خورشید به خون نشسته است

۹:۵۸ ق.ظ ۱۸/مرداد/۱۳۹۹

آسمان بالای سرم پیداست. به پهلو، روی خاک دراز به دراز افتاده‌ام. قطره‌های خون از روی سرم سر می‌خورند و حفره‌ی چشم‌هایم را پر می‌کنند. چشمانم را روی هم می‌گذارم و خون گریه می‌کنم. دست‌هایم بر روی زمین بی‌جان افتاده‌اند. هیچ تقلایی برای رد کردن این قطره‌های مزاحم از کاسه‌ی چشم‌ها نمی‌توانند انجام دهند. یارای بلندشدن‌شان نیست. آسمان در چشم‌ام خون‌آلود می‌نماید. و خورشید سنگدلانه می‌تابد. مشامم پر از بوی خون است. بوی لزج و ترسناکی که در همه‌ی من یکنواخت پخش می‌شود. صدای امیر در کوه می‌پیچد. افسانههه افسسااانننههه. اسمم بر در و دیوارهای کوه می‌نشیند و بازتاب می‌یابد. از صدا گریزانم. کاش دیگر صدایم نزند. امیر به سرعت پایین می‌آید. از نوک سر تا کفش‌هایش به رنگ سرخ درآمده است. شمر را در ذهنم تداعی می‌کند با این تفاوت که صورتش سرخ‌تر به نظر می‌آید. علی کمی آنطرف‌تر با صورت روی خاک دراز کش افتاده است. تمام توان باقیمانده‌ام را جمع می‌کنم تا صدایش بزنم. نامش تا حلقم بالا می‌آید و همانجا حبس می‌شود. مادرم روبرویم معلق است. بر درخت گردو آویزان در جایی بین زمین و آسمان با وزش باد تکان می‌خورد. صورتش به سمت کوه است. موهای گندمزارگونه‌اش پرپشت و بلند در هوا پیچ وتاب می‌خورد. وزش بادی ملایم طناب را می‌چرخاند. صورتش به سمت من برمی‌گردد. کبود و ورم کرده. مثل همان بار اولی که بر درخت گردو تاب می‌خورد و من در پژواک جیغ‌های ممتد خودم گم می‌شدم. انگار خون سال‌هاست در زیر پوستش لخته شده باشد و سالهاست که همین‌طور معلق بین زمین و آسمان خشکیده باشد. در چشم‌هایم زل زده است و اشک برگونه‌های خشکیده‌اش فرو می‌رود. بی‌جانی که می‌گرید. پدر فرسنگ‌ها دورتر خودش را در درز کوچکی از کوه پنهان کرده و سرنگ همیشه پرش در رگها خالی می‌شود. او بدون آنکه تلاشی در جهت درآوردن سرنگ کند بی‌رمق و نشئه یک گوشه وا می‌رود. غافل از اینکه هر بیننده‌ای قادر است او را به وضوح ببیند. و او فکر می‌کند که از نقطه‌ای که هست دیگران نمی‌توانند او را ببینند. غیر از پرده‌ای قرمز دیگر چیزی قابل دیدن نیست. بر پهلوی راست افتاده‌ام. چشم‌هایم را می‌بندم. قطره‌های لزج و گرم خون از چشم راستم سر می‌خورد از استخوان بینی‌ام می‌گذرد و بر چشم چپم می‌ریزد و از آنجا روانه‌ی زمین می‌شود. چشم باز می‌کنم. هنوز مادرم می‌گرید. مهسا دختر موبور خوابگاه شبانه روزی که تنها خانه‌ی من در این دنیا بود، تمام قد روبرویم ایستاده است. پوزخندی میزند و می‌گوید: “خب باید می‌گذاشتی کار به ااینجا بکشد؟ همان اول پایت را از ماجرا بیرون می‌کشیدی. حداقل زنده می‌ماندی.” لبخند تمسخرآمیز مهسا را خوب به یاد دارم. درست سر سفره‌ی عقد خودم. من تنها دختر مرکز شبانه‌روزی بودم که خواستگار تقریباً بهتری از بقیه پیدا کرده بودم. آن‌هم من، که از همه بی‌کس‌وکارتر بودم. برای مهسا صمیمی و نزدیکترین دوست من گران تمام می‌شد. بعد از گذراندن دوره‌ی کارشناسی و پیدا شدن سروکله‌ی یک خواستگار پروپا قرص حالا من می‌رفتم تا زندگی جدیدی شروع کنم و حسرت‌های بی‌پایانم را سر وسامانی بدهم. مهسا را به طریق خودم یافته بودم. اما او، اویی دیگر بود. حسادت از چشم‌هایش زبانه می‌کشید و من همه را به سبب شرایط یکسان نکبت‌بار گذشته‌مان، تعبیر به بحق بودن می‌کردم. بعد از ازدواج، برای ادامه‌ی دوستی با تمام وجود پذیرایش شدم. شاید که محبتی سرشار، جولان وحشی حسادت را از نگاهش محو کند. مثل خواهر نداشته‌ام عزیز بود و دردانه. از من سه چهار سالی کوچکتر بود. رفت و آمدهایش آنقدر زیاد شد که دیگر هیچ علاقه‌ای به خوابگاه رفتن نشان نمی‌داد. هر روز که میگذشت، با امیر گرمتر می‌شد. داداشی لقلقه‌ی زبانش بود و من دلخوش به همین کلامی که بی‌ریا در ذهنم می‌نشست. گاهی با هم بیرون می‌رفتند. به بهانه‌های مختلف برای هم هدیه می‌خریدند. گاهی سرشان را به پچ‌پچ در هم فرو برده و من صدای قاه‌قاه خنده‌شان را از آشپزخانه می‌شنیدم و دلم خوش بود که بی‌پناه دیگری در پناه ما طعم شیرین زندگی را مزه می‌کند. برای من مهسا از خواهری درآمده بود. حکم فرزندی را داشت که پرتوقع و لوس بارآمده باشد اما شیرین و خواستنی می‌نماید. در دل حتم داشتم که امیر هم به همین گونه می‌اندیشد. در خلوت دونفره‌مان هر بار صحبت از مهسا به میان می‌آمد تنها جمله‌ای که از دهان امیر بیرون می‌زد این بود که: “بیخیال بابا. مهسا که بچه‌ای بیشتر نیست.” گذشت و من به زندگی سه نفره‌ای عادت کرده بودم که بی‌آنکه مادر شوم مسئولیت مادری را بی‌چشم‌داشت پذیرفته بودم. در خودم باور داشتم، امیر پدر مهربان و شوخ طبعی است که برای فرزند دلبندش چیزی کم نمی‌گذارد. آنشب گرم را خوب به خاطر دارم. بوی غذا حالم را به هم می‌زد اما برای شام کباب شامی‌ها را به وسواس، همه را به یک‌شکل و به یک‌اندازه در دست‌هایم گرد می‌کردم و در ماهی‌تابه بر روغن می‌انداختم و از صدای چلس‌شان دلم دود می‌کرد. زنگ در را زدند. امیر و مهسا برای خرید نوشیدنی و چند قلم وسیله‌ی دیگر بیرون رفته بودند. وقت زیادی از رفتن‍شان گذشته بود و من حتم داشتم خودشان هستند.کمی معطل کردم تا امیر خودش کلید بیندازد و من مجبور نباشم دست‌هایم را بشویم. کسی دستش را بر روی زنگ گذاشته بود و خیال برداشتن نداشت. بدون سؤال و جواب با همان دست‌های نشسته دکمه‌ی آیفون را زدم. دلم تا حد مرگ به شور افتاده بود. چادر سفید نمازم را بر سر انداخته و خبردار ایستاده بودم. منتظر شنیدن چیزی بودم که با این صدای کشدار زنگ ربط داشته باشد. علی بود. با صورتی گرگرفته و خشمگین. نگاهش که به من افتاد، همانجا پای در نشست. چندین سال از من و امیر کوچکتر بود. اما برای خودش مردی شده بود. از همان اول رابطه‌ای گرم و صمیمی بین ما شکل گرفت. خواهر و برادری شده بودیم که برای همدیگر جانمان در می‌رفت. با لرزشی که از صدایم آشکار بود پرسیدم: “علی چی شده؟ حرف بزن. اتفاقی افتاده. آقاجون و مامان طوریشون شده؟ ” علی خفه خون گرفته، دست‌هایش را بالا آورده بود و از پشت سربه هم قلاب کرده و از جلو آرنج‌هایش را به هم چسبانده بود. مثل آن بود که قصد دارد سرش را آنقدر محکم فشار بدهد تا ترک بردارد و هر آنچه مسمومش کرده است بیرون بزند تا نفس‌اش بالا بیاید. دیگر طاقت نیاوردم. دادمی‌کشیدم و گریه می‌کردم. زندگی برای من خلاصه‌ای از اتفاقات تلخ بود و ناخوشایند. برایم چیز عجیبی نبود. با فریاد حرف می‌زدم: ” تو رو بخدا بگو چی شده؟ نکنه برای امیر و مهسا اتفاقی…” نگذاشت حرفم را تمام کنم. صورتش را به سمتم برگرداند. معلوم بود که ساعت‌ها اشک ریخته و با خودش کلنجار رفته تا بیاید و دستش را بر آژیر خطر بفشارد. با صدایی که از ته چاه می‌آمد گفت: ” آبجی افسانه، امیر و مهسا.. دوباره صدایش بند آمد. داد زدم: ” خب حرف بزن دارم دیوانه می‌شوم.مرده‌اند؟” با صدایی گرفته جواب داد: “کاش می‌مردند. کاش خبر مرگ‌شان را خودم برایت می‌آوردم. کاش..” و پقی زد زیر گریه. چنان می‌گریست که شانه‌های مردانه‌اش به تکانی شدید می‌لرزید. هیچ به ذهنم نمی‌آمد. غیر از مرگ که می‌توانست چنان ضجه‌ی هولناکی را به بار بیاورد. آن‌هم درباره‌ی امیر و مهسا دیگر چه چیز می‌ماند که تا این حد مردی را از خود بیخود کرده باشد.. با گریه‌های علی اشک می‌ریختم و درونم ابهامی رازآلود شکل می‌گرفت. روبروی علی نشستم: “علی من از حرف‌های تو هیچ سر در نمیارم. تو رو بخدا درست حرف بزن ببینم چی می‌گی؟” علی سرش را بالا آورد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. هرجا را نگاه می‌کرد تا مستقیم در چشم‌هایم نگاه نکند: “آبجی. یک چیزی میخوام بگم. اما قول بده اول خوب فکر کنی. بعد تصمیم بگیری.” ” گفتم: “خیلی خب بگو دیگه. قبض روح شدم.” گفت: “امیر و مهسا اونطوری که تو خیال می‌کنی نیستن. چطوری بگم؟” دوباره ساکت شد. – یعنی چه؟ -آبجی رابطشون خیلی فراتر از چیزی هست که تو فکر میکنی. مال الان‌ها هم نیست. خیلی وقته که وجود داره. من باور نمی‌‌کردم تا اینکه همکلاسی مهسا که دوست دختر نزدیک‌ترین دوست منه پشت‌بند یک بحث، از سر لج تمام عکس‌ها رو از گوشی مهسا کش رفته بود. وقتی قضیه را برای دوستم تعریف کرده بود و دوستم عکس‌ها را دیده بود، آه از نهادش بلند میشه که من این پسره را می‌شناسم. اون برادر علیِ. ولی هیچ کسی با خانمش چنین عکسهایی را نمی‌گیره .اونم توی موبایل. من باورم نمی‌شد و فکر می‌کردم اشتباه گرفته. حتی بحث‌مون شد و باهاش قطع رابطه کردم. تا همین چند لحظه پیش که عکس‌ها را برام فرستاد.” علی از جایش بلند شد. قفل موبایلش را باز کرد. موبایل را به سمت من گرفت و سرش را پایین انداخت و از پله‌ها به سمت حیاط پایین رفت. مثل عزیز از دست داده‌ای بودم که شوکه شده است و رفتن عزیزش را باور ندارد. منتظر نشسته و به در خیره مانده است تا عزیز کرده‌اش در بزند و با سلام همیشگی‌اش بیاید و او را از انتظار دهشتناک مرگ دربیاورد. موبایل را بر زمین گذاشتم. توان نگه داشتن‌اش برایم سخت بود. عکس اول را که دیدم مهسا با لباس زیر فانتزی نارنجی و زردی که برایش خریده بودم به سینه‌ی پرموی لخت امیر چسبیده بود و با همان نگاه پر حسادت و پوزخند همیشگی‌اش مرا می‌پایید. انگار پیش خودش می‌دانسته است که تقدیر بر این قرار خواهد گرفت و روزی عقده‌ی نداشتن چیزی که دیگری دارد، زهرش را بر من خواهد ریخت. آب داغ ناشی از تهوع از کام و حلق و زبانم راه افتاده بود. لحظه‌ای برق‌آسا تمام محتویات معده‌ام را بر روی عکس بالا آورده بودم. علی در چشم برهم‌زدنی بالای سرم حاضر شد. گفتم: “ببخشید گوشیت را کثیف کردم.” و سعی داشتم با چادر نمازم موبایل علی را پاک کنم که او نگذاشت. اشک در چشمانش حلقه زده بود. گوشه‌ی چادرم را گرفت و به سختی از زمین بلندم کرد. انگار در تنم به جای گوشت و پوست و استخوان سرب به کار رفته بود. یک تن شده بودم. به علی گفتم : “برو. باید تنها باشم.” علی با استیصال گفت: “آخه..” حرفش را قطع کردم و گفتم: “آخه نداره.نترس خودم را نمی‌کشم.” علی رفت. بوی سوخته‌ی روغن داغ و شامی‌های جزغاله شده خانه را پر کرده بود. زیر گاز را خاموش کردم. پیاپی بدون آنکه چیزی در معده‌ام باشد عق می‌زدم. به هر بدبختی که بود خودم را به پنجره رساندم و ریه‌هایم را از هوا پر کردم. حالم که جا آمد تمام پنجره‌ها را باز کردم. کباب شامی، موردعلاقه‌ترین غذای امیر بود که باخبری که امشب قصد داشتم با صدای بلند بگویم جزغاله شدند و سوختند. دستی بر روی شکمم گذاشتم. هنوز حس‌اش نمی‌کردم. اما وجو داشت. شاید هم وجود نداشت. این فقط یک حس بود. آزمایش داده بودم. اما جوابش را شنبه می‌بایست می‎گرفتم و امشب تازه پنجشنبه شب بود و فردا تعطیل. طبق قرار کوهنوردی کل برنامه جمعه از صبح تا عصرمان را پر می‌کرد. من و امیر و علی با مهسا و دوستان هر کدام از ما که می‌خواستند با ما همراه شوند تیمی می‌شدیم که به کوه می‌رفت. شک داشتم، اما تصمیم گرفته بودم فردا با آنها بروم. من پایه‌ترین عضوی بودم که هر کس نمی‌آمد باز هم من حاضر و آماده برای رفتن بودم. آنشب خودم را به خواب زدم. زودتر از هر شب دیگر قبل از آمدن مهسا و امیر به رختخواب رفتم. و یک یادداشت گذاشتم تا من را بیدار نکنند. شوک ناگهانی کار خودش را کرده بود. از لحاظ احساسی کرخت شده بودم. و هیچ واقعیتی را باور نداشتم. حتی دریغ از یک قطره اشک. فقط تهوعی مداوم بود که گاه به گاه از خواب بیدارم می‌کرد. صبح طبق معمول بیدار شدم. در کمال تعجب مهسا با دوستانش وعده داشته و رفته بود. به علی از قبل پیام داده بودم که کوه می‌رویم. بیا. امیر، شاداب و خندان، زودتر از من بیدار شده بود. دوش گرفته بود و جلوی آینه سوت می‌زد و شعر می‌خواند. نگاهم که به بدن لختش افتاد، مثل جرقه‌ای از جا دررفتم و پریدم در دستشویی. مایع سفیدی از گلویم می‌آمد که با کمی خونابه آمیخته بود. سیفون را کشیدم تا صدای عق زدنم بیرون نرود. هر چند که امیر آنقدر در خودش و حالات خودش غرق بود که هیچ نمی‌فهمید. عرق ریزان، حس و حس می‌کردیم و بالا می‌رفتیم. یک لقمه هم به دهانم نگذاشته بودم. اما قدرت یک دیو را در خودم حس می‌کردم. مثل قرقی از سنگلاخ و صخره‌ها بالا می‌رفتم. حس کسی را داشتم که چیزی برای از دست دادن ندارد. پس جرأتم به غایت بالا آمده و خودنمایی می‌کرد. امروز فقط سه نفر بودیم که می‌رفتیم. من و علی هم‌گام شده بودیم. و امیر پایین‌تر از ما به سختی بالا می‌آمد. علی پرسید: “بهتری؟ حالا می‌خوای چه‌کار کنی؟” گفتم: ” کمکم می‌کنی تا همین امروز، همین‎‌جا مسئله مطرح بشه؟ تا ببینیم امیر چه عکس‌العملی نشون می‌ده؟” گفت: “باشه. هر چی تو بخوای.” من و علی زودتر بالا رسیده بودیم. کنار هم روی خاک نشسته و خوراکی‌هایی را که با خود آورده بودیم بر روی سفره‌ گذاشتیم. حدود بیست دقیقه بعد امیر بود که نفس بریده به ما رسید و روبروی مانشست. در بلندترین نقطه‌ی کوه جایی که نشسته بودیم باد می‌آمد و گرمای تابستان و تحرک تن را قابل تحمل می‌کرد. قبل از آنکه کسی چیزی بخورد، گفتم: امیر گفت: بله _ یک چیزی بپرسم راستش را میگی؟ از صدای خودم مبهوت بودم. یک‌راست رفته بودم به حساس‌ترین موضوعی که می‌شد روی آن دست گذاشت. امیر خنده‌ای کرد و گفت: _بپرس. تو که میدونی من آدم رٌکی هستم _بی‌هیچ مقدمه‌ای پرسیدم: تو با مهسا رابطه داری؟ امیر مثل برق‌گرفته‌ها ازجا پرید. خون به صورتش دویده بود. نعره می‌کشید: زنیکه‌ی نفهم هیچ می‌فهمی چی داری میگی؟ اگر نتونی ثابت کنی میدونی چه بلایی می‌تونم سرت بیارم؟ هیچ وقت او را این‌گونه ندیده بودم. مثل یک گراز وحشی از دهانش کف می‌رفت و آماده بود تا شکار بی‌نوا را ببلعد. حالا به تبع امیر من و علی هم ایستاده بودیم. دست پیش را گرفته بود که پس نیفتد. یک سؤالی که با آرامش پرسیده شده بود با چنین عکس‌العمل هولناکی قابل هضم نبود. امیر پشت سر هم ادامه می‌داد و فریاد می‌کشید. نگاهی به علی انداخت و وقتی دید علی سرش را پایین انداخته و هیچ نمی‌گوید پرسید: “علی تو چرا چیزی نمی‌گی؟ نکنه… علی سرش را بالا آورد و با نگاهی نفرت‌انگیز گفت: “امیر برای تبرئه‌ی خودت خیلی دیر شده. تشت رسواییت افتاده و بی‌خبری.” من در ادامه‌ی گفته‌های علی دادکشیدم: “تو کثافت‌ترین فردی هستی که تا حالا دیدم. من اونقدر احمق بودم که پیش خودم تو را یک جوانمردی تصور می‌کردم که برای مهسا حکم پدری داره. نگو که اون به‌قول خودت بچه معشوقه‌ای بوده که راحت هر وقت می‌خواستی تو دسترست حاضر باشه حاضر بوده. یک کلفت تمام وقت هم که دم دستتون آمده‌ی خدمتگزاری… امیر چنان به خشم آمد که خیز برداشت و به سمت من حمله ‌برد. لجام دهانم از هم گسیخته بود. هر چه به ذهنم می‌آمد، در دم می‌گفتم. حرف پشت حرف می‌آمد. یک‌بند و نفرت‌بار. امیر دهانم را گرفته بود و با تمام قوا فشار می‌داد و پی‌در‌پی می‌گفت: “خفه شو خفه شو.” می‌کوشیدم تا خودم را از دست امیر رها کنم. تمام توانم را جمع کردم و ناخن‌هایم را عمیق بر صورتش‌کشیدم. و امیر بعد از درنگی که به خودش آمد برای بار دوم به سمت من یورش آورد. علی که از پشت امیر را گرفته بود با یک ضربت او به عقب پرت شد. اما سریع برخاست و به سوی من آمد تا مگر بتواند جلوی کتک‌کاری بیشتر را بگیرد. حواس‌ام متوجه علی بود که امیر کشیده‌ای ضربدار را حواله‌ی صورتم کرد. ضربه‌ی غافلگیرکننده‌ای که باعث شد تلوتلوخوران به عقب بروم. پایم از صخره لیز خورد. علی پرید دستم را بگیرد تا مانع از سقوطم شود. دست‌هایم بدون آنکه بخواهند سنگین وسخت علی را را به سمت خود می‌کشیدند. هر دو به پرواز درآمده بودیم. صدای امیر در کوه پیچیده است و چون شبحی سرخ‌پوش به سمت پایین می‌دود. مادر اما هنوز بر دار درخت گردو می‌گرید و پدر در درز کوه نشئه و کیفور رؤیاهایش را خواب می‌بیند، مهسا پوزخند میزند و به امیر اشاره می‌کند: “دیدی! من بردم و مثل همیشه قاه قاه می‌خندد.” به جواب آزمایش فردا می‌اندیشم و در گوش قلب جنین نیامده‌ام نجوا می‌کنم: بخواب عزیزم آنجا جایت امن‌تر است. چشم‌هایم بسته می‌شوند. خون از چشم‌هایم می‌چکد. خون گریه می‌کنم. خورشید هم بر خون نشسته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز