چشم‌های شک

۵:۳۶ ق.ظ ۱۷/مرداد/۱۳۹۹

منقل روبروی مرتضی چمباتمه زده است. صدای جلز و ولز زغال‌های سیاه که به آتش نشسته‌اند سرمای اتاق را می‌شکند. مرتضی تریاک را بر حقه می‌چسباند. تا نفس دارد شیره‌ی جان حقه را بالا می‌کشد. مکث می‌کند. تا می‌تواند نفسش را نگه می‌دارد. دود را به صورت دانه‌دانه‌ی سلول‌های خسته‌ی تنش می‌پاشد و بعد تمام نفسش را با دودی که در بدنش گشته و خستگی‌ها را یکجا جمع کرده است، بیرون می‌دهد. اتاق ابری است. مادر از میان ابر پدیدار می‌شودو همانجا کنار منقل می‌ایستد. داغی شک در عمق چشمانش دو دو می‌زند و از صورت مرتضی بالا می‌رود. در گوش‌هایش وول می‌خورد. صدا در ذهنش می‌پیچد. “باز که نشستی پای منقل؟ به اون بابای گور به گوریت گفته بودم آخرِسر کارت به اینجا می‌کشه. من می‌دونستم. از همون اولش می‌دونستم.” مرتضی، دست‌هایش را بر دهان مادر چفت می‌کند و لنگه‌های همیشه باز دهانش را به زور روی هم می‌آورد. صدای او را از گوش‌هایش در می‌آورد و به سه‌کنج  اتاق پرت می‌کند. دوباره دود را می‌بلعد. مادر به دیوار کوبیده می‌شود. یک جفت چشم از دیوار سر می‌خورد و ظنّ نگاهش را بر زمین و زمان پهن می‌کند. از آنجا مرتضی را می‌پاید. مرتضی دهانش را باز می‌کند. در دود ودم رنگ‌مرده‌ی ماتی گم می‌شود. سبیل‌های پشت لبش تازه سبز شده است. احساس مردانگی قد علم کرده است. یک جفت چشم زنده که در شک غوطه می‌خورند بر روی موزائیک‌های حیاط افتاده است و او را می‌پاید. دهانش همچنان می‌جنبد و سخت بی‌رحمانه به وجدان مرتضی شلاق می‌کوبد. “فکر کردی من نمی‌فهمم؟ خر خودتی. خودم توتون سیگارها را که تهِ جیبت ریخته بود پیدا کردم.” مرتضی غرور مردانگی‌اش را کف دستش گرفته و با تمام توانش فشار می‌دهد. جستجوهای بی‌وقفه‌، تنها به جرم آنکه بچه است و راه را از بیراهه تشخیص نمی‌دهد، چفت و بست‌های روانش را شکافته است. اتهام‌های ناروا در ررگ‌هایش می‌دوند و او را نیش می‌زنند. چشم‌ها، ازآن چشم‌های دوزخیِ بددل باران شلاق است که می‌بارد. زنگار موشکافانه‌ با سماجتی مورچه‌وار شیره‌ی جانش را مکیده است. آن عصر کذایی، مادر با سؤال و جوابی‌های بیمار همیشگی‌اش، تفاله‌ی پلاسیده‌ی محسن را بر موزائیک‌های حیاط خانه تف می‌کند. مرتضی بر زمین چسبیده است و زار می‌زند. اشک‌ها که تمام می‌شود تفاله‌اش بر زمین خشکیده است. بیچاره و ته‌کشیده، یک بقچه پوست و استخوان را بر شانه‌اش می‌‌اندازد، خرد و خاکستر از روی چشم‌های پرسشگر عبور می‌کند و بدون آنکه نعره‌ی خون‌آلودشان را بشنود از درِ حیاط بیرون می‌زند. بغض از چشمان مرتضی به گلویش می‌خزد. بر دود سوار می‌شود. تلخ و سنگین، خودش را بین تار و پود دود پنهان می‌کند . دود غلیظ و خاکستری اتاق را پر می‌کند. هوا ابر است و باران می‌بارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز