یاکریم سرگردان

۱۰:۱۶ ق.ظ ۱۸/مرداد/۱۳۹۹

در قوطی کبریت‌هایی که امروزه در ان زندگی می‌کنیم، آدم از سرِ ناچاری تمامی وسایل را در کمدها، زیر تخت و هر سوراخ وسمبه‌ای جا می‌دهد تا ریخت و پاش و شلخته به نظر نیاید. تشک تخت یک نفره‌ی اضافه‌ای داشتیم که به سختی زیر تخت یک نفره‌مان چپانده بودیم. روزها زیر آوار تخت مانده بود تا روزی که عزمم را جزم کرده بودم تمام خانه را بریزم بیرون و از کنه و بنه بتکانم. وقتی به هزار مکافات تشک تخت را از زیر تخت بیرون کشیدم دیدم بیخود نبوده است اینقدر زور زدم. تشک از بیکاری و تنه‌لشی سنگین‌تر شده بود و بیرون آوردنش بسیار سخت بود. از بخت بد چیلر کنار تخت که در تمام روزهای تابستان روشن بود آب میداده است و تشک تخت با میلی سیری ناپذیر همه را نوشیده بود و بر روی زمین لم داده بود. آنقدر آب به خوردش رفته بود و در تن‌اش مانده بود که بوی نای ماندگی می‌داد. روکش را درآوردم. کپک بر سر و رویش نشسته بود. خال‌های درشت و کوچک سیاهی که از نوک سر تا انگشتان پاهایش را فراگرفته بود. چاره‌ای نداشتم. نمی‌شد او را شست. آب اگر به کلی تاروپودش را خیس می‌کرد دیگر خشک نمی‌شد. او را به زحمت کشان کشان تا تراس خانه بردم. به حالت ایستاده زیر نیم سقفی که یک‌چهارم تراس را می‌پوشاند، به دیوار تکیه دادم. و رهایش کردم تا تن سرد و نمورش آفتاب ببیند، زیر آفتاب کش بیاید و خشک شود. کمی هم از مناظر پیش رویش حظ ببرد. سه چهار روزی خوب آفتاب گرفت و تکاندن خانه تمام شد. باید تکلیف‌ کپک‌های مزاحم را روشن می‌کردم. وارد تراس شدم. چوب‌های خشک زیادی در پایین تشک ریخته بود. معلوم بود که برای خانه سازیست. اطراف ساختمان ما پر بود از یا کریم‌هایی که صدای کوکویشان محله را روی سرش می‌گذاشت. هر چه گشتم اثری از لانه و یا کریم نیافتم. حکمت این چوبهای خشک و نازک هم برایم عیان نشد. اول یک جارو برقی حسابی به سر و تن‌اش کشیدم تا غبار بیرون بریزد و بعد یک ظرف محلول شامپو فرش و آب برداشتم و افتادم به جانش. سر و صورت و بدن‌اش را خوب سابیدم. از شر کپک‌ها خلاص شده بود. رنگ و رو آمده بود. وقت‌اش بود که به داخل خانه بازگردد تا ادامه‌ی مراسم خشک شدن در داخل و به دور از گرد وخاکی شدن اتفاق بیفتد. ورم بیکارگی‌اش خوابیده بود. دیگر آنقدرها سنگین نبود. دست‌هایش را گرفتم و با یک حرکت از جا بلندش کردم. برای اینکه از درِ تراس بیاید تو می‌بایست افقی می‌شد. همینکه افقی‌ شد، دو تخم یا کریم که در انتظار زندگی آرمیده بودند بی‌صدا سر خوردند و با لانه‌ی چوبی سبک‌شان بر زمین نقش بستند. دو جفت چشم معصوم از میان زرده‌ها و سفیده‌های آمیخته بر هم به من زل زده بودند. تشک از دست‌هایم رها شد. روی زمین در کنار نفس‌هایی که گرفته بودم وا رفتم. نفسم بند آمده بود و اشک بی‌محابا از چشم‌هایم می‌ریخت. سرگردانی مادری که برای یافتن فرزندانش خودش را به آب و آتش می‌زند جلوی چشم‌هایم پر و بال می‌گرفت و جز نظاره کردنِ این صحنه‌ی دلخراش کاری از دستم نمی‌آمد. در روحم جراحتی عمیق باز شده بود که عذابش مرا واداشت لانه‌ای گرم و نرم برای یا کریم‌ها دست و پا کنم و در تراس بگذارم تا با فراغ بال هر وقت خواستند جنین‌شان را آنجا به امانت بسپارند.از آنروز به بعد یاکریمی سرگشته و نگران بارها و بارها به تراس خانه‌ی ما پرکشید. خودش را به پنجره‌ها و در و دیوار کوبید و دلهره‌ی نگاهش به صورت در و و پنجره‌ها ماند. اما هیچ‌وقت به آن لانه پا نگذاشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز