نان داغِ تازه

۸:۱۲ ق.ظ ۱۲/بهمن/۱۴۰۰

صدای به هم خوردن در از جا پراندم.
به نظرم آمد او هم از جا تکان خورد.
تنها ماندن با او دلم را از جا کند.
نگاهی دزدانه به سِرُمِ برعکس که از میله‌ی فلزیِ چوب‌لباسی آویزان بود، انداختم.
قطره‌ها از پی هم در رگ و پی‌ام می‌دویدند.
دیگر تیزیِ سوزن را در رگ گردنم حس نمی‌کردم.
انگار جزئی از بدنم شده بود.
جزئی از زندگی.
سکوت دوباره ریشه می‌دواند.
همانطور پشت به پشت دیوار می‌مانم تا گُر گرفتگی تنم فرو نشیند.
می‌دانستم هنوز آن‌جاست.
همان‌جا کنارِ درِ ورودی چمباتمه زده و زل‌زل نگاهم می‌کند.
از بیمارستان با من آمده بود.
همان‌جا دمِ در نشسته و ماندنی شده بود.
امروز به طرز غریبی آشناست.
شباهت عجیبی دارد به نَنَم.
با همان ژاکت سبزِ روشن و پشت قوز شده.
با همان چشم‌های توسی و گونه‌های استخوانیِ سفید و برآمده.
وسوسه می‌شوم محکم در آغوشش بکشم.
از این فکر بر خود می‌لرزم.
درد به دلم چنگ می‌اندازد.
تمام قدرت را به سرانگشتانم می‌دهم تا بالش را چنگ بزنند و تاب بیاورم.
انگار چیزی چون ریشه‌های تناور یک درخت کهنسال به دور روده‌هایم پیچ و تاب می‌خورد و فشار می‌آورد.
فشار می‌آورد تا از پای در آوردَم و چون در می‌ماند، رها می‌کند.
هر آن فکر می‌کنم الآن است که بلند شود و بیاید و بگوید: «وقت، تمام.»
اما نه، هنوز به همان‌جا چسبیده است، گاه نیشخند می‌زند و گاه اشکش را با گوشه‌ی آستین می‌خشکاند.
روزها یک شکل است و شب‌ها شکل عوض می‌کند.
درد که می‌افتد تازه بوی نانِ داغ را با نفسم می‌بلعم تا خودم را بیشتر به زندگی چسبانده باشم.
بزاق دهانم داغ می‌شود و ترش.
می‌زند زیر دلم.
ترشحات سفید و آبکی توی کاسه بالا می‌آید.
زندگی در روده‌هایم مسدود شده است.
سرم را به دیوار می‌گذارم.
پوست سرم از لای تارهای تنک موها یخ می‌کند.
چشم‌هایم را می‌بندم و انگار فیلم به حرکت در می‌آید.
صدای جیغ نوزادی که بر خشتِ گرم افتاده است تیشه بر ریشه‌ی سکوت می‌زند.
با صفیر تولدم می‌پرم.
حالا روبرویم ایستاده است.
صورت به صورت.
نفس به نفس
در چشمهایش لحظه به لحظه رشد می‌کنم.
بزرگ می‌شوم.
نان داغ را تعارف می‌کند.
دستم بالا نمی‌آید.
تنها به زندگی فکر می‌کنم.
به نان داغ.
در حالیکه جانم لبپر می‌زند، می‌پندارم که شاید زندگی چیزی است مثل نان.
سهم کسی نان داغ تازه می‌شود و سهم دیگری نان منجمد و سهم دیگرتری نان بیات.
با دستهایش تکه‌ای از نان داغ را به دهانم می‌گذارد.
نان تازه در دهانم آب می‌شود.
مردمک چشم‌هایم را می‌بینم که نرم‌نرم به پشت پلک‌هایم می‌خزند و با خودمی‌اندیشم اولین بار است که زندگی را این‌چنین تازه و داغ می‌چشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز