دنیای ترسناک گل اطلسی

۱۰:۴۰ ق.ظ ۱۸/مرداد/۱۳۹۹

گل اطلسی صورتش را جمع کرده بود واز عصبانیت، راه پله‌های خانه را بالا و پایین می‌کرد. در افکارش غرق شده بود و منتظر کسی بود تا بیاید. عصبی می‌نمود و با خودش حرف می‌زد. برایش یک فنجان چای دم کرده‌ام. اگر بخواهد فنجانش را با خودش بیاورد و از من بخواهد چای او را بنوشم، نه اصلا این کار را نخواهم کرد. حتما در فنجانش چیزی ریخته است تا پیراهن اطلسم راغیب کند و من لخت بمانم در بین این همه چشمی که بر در و دیوار آویزان است و مرا می‌پایند. چشمها از همه رنگی هست. تیره و روشن. بعضی‌هایشان به سقف آویزانند و تا بینی من پایین آمده اند بو میدهند. بوی سمی. منتظرند چای برسد در فنجانم بیفتند و حل شوند و مرا مسموم کنند. بعضی‌هایشان روی راه پله‌ها افتاده‌اند و بالا و پایین که می‌روم زیر پاهایم داد می‌کشند و می‌گویند خودت را بکش. ابلهِ عوضی. تو که لیاقت زندگی کردن نداری. موجودی مثل تو بدرد جرز دیوار هم نمی‌خورد. گوش‌هایم را با برگ‌هایم محکم میگیرم که نشنوم. لشکری از عنکبوتهای درشت سیاه با پاهای پرمو از زیر پوست تنم بیرون می‌خزند. وهمه مثل مور و ملخ به سمت دستهایم هجوم می‌آورند. به زور دستهایم را ازروی گوش‌هایم بلند می‌کنند. تا صداها واضح تر به گوشم برسند. یکپارچه تن اطلسی‌ام سیاه شده است. صداها واضح‌تر می‌آیند. از خودم می‌ترسم. می‌ترسم کاری را که می‌گویند انجام دهم. از ترس خودم را خیس کرده‌ام . هر یک از عنکبوتها روی پوستم از خنده ریسه می‌روند و با انگشت من را به یکدیگر نشان می‌دهند. ترسویِ بزدل. آنقدر صدای خنده‌هایشان‌ بلند است که پرده‌ی گوشهایم پاره می‌شود. خون بر روی تنم سرازیر است و عنکبوت‌ها در جوی خون غرق شده و شناور مانده‌اند. هاج و واج به آنها نگاه می‌کنم. عصبی و بی‌درنگ می‌نشینم و بلند می‌شوم. می‌نشینم و بلند می‌شوم. آنقدر این کار را تکرار می‌کنم تا زمان قراری که با مومیایی گذاشته بودم برسد. باید کاری می‌کردم. و نشستن و بلند شدن مداوم نمی‌گذاشت که بر روی صداهای سمج تمرکز کنم. ازشان می‌ترسم. زنگ را میزنند از راه پله‌ها پایین می‌پرم. سفینه بادبانهایش را کشیده و در خاک بیابان لنگر انداخته است. پالتویم را به تن کرده‌ام از داغی این بیابان بی آب و علف یخ بسته‌ام. چشم‌ ها از در و دیوار و راه پله و سقف کنده شده‌اند و در یک صف طولانی به دنبال من در ماسه‌های بیابان قطار شده اند. الان در سراسر بیابان پراکنده‌اند تا من را زیر نظر داشته باشند. چشم از سفینه بر نمی‌دارند. یک قرار مهم دارم. قرار است.سرنوشت جهان در دستان من قرار بگیرد و آن را رقم بزنم. تمام تمهیداتش توسط مومیایی هزاره‌های قبل از میلاد اندیشیده شده است و من مأمور اجرای آنم. بین خودمان بماند. به همه‌ی ما دروغ گفته اند : آنکه آن بالاست و اسمش را خدا گذاشته‌اند واقعا خداست. اشتباهی برچسب خدا را گرفته است. قرار است آن خدای دروغین را به زیر کشم و با سفینه به هزاره‌های قبل بفرستم. به من یادآوری شده است که هیچ کس جز من مستحق خدایی نیست. من هم تصمیمم را گرفته‌ام که از همین امروز خدای واقعی را به همه‌ی دنیا معرفی کنم. مومیایی از سفینه پیاده شده است. به اطلسی نزدیک می‌شود. فنجان چایش را در می‌آورد و در گوشهای اطلسی زمزمه می‌کند: “به سلامتیِ خدایی‌ات نوش کن.” در گل اطلسی باغچه‌ی تیمارستان فرو رفته است و نبضش را می‌گیرد. به او می‌گوید “می‌دانستی: من، توأم و تو، منی و ما هر دو یکی شده، خدا هستیم.” سرش را بالا می‌آورد. به ساختمان کهنه و نمور روبرویش چشم می‌دوزد. چشم‌های سمج بر در و دیوار آویزانند. با صدای بلند طوری‌که گوش‌های این چشم‌های دریده بشنوند فریاد می‌زند خدایی‌ام را به همه‌ی دنیا ثابت خواهیم کرد. (تکه‌ای از دنیای یک اسکیزوفرن)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز