ایستِ کلمه

۵:۵۷ ق.ظ ۱۱/دی/۱۴۰۰

با تردید دستش را به در گذاشت.
با اندک فشاری درِ نیمه‌باز ناله‌‌کنان کنار رفت.
سعی کرده بود صلابتش را حفظ کند اما بی‌اراده و معلق هنوز تکان‌تکان می‌خورد.
کاغذهای انبوهِ مچاله بر دورتادورش حلقه زده، کفِ اتاق را پوشانده بودند.
گردنش، کج، بر سینه افتاده بود و ردی از خون غلیظِ خشکیده از کنار لبش راه گرفته بود.
رنگ صورتش به نیلی می‌زد.
چشمهای نیم‌بسته‌اش گویا در میان تاریک روشنی، دودل به استخاره نشسته بودند.
لب‌هایش را چنان بر هم قفل زده بود که صدای ساییده شدن آرواره‌هایش در فضا بازتاب می‌یافت.
خم شد تا کاغذ مچاله‌ی روی صندلی، زیرِ ناخن‌های کبود پاهایش را بردارد.
چشمش به دست‌هایی افتاد که تشنه و ناتمام از دو سو آویزان مانده بودند.
به انگشت‌های کشیده‌‌ی بی‌جانی که مشهور بودند به زائیدن کلمات.
از تصاویر آشفته‌ی کاغذ هیچ سر درنیاورد.
از صندلی فاصله گرفت.
نگاهی به سر تا پایش انداخت.
به خطوط چهره‌اش دقیق شد.
گویای هیچ نبود جز …
پرونده را باز کرد.
خودکار سیاهِ رویِ میزِ کارش را برداشت و با خط ناخوش نوشت:
علت فوت: ایستِ کلمه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز