان هم دولت‌آبادی در زمانه خودش کوشیده وقایع سیاسی و اجتماعی یک دوره را در اثرش بگنجاند. همان‌طور که میرعابدینی در همین کتاب می‌گوید: «تاریخ واقعی هر ملت ادبیات آن ملت است.»
به عنوان یک نویسنده هر چقدر هم که بخواهیم از سیاست(کثافت) دور باشیم، نشدنی است. ذهن یک نویسنده باید بتواند چند بعدی به وقایع و جریانات زمانه‌ی خویش بنگرد. دور شدن از هر بعد نوعی گریختن است که خلائی در وجود نویسنده برجا می‌گذارد و نوشته‌اش الکن می‌ماند. نوشتن تنها گفتن از گل و بلبل و ساقی و می و … نیست. نوشتن دیدن واقعیت است حتی اگر بخواهیم در نوشته‌هایمان دنیایی بسازیم که چهره‌ی تاریخ نباشد، بلکه نقاب یا واژگونه‌اش باشد، باز هم اول باید فضاهای خالی پیرامون‌مان و رؤیاهای محقق نشده‌مان در واقعیت را خوب بنگریم. همان‌طور که ماریو بارگاس‌یوسا می‌گوید: «این ناآرامی و بی‌قراری که ادبیات غنی و توانا آتش آن را در درون خواننده فروزان می‌کند، به نوبه خود و در شرایطی حاد می‌تواند به قیامی در برابر استبداد و سیطره‌ی نهادهای اجتماعی یا باورها و هنجارهای ریشه‌دار جامعه بدل شود.»

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز