چرا می‌خواهم بنویسم؟

۶:۲۶ ب.ظ ۰۷/تیر/۱۳۹۹

خواندن شعر گردنه‌ی حیرانی در کلاس ادبیات پیش دانشگاهی با اقبال بسیار زیادی روبرو شد. از ذوق روی پاهایم بند نیستم. تازه از مدرسه رسیده‌ام. مادر به جان فرش افتاده و می‌سابد. سلام می‌کنم. جواب نمی‌دهد. خشم از صورتش می‌بارد. لپهایش ورم کرده و سرخ است. همین چند روز پیش از قهر آمد. مرا که دید صدایش بلند شد:
«مرده شور ریخت همتون را ببره. شماها ذاتتون خرابه. مثل همون بابای آب زیرکاه چموشتون هستید. چنان قالتون بزارم و برم که ندونید از کجا خوردید. از جلوی چشمم گم شو. آشششغغغال».
وقتی جمله‌ی آخر را میگفت مستقیم در چشمانم نگاه میکرد. اژدهایی بود که از دهانش آتش بیرون می‌زد و از نگاهش نفرت می‌چکید. بند دلم پاره شد. باید گم می‌شدم. اتاق خلوتی داشتم که رو به حیاط خلوت باز میشد. همانجا که بلای جانم شد. روی صندلی وا می‌روم . چشمم به قفل خالی قفسه‌ی میز می افتد. حفره‌ی تاریک خودنمایی میکند و من به همراه او خودم را در تاریکی چند شب گذشته باز می‌یابم. آقاجون بار و بندیلش را از اتاق به حال کشیده بود. به ستون تکیه کرده بود و سیگار دود میکرد. صدایش زدم:
_آقاجون چرا هنوز نخوابیدی؟
منتظر کسی بود تا به حرف بیفتد.
_میدونی دختر جون؛ وقتی آدم یکپارچه فکر و خیال بشه، بیخوابی امانش را میبره.
_چرا فکر و خیال آقاجون؟
نمیبینی مادرتو؟ آسایش را از هممون گرفته. یکی نیست بهش بگه آخه زن حسابی نونت نیست، آبت نیست، آخه چته؟چرا همش دنبال تشنج می‌گردی؟اما من می‌دونم چشه؟ اون مشکلش منم. شماها هم دارید به پای من می‌سوزید.
حرفهای غم باد گرفته از آغاز زندگی مشترک بی وقفه همراه با دود سیگار از دهانش بیرون می‌زند و در فضا معلق می‌ماند. امشب خودش نیست. همان فرد خودداری که خودش را درسته قورت می‌داد تا کسی را در غصه‌هایش شریک نکند. تمام حرفهایش را یکجا می‌بلعم. ۱۸ساله‌ام در پایان نوجوانی اما از ۱۰ سالگی به پراشتهایی عصبی خوردن کلمات دچار شدم و برای آنکه نترکم یا از سر بی کسی مرگ را به همنشینی‌ام صدا نزنم،به نوشتن روی آوردم. از هرچیز و هرکس. گنجینه‌ای داشتم پر از خصوصی‌ترین خصوصی‌های احساسی،فکری و رفتاری خودم و دیگران. دلخوشی ساده‌ای که نفسم به نفس‌هایشان بند بود. حال، بی‌رحمانه به آن دست درازی و پرده عصمتش را لکه دار کرده بودند. با صدای مهیب به هم خوردن در از جا می‌پرم. مادر است. نیامده، دوباره قهر میرفت. کسی در خانه نیست. به اتاق برمیگردم. فکری جرقه‌وار در ذهنم اوج می‌گیرد.پدر گفته بود و من جزء به جزءاش را نوشته بودم. پدر پیش خودش می‌دانسته است که من همه را می‌نویسم. پس به عمد عقده‌گشایی کرده بود. و مادر،حرفهای نزده‌ی یک عمر پدر را با نوشته‌های من از زیر زبانش کش رفته بود. دیوانه شده‌ام. در اتاق را به غیظ باز میکنم. عصر پاییز است. وحشیانه قفسه را بیرون می‌کشم. دفترها را دسته دسته به باغچه‌ی وسط حیاط پرتاب می‌کنم. تلی ساخته‌ام از نفس‌هایم. حال محتضری را دارم که تصاویر زندگی‌اش مرور می‌شود:
آسایشگاه روانی کوچکی برمبنای دو ستون کج و کوله و لرزان که خانه لقب گرفته بود.بی‌دارو و بی‌پزشک. مادر، مردی دیکتاتور مآب و عصبی که از مادر بودن فقط اسمش را داشت و از لطافت زنانه فقط جسمش را. پدر،اما زنی بود به غایت مهربان ولی بزدل و ندانم کار و تنها راه عملی‌اش برای حل مشکلات،تسلیم بود و فرار. چنان از زندگی، سیر خورده بود که دیگر میل نداشت. حریص مرگ بود و من حریص آرامش برای او. پس وقتی مرد سپید پوشیدم. محسن اولین و آخرین سوگولی مادر بود که محبت‌های بیمارگونه‌ به فنایش داد. فرزند دوم، مریم پرخاشگری بود که مادر او را هووی خود می پنداشت. من،اما ریش سفیدی بودم صد ساله که برای آشتی دادن از هیچ کوششی دریغ نمی دارد. سرگردان، بین دو جبهه برای انتقال حرف‌ها و آزردگی‌ها می‌دویدم و پیر می‌شدم. و دختر ته تغاری بخت برگشته‌مان، تحفه‌ی ناخواسته‌ای بیش نبود، از کودکی‌هایم منطقه‌ی منحوس نظامی، صدای آژیر قرمزو پناهگاههای تو درتوی سرد و تاریک‌اش در ذهنم میدوند. وقتی که قلبمان را زیر بغل می‌زدیم و از طبقه سوم، لابلای جمعیت هراسیده می‌لولیدیم تابه پناهگاه برسیم باشد که این تپش متلاطم و آشفته از حرکت باز نایستد. جنگ بیرون تمام شد و اضطرابهایش آنقدر ماند تا در دلم کپک زد. جنگ درون اما شدت می یافت و ترکش‌های سرخش در جای جای جان و تن مان می نشست و دود می کرد. از آسمان آسایشگاه ما شب تکان نمی خورد. ابرها‌ی کبود بغض ها را بلعیده بودند و منتظر اشاره‌ای تا ببارند. باران همیشگی و نعمت‌های گسترده:
باران سرزنش، بد وبیراه بی‌امان، دلشوره‌ی مداوم، مقایسه‌های بی‌رحم، ترس های ضمخت، احساس گناه شرم‌آور، قهرهای طولانی بی سر وته، نگاه‌های مشکوک نفرت‌بار، محبت‌های پوسیده‌ی ناگزیر، کنجکاوی‌های مریضانه، و سکوتی نامهربان و عبوس که خوراک همیشگی‌مان بود و من این همه را می‌نگاشتم.
پیت نفت را بی محابا خالی می‌کنم. روحم را می بینم، معصومانه و بی‌دفاع به حالت قهر از تنم بلند میشود و روی تلی از نوشته‌ها دراز می کشد و به آسمان چشم می‌دوزد. نفس‌هایم به شماره افتاده‌اند.کبریت را می‌کشم. هنوز صدای جیغ می‌آید. خورشید به خون نشسته است و دستم را به خون خودم آلوده‌ام. روی پل نوجوانی خشک شده‌ام. پیر و پلاسیده. سالهاست خواب و بیداری‌ در هم آمیخته‌ام کابوسی‌هایی شده‌اند کش‌دار و مداوم. از زندگی خبری نیست. ادبیات را برگزیدم. خلأ بیداد می‌کرد. تغییر رشته دادم و به مشاوره پناه آوردم. با نقش زندگیم می‌خواند. تمام که شدبه آسایشگاه برگشتم. نه از پدر خبری بود نه از پناهگاه امن نوشتن. پس ازدواج کردم. ازقضا هندوانه‌ی نبریده‌ی من شیرین بود و قرمز. باز هم چیزی کم بود. مادر شدم و در بوسه های گاه بیگاهم خلاصه. راه و بیراه خواندم و شدم: درمانگر خانواده و در روایت‌های بیشمار،به دنبال خودم غوطه خوردم و نیافتم. به خاکستری غلیظ می‌زنم، کرخت و منجمد. هر چند نفس گیر،می‌بایست برمیگشتم. چند سالی می‌شود که به عقب برگشته‌ام از همانجا که متوقف شده بودم. دست‌های چروک نوجوانی‌ام را گرفته‌ام. آنچنان فرتوت و مچاله است که هر قدمش روزها طول می‌کشد. مهربانی می‌طلبد و همدلی. به ته راه رسیده‌ایم. روبریمان دشت بزرگیست از دلهای فرسوده‌ی دردمند که چشم براه شنیده شدن‌اند. آرزوی سال‌های نزیسته‌ام سر برآورده است: روایت غصه‌های بی‌شمار زندگی‌های مختلف. باشد که روزنه‌های امیدی باز کنم که هم روایت باشند، هم آموختن و هم درمان، برای مردم نداری که صدای جیغشان می آید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز