شلوار مخملی عید

۶:۱۴ ق.ظ ۱۷/مرداد/۱۳۹۹

برای خرید شلوار عید در بازار دست مامان را می‌کشیدم تا او را به مغازه‌ای هدایت کنم که از همان شلوار مخملی‌های تازه مد شده داشت. از همان شلوارهایی که زهره دختر عمه‌ی از خود راضی‌ام خریده بود و به‌خاطرِ داشتن آن چه فخرهایی که به من نمی‌فروخت. الحق هم که شلوارهای قشنگی بود. مخمل کبریتی بنفش تیره با گل و بوته و برگ‌هایی که رنگ داشتند. سبز و صورتی و قرمز که در سرتاسر شلوار پخش شده بودند. بلاخره یکی‌ از آن شلوارها از قفسه‌ی مغازه درآمد و مال من شد. فردا سال تحویل می‌شد. و من می‌توانستم حالِ زهره را اساسی بگیرم. شلوار را با آدابی محترمانه تا زدم و روی قفسه‌ی لباس‌هایم گذاشتم. می‌خواستم روبرویم باشد. از دیدنش حظ می‌بردم. دل تو دلم نبود تا هر چه زودتر فردا بیاید. تا فردا ده یازده بار دیگر شلوار را پوشیدم و درآوردم. فردا آمد. سال تحویل شد. همه لباس‌های نوی‌مان را پوشیدیم و دور تا دور سفره‌ی عید نشستیم. شلوار مخملی بر پایم نشسته بود و عید را تبریک می‌گفت. من و مژگان و حدیث سه دختر خانواده با اختلاف سنی‌های ناچیز، دست و روبوسی کردیم و با مامان و بابا هم بوس‌ها رد و بدل شد. اما یک چیز کم بود یا اصلاً نبود. مامان و بابا برخلاف سال‌های پیش نه تنها دست و روی همدیگر را نبوسیدند بلکه حتی عید را به هم تبریک هم نگفتند. حتی به هم نگاه هم نکردند. عید امسال چهار صبح بود.ما عیدی‌هایمان را گرفتیم و خوشحال ادامه‌ی خوابِ قبل از تحویل سال را رفتیم. در خیال کودکانه‌ی من دنیای بزرگترها قواعد سخت خودش را داشت که خیلی وقت‌ها از آن چیزی سر در نمی‌آوردم . خوابیدم به امید آنکه فردا اخم‌ها باز شود و روز اول سال آغوشش را برای همه‌مان باز کند. نزدیک ظهر با صدای بابا که می‌گفت: “آماده شوید”، شلوار مخملی‌ام را با ذوقی چند برابر پوشیدم. از اتاق که بیرون آمدم صدای پچ‌پچه‌های مامان و بابا می‌امد. در آستانه‌ی در ایستادم . مامان لج کرده بود و می‌گفت: “من نمیام. خودت و دخترات برید. ننه و بابای توان. حالا چون خونشون به ما نزدیکتره دلیل نمیشه اولین روز عید هرسال بخوام چشمم تو چشمشون باز بشه.” بابا با آرامشی تصنعی می‌گفت: “پاشو زن آخه بدون تو که نمیشه. حالا روز اول عیدی را به کاممون تلخ نکن. اینا آفتاب لب بوم‌ان. خدا می‌دونه. امروز هستن شاید فردا سرشون را گذاشتن زمین.” مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت: “کسی از عمرش کاغذ نیاورده. با این کارات من زودتر از همتون سکته می‌کنم. راحت شم ایشالاه از دستتون.” صبر بابا دیگر داشت لبریز می‌شد اما سعی می‌کرد خودش را نگه دارد. به آهستگی گفت: “پاشو عزیزم. پاشو. دنیا ارزش نداره.” دست‌هایش را گرفت از جا بلندش کرد. مامان با بی‌میلی رفت آماده شود. در دلم خوشحال شدم. بلاخره بخیر گذشت. سوار ماشین شدیم. پنجره را پایین داده بودم و تمام بهار را یکجا در ریه‌هایم جا می‌دادم. در خیالم خوش بودم که اوضاع آرام است. وروز اول عید بخیر خواهد گذشت. یک لحظه چیزی یادم افتاد. حالا که تا خانه آقاجون می‌رفتیم یک کوچه آنطرف‌تر می‌توانستیم به عمه‌زری و دختر از خودراضی‌اش هم سری بزنیم و من هم با شلوار مخملی‌ام پزی بدهم. به سمت بابا برگشتم و گفتم: “بابا ما که تا خونه‌ی آقاجون‌اینا می‌ریم. یک سری هم بریم خونه‌ی عمه زری. او که از تو بزرگتره. نه؟” بابا گفت بله بزرگتره باشه شاید اونجا هم یک سری زدیم. کلام بابا منعقد نشده بود که انگار مامان را آتش زده باشند با فریاد گفت: “چی میگی به بچه. خیلی هم برای ما ارزش قائلن که روز اول عیدی میخوایم به تمامشون سر بزنیم.” دهانش را باز کرده بود و تمام داغ دلی‌ها یکی پس از دیگری می‌ریخت بیرون. چهره‌ی بابا در آینه‌ی وسط ماشین لحظه به لحظه کبودتر می‌شد. شاید اگر مامان نیم‌نگاهی به صورت بابا می‌انداخت دهانش را می‌بست. اما چشم‌هایش را بسته بود و دهانش را تا نزدیک گوش‌هایش باز کرده بود. ساکت بشو نبود. پیش خودم گفتم عجب غلطی کردم. مثل یک موش گوشه‌ی ماشین کز کردم. حدیث و مژگان هم با چشم‌غره‌هایشان کم مانده بود من را پاره‌پاره کنند. داشتم خودم را می‌خوردم که بابا با تمام توان روی فرمون ماشین کوبید و نعره زد: “خفه شو.” فرمون چرخ می‌خورد و ماشین با یک دور قمری تغییر مسیر می‌داد. بابا همزمان با ساییدن داندان‌هایش بر هم که از روی صورت استخوانی‌اش به چشم می‌آمد پاهایش را روی پدال گاز فشار می‌داد و خط‌کشی‌های وسط جاده چون خطی ممتد از جلوی چشم‌هایم می‌گذشتند. نفسم را با آهی از ته دل بیرون دادم. ریه‌هایم از بهار خالی شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز