ید بیضا

۱۰:۲۷ ق.ظ ۱۸/مرداد/۱۳۹۹

اضطرابم بالا گرفته است. دل و روده‌ام به‌هم می‌پیچد. همیشه وقتی قرار بوده است یک کار مهم یا یک ملاقات مهم داشته باشم استرس به سراغم می‌آید. برای دومین‌بار قرار است با استاد حرف بزنم. آنهم درباره‌ی موضوعی که به آینده‌ام وصل می‌شود. درباره‌ی نوشتن و نوشتنی که در کنار رشته‌ی تخصصی‌ام جان می‌گیرد و با نگاه روانشناسانه قرار است به تمرین و خلق آثار هنری و غیرهنری منجر شود. بار اول قرار شد سی موضوع را برای وبلاگ‌نویسی برای استاد بفرستم. فرستادم ولی حدوداً تا دو ماه خبری نشد. درطی کلاس‌هایی که داشتیم به این نتیجه رسیدم که این سی موضوع مطرح شده فقط به درد عمه‌ام میخورد و بس. پس طبق آموزش‌ها به موضوع مهم و قابل رقابتی فکر کردم که حوزه‌اش وسیع و مورد علاقه‌ی عموم و برای خودم دوست‌داشتنی باشد. حوزه‌ی شخصیت را بسیار دوست داشته‌ام. پس یکی از موضوعات گسترده‌ای که می‌توانست قابلیت کار کردن داشته باشد موضوع شخصیت و اختلالات مربوط به آن بود. به‌گونه‌ای که در طی نوشتن یک سوپر مقاله و زیر شاخه‌های مربوط به آن بتوانم داستان‌هایی هم در این ارتباط و با این تم خلق کنم و چه بسا در ارتباط با بعضی از شخصیت‌ها کارم با نوشتن رمان هم بیفتد. در طی این زمان دو ماهه حسابی برای خودم بافته بودم و حال با این تلفن هماهنگ شده می‌خواستم به دریافت تأییدی از صحت یافته‌هایم برسم و با قدرت و اطمینان از مسیر درست به کارم ادامه بدهم. ساعت به چهار و پنجاه و هشت دقیقه نزدیک می‌شد. حتی این نمونه تعیین ساعت هم برایم جالب و عجیب بود. اگر من بودم قطعاً ساعت را رند می‌کردم و ساعت پنج را برای صحبت کردن هماهنگ می‌کردم. اما پیش خودم فکر کردم، استاد چقدر دقیق برای زمانش ارزش قائل است و این خودش برای من یک درس بزرگ بود. زودتر از موعد جل و پلاسم را جمع کردم و رفتم بالای پشت‌بام. پسرم تازه به خواب رفته بود و می‌ترسیدم با صدای من بلند شود.. نیاز به تمرکز داشتم. انگار می‌خواستم بزرگترین کشف علمی‌ای که تا بحال جهان به خودش دیده است را ارائه کنم. هوا داغ بود و دم کرده. به زور یک سایه‌ی کوچک سمت راست پشت‌بام یافتم و همانجا نشستم. حال که استاد آنقدر دقیق زمان داده بود من هم می‌بایست همانقدر دقیق تماس می‌گرفتم. عرق از چهار ستون بدنم راه افتاده بود. نگاهم بر روی ساعت موبایل زل زده بود تا دقیقه‌ای این‌طرف و آن‌طرف نشود. به هر حال استاد هم می‌بایست متوجه می‌شد با کم کسی روبرو نیست. استاد با آن چشم‌های نافذ ریز، ابروهای مشکی هلال، صورت سفید همیشه اصلاح کرده، دندان‌های ردیف مرتب که اغلب با لبخند مزین می‌شد، موهای روغن زده‌ای که می‌رفت تا بلند شود، و پیراهن‌های رنگ به رنگ، روبرویم در آفتاب نشسته بود. دستش را بر زیر چانه برده بود و نگاهم می‌کرد. منتظر بود تا به حرف بیایم. معذب بودم و اصلاً نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم. ساعت درست زمان چهار و پنجاه و هشت دقیقه را نشان می‌دهد. دستم بر روی شماره‌ی استاد می‌نشیند. استاد با صدای گرم همیشگی‌اش می‌گوید: “سلام سلام” من هم سلام می‌دهم و از اینکه او وقتی در اختیار من گذاشته است تشکر می‌کنم. آنقدر در روابط اجتماعی راحت است که گویا دارد با دخترخاله‌اش وارد گفتگویی صمیمانه می‌شود. طبق معمول می‌پرسد: “خب چه خبرها؟ اوضاع و احوال خوبه؟” ومن پشتِ‌سرهم تشکر می‌کنم و همان سؤال‌های تکراری را دوباره بازتاب می‌دهم. که در جواب سؤال احوالپرسی من می‌گوید: “امروز ا ز آن سردردهای تاریخی گرفته‌ام. از آن شاه سردردهایی که امان آدم را می‌برد.” اصلاً انتظارش را ندارم. یک لحظه می‌مانم چه بگویم؟ وچطور بگویم که نهایت تأثر من را برساند. یاد سردردهای خودم می‌افتم. من که دائم‌السردرد بودم می‌توانستم او را درک کنم پس می‌بایست همدلی‌ متأثرانه‌ام را بازتاب می‌دادم. از جایی که نشسته بودم ژست یک متفکر فهیم را گرفتم و گفتم: “بله بله درک می‌کنم. من خودم در این موضوع ید …” به صدم ثانیه از ذهنم گذشت خدایا ید چی بود؟ ید طولانی؟ ید طولی؟ ید بیضا؟ کدام یک به این موضوع و جمله می‌خورد. اصلاً چرا ید؟ جای تفکر بیشتر نبود. گفته بودم و مجبور بودم ادامه بدهم. پس گفتم: “بله من خودم در این موضوع(سردرد) ید بیضایی دارم. می‌توانستم چهره‌ی خودم را مجسم کنم. در انتخاب کلمه درمانده بودم. و شک داشتن به مفهوم جمله‌ای که ناچار به ادامه‌اش بودم من را شبیه پدربزرگ بیسوادی کرده بود که بخواهد در جلسه‌ی دفاعیه‌ی نوه‌اش درباره‌ی موضوع فیزیک کوانتوم نظر بدهد. به همان اندازه احساس بی‌سوادی و حماقت کردم. پیش خودم می‌گفتم: “خب بچه مثل آدم بگو من هم زیاد سردرد می‌گیرم. درک می‌کنم چه می‌گویید. دیگه اینقدر ارائه‌ی فضل نداره.” اما خب خودم را به کوچه‌ی علی چپ زدم. کمی مکث از آن‌ سوی موبایل من را کلاً به این نتیجه رساند که احتمالاً استاد هم در حال تجسم همان پیرمرد بیسواد است اما در غالب و شکل و شمایل من. زود به کوچه‌ی دیگری پیچیدم و ارائه‌ی فیوضات خودم را برای همدلی کردن به اتمام رساندم و برای استاد طلب بهبود قریب‌الوقوع نمودم. هیجان که بالا می‌زند، آدمی‌زاد چرت و پرت هم زیاد می‌گوید. پیش خودم فکر می‌کردم احتمالاً این بیسوادی همدلانه و ناشیانه استاد را به ایده‌ای ناب رسانده است که فردا در غالب یک پست وبلاگی ایده‌اش را منتشر خواهد کرد. حرف‌ها ادامه یافت و استاد دغدغه‌هایم را تأیید کرد و قضیه به اینجا ختم شد که باید با قدرت کامل نوشت و خواند و از مسیر خسته نشد. به همین سادگی سرِ تمام دغدغه‌هایی که در ذهنم می‌گذشت و ساعت‌ها درباره‌شان فکر کرده بودم با یک تماس چهارده پانزده دقیقه‌ای هم آمده بود. آنقدر درگیر شیرین‌کاری اولِ تماسم بودم که وقتی تلفن را قطع کردم سؤال‌های زیاد بی‌جوابی که در این مدت دوماهه ذهنم را مشغول کرده بود در ذهنم صف کشید. تماس که قطع شد اولین کاری که کردم واژه‌یاب را باز کردم. ید بیضا را سرچ کردم و مفهومش اشاره به همان معجزه حضرت موسی بود و کنایه از اینکه فرد در کاری مهارت یا شکوه و جلالی دارد. ید طولی هم که همان معنای زبردستی و توانایی می‌داد. من در کمال همدلی گفته بودم: “استاد نگران نباش من خودم درباره‌ی موضوع سردرد شکوه و جلال و مهارتی دارم (حتما! زبانزد خاص و عام).” معجزه‌ی من هم داشتن همین سردردها بود. خنده‌ام گرفته بود. چه جمله‌ی قصاری گفته بودم. به خودم گفتم: “بلند شو. بهتر است سؤال‌های فلسفی‌ات را روانه‌ی سطل آشغال کنی که تازه بر روی ابتدایی‌ترین پله‌ها ایستاده‌ای. مسیر درازی در پیش‌رویت قد کشیده که قدم‌هایی استوار و ثابت می‌طلبد.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز