آمدن بی‌خبر آب

۹:۱۸ ق.ظ ۱۸/مرداد/۱۳۹۹

من و میثاق و مراد، هر سه از پشت پنجره‌ی اتاق طبقه‌ی سوم خانه‌های سازمانی ارتش سرک می‌کشیم. غروب آرام به پنجره نزدیک می‌شود. تا آمدن مامان چیزی نمانده است. هر اتوبوس آبی تیره‌ای که رد می‌شود هر سه چشم‌هایمان را در می‌آوریم و به پنجره می‌چسبانیم تا مگر یک جفت از چشم‌ها که تیزبینی بیشتری دارند خبر آمدن مامان را زودتر اعلام کنند. مامان قبل از بیرون رفتن دستورات لازم را دانه به دانه شمرده بود. ترس پس گردن هر سه‌مان را گرفته و ما را به زور، پشت پنجره در زمین کاشته است. گاهگاهی فقط یکی از ما تمام توانش را جمع می‌کند، خودش را نجات می‌دهد، سری به آشپزخانه می‌زند و دوباره برمی‌گردد. از صبح آب گورش را گم کرده بود و معلوم نبود کجا رفته است. تا ظهر شیرهای آب را باز و بسته کردیم نیامد که نیامد. ظهر بعد از ناهار طبق عادت همیشگی یک بالش بزرگ وسط اتاق بود و سه سر کودکانه که خواب‌های بعدازظهر را بر بالش می‌ریختند. آب یواشکی آمده بود پایش را در خواب ما دراز کرده بود و صدا می‌زد. مراد هراسان به صدای شرشر آب تکان‌مان داد و هر سه به سمت صدا هجوم بردیم. دست‌های ظرف‌های کثیف در سینک ظرفشویی جلوی دهان راه‌آب را گرفته بودند. آب بی‌صدا آمده بود. مثل کسی که یواشکی بیرون رفته باشد و درست وقتی باز ‌گردد که همه خواب باشند. موکت‌های آشپزخانه، قایق‌های سبز شناوری بر آب بودند که بخار آب‌جوش از آن‌ها بلند می‌شد. قوطی‌های حبوبات، تا خرخره در آب فرو رفته و گر گرفته بودند. نمک‌ها و شکرها خیس می‌خوردند و در دهان آب حل می‌شدند. از داغی آب چربیهای ظرف‌های کثیف ذوب می‌شد و ریز ریز در آب راه می‌رفت. آشپژخانه به سونایی مرطوب می‌مانست که جان می‌داد لخت شوی و خیس بخوری و یک کیسه‌ی‌جانانه‌تر حالت را جا بیاورد. کسی از بین ما فاش نمی‌کرد آخرین ‌بار چه کسی آمدن آب را پاییده است. مراد چکمه‌های بلند بابا را به پا کرده است. دل به آب می‌زند. مهتابی‌های وارونه بر روی قایق‌های سبز موج بر می‌دارند. کار از کار گذشته است. ظرف‌های کثیف باشتاب بیرون می‌پرند. مراد کاسه کاسه آب‌های جوش را بر سینک خالی می‌کند. دستهایش الوگرفته داد می‌کشند. هیچ‌یک به یاد نداریم آشپزخانه آب‌راهی دارد که مامان برای آنکه سوسکی در زندگی ما سرک نکشد دهان آن را از بیخ و بن با پارچه و پلاستیک و هرآنچه به دستش رسیده گل گرفته است. کافیست آن‌ها را در آوریم تا آب از راهی که آمده بود بازگردد. عرق سرد از صورت مراد در آب داغ می‌چکد . من از پشت پنجره گام‌های مامان را می‌شمرم و میثاق این مابین به دنبال راهی می‌گردد تا آمدن بی‌خبر آب را مقصرانه بر سر درِ خانه بچسباند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز