مروری بر فصل جهان بینی جدید در عشق و شعر عاشقانه از کتاب جنون نوشتن

۱۰:۵۳ ق.ظ ۱۸/مرداد/۱۳۹۹

این متن مروریست بر قسمتی از کتاب جنون نوشتن. نوشته‌ی دکتر رضا براهنی

جهان‌بینی جدید در عشق و شعر عاشقانه

آنچه در این متن شاخک‌های من را جنباند، نگاه منحصربه‌فرد نویسنده نسبت به مقوله‌ی شعر از نوع عاشقانه‌اش است. شعری که عشق در آن زائیده می‌شود و سپس بیان می‌گردد. هروقت عبارت شعر عاشقانه به ذهنم می‌آمد، پسوند آن یک معشوق قطعاً آسمانی و جدا از ویژگی‌های این دنیایی به ذهنم متبادر می‌شد. عشق در رشته‌ی تخصصی من تعبیر به یک بیماری (جنون) می‌شود. پس همیشه وقتی صحبت از عشق به میان می‌آمده است به یک معشوق دست نیافتنی و بی‌عیب و نقص فکر کرده‌ام. عشق در رشته‌ی من حساب و کتاب دارد. اما در این متن عشق از گونه‌ای دیگر است. در این متن بی‌حساب و کتاب بر عشقی که از رابطه‌ی عینی دو انسان زاده می‌شود و با صدای بلند فریاد زده میشود و تصویر می‌گردد پافشاری شده است. پس به شاعری نیاز است که اولا عاشق باشد. پس عاشق بودن شرط لازم است. شرطی که اگر نباشد لزوماً درکی از گفتن شعر عاشقانه ایجاد نمی‌شود. دوماً شاعر باید عاشق دو چیز باشد. در گام نخست معشوق و بعد از آن کلام. بعد از عاشق بودن، دومین نقش شاعر عاشق در واسطه گریست. واسطه‌گری امکان پذیر نمی‌شود مگر آنکه شاعر عاشق در صفت فروتنی و سخاوت ذوب شود و به جایگاهی در زیر خاک و خاکستر برسد. فروتنی این خصیصه‌ی ناب و یکتا، شاعر عاشق را بر آن می‌دارد که وظیفه‌ی واسطه گری‌اش را به حداعلا به سرانجام برساند. شاعر عاشق خود را در سخاوتی تمام گم می‌کند تا بتواند طبیعت را و هر آنچه که در آن وجود دارد چون به نوعی معشوق در آن جای گرفته و توسط این طبیعت احاطه شده است را با دیدی فروتنانه بنگرد و از خلال این نوع نگرش طبیعتی بیاراید و بپالاید که در ظرف کلمات، همه‌ی آنچه نگریسته به معشوق و کمال او بازگرداند. گویا که همه و همه طفیلی وجود اویند. اما معشوق پادشاه مآبانه بر تخت جلال و اکرام تکیه زده و از آنجا بر عاشق می‌نگرد. شاعر عاشق در میانه‌ی فروتنی ناگفته و به زبان نیاورده‌اش عشق جوانی‌اش را در قالب کلماتی بی‌ادعا ریخته و از تک‌تک ذرات ظاهری و باطنی معشوق می‌سراید. نقش شاعر عاشق فروتن در اینجا خواندن بی‌وقفه به گوش واژه‌هاست. برای به خاک افتادن در پای معشوق و بوسیدن پای او. در این نقش پرحادثه عاشق عملاً جوانی خود را سپری کرده و به یک مرد یازن بالغ با بینشی سلامت و خلاقه و انسانیتی دو چندان تبدیل خواهد شد.شاعر عاشق چنان در نقش‌اش فرو رفته و لذت می‌بردکه واژه‌ها از حیرانی عشق او عاشق معشوق می‍شوند. چنان عاشق بی‌واسطه‌ای که حتی اگر شاعر هم روزی بمیرد، واژه‌ها که عمر جاودانی می‌کنند برای همیشه عشق را فریاد خواهند زد. چنین تصوری حسرت و مصیبت توأمان را در شاعر زنده می‌کنند. ولی فروتنی شاعر عاشق چنان است که حتی اگر اجازه‌ی حضور پررنگی در شعر نیابد و حسرت و رشک بر واژه‌ها از این نزدیکی عمیقی که بر معشوق یافته‌اند به تنگ بیاوردش باز هم حکم به فروتنی سربه‌زیرانه می‌دهد و با رسالت بزرگتری که دارد حسرت را از خود می‌راند. همین فریادهای ازخودبیخودانه واژه‌هاست که دلیل جاودانگی شعر عاشقانه و معشوق مجسم در شعر خواهد بود. واژه‌ها معشوق را سرمستانه در برگرفته و از هر جهت محاصره‌اش کرده‌اند و این معشوق است که تمام حرکات، ظرافت، لطافت، بالندگی و زیبایی‌اش را در رقص مستانه‌ی کلمات می‌ریزد. تمام و کمال در واژه‌ها نمود می‌یابد و تجسمی جاودانی و ماندگار از خود بر صحنه‌ی آفرینش برجای می‌گذارد. شاعر عاشق مالامال از نهایت سخاوت پا از صحنه‌ی عشق بیرون می‌گذارد و صحنه را برای رقص کلمات باز می‌گذارد اما ردپای او در رقص موزون واژگان هویداست. او آنچه را از زیبایی در ذهن‌اش آفریده در قالب واژه‌ها ریخته و به کل بشریت هدیه داده است.او معشوقش را با دستان خود به زمان و مکان‌های مختلف، به تمام بشریت سپرده است تا پیکره‌ی مجسمی از زیبایی واقعی را در تمام قرون و اعصار تراشیده باشد. زیبایی منحصربه‌فردی که هر نسل با تجسم خیال واژه‌های آفریننده‌ی عاشق به رستگاری می‌رسند و روح بشر آینده نیز توسط همین فروتنی بی‌حدوحصر آفریده می‌شود. همین تواضع بالنده و بی‌منت خط بطلانی بر چهره‌ی کریه خودکامگان تاریخ خواهد کشید. اینگونه می‌شود که شعر عاشقانه‌‌‌‌ی درآمده از خصوصی‌ترین خلوت‌ها خودبخود برتاریخ، سیاست، و اجتماع سرک می‌کشد و اثر می‌گذارد. اینگونه می‌شود شعری که از اعماق عمیق‌ترین رابطه‌های انسانی بالا می‌آید شعری می‌شود که در تمام محتوا و ابعاد زندگی بشریت دخیل خواهد بود. که هر چه بخواهند به هر دلیل موجه یا غیر موجهی جلوی آن‌را بگیرند امکان نخواهد داشت. به کلامی که از درونی‌ترین زوایای روان آدمی برمی‌خیزد انتظاری غیر از این نمی‌توان داشت. شاعر عاشق در هر چه می‌نگرد و از کنار هر چه می‌گذرد آئینه‌ای را می‌یابد که معشوق تمام قد خود را در آن می‌نمایاند. اما شاعر عاشق گذراست. مسافر است. آنچه می‌ماند آئینه‌ایست که تصویر تمام قد معشوق بر آن افتاده و زیبایی از آنجا بر تمام هستی می‌تابد. عاشق تنها عاشق شده است تا رسالت خود را به غایت به انجام برساند. واژه‌ها را بر آینه‌ی هستی نقش زند تا هر بیننده‌ای از به‌هم‌پیوستن این حرف‌های موزون تصویر معشوق را به تمامی فرو دهد و برای درک زیبایی عاشق شود. هر آنچه غیر از تصویر معشوق از آینه بازبتابد ، ناچیز و تنها زاویه‌ای از زیبایی معشوق به حساب می‌آید. تنها جلوه‌ی معشوق بر کرانه‌ی ناتمام هستی انعکاس می‌یابد.و این انعکاس زیبایی از خلوت دو تنها که بشریت را در خود نهان دارند ساطع می‌شود. وقتی‌که عواطف روحی کل بشریت بر هم می‌افتند و خلوت که می‌گذرد واژه‌ها آنچه گذشته است را برملا می‌سازند. این تنها مسیری است که بشریت تغییر جهت می‌دهد تا رقیق‌ترین لحظات خلوت آدمی از دو جنس مخالف که نماینده‌ی بشریتی تنهایند علنی شوند به امید آنکه زشتی‌ها و خشونت‌ها سرنگون شوند. عشق عاشقانه‌ای که در خلوت زاده می‌شود و شعر از آن بیرون می‌تراود و شاعر عاشق چه زن باشد جه مردحکم داده می‌شود به فروتنی سربه‌زیرانه و معشوق حکم داده می‌شود به جلوه‌گری تمام و دمیدنی جاودان. شاعر عاشق محکوم است به از میان برداشتن خود. با الهام از معشوق، خودش را در دریای واژگان غرق می‌کند تا به ساحل بینش سلامت برسد و از خلال واژه‌های بلورین معشوقی را بیافریندکه زبانزد خاص و عام و گذشته و حال و آینده باشد. او بودنش را در تمرکز و دقت بر معشوق محو می‌کند تا بشریت بفهمند و درک کنند، آنچه او فهمیده و درک کرده است. تصویر چهره‌ای ناب و نادر که از دستان طبیعت سر خورده و در آغوش عاشق جای گرفته است و خود موهبتی است که بشریتی را نجات خواهد داد و انسانیتی را زنده نگاه خواهد داشت. پس تنها وظیفه‌ی عاشق علنی کردن چهره و کنه وجود معشوق برای بشریتی نگران، مضطرب و منتظر خواهد بود.اوست که تمامی غیرت را با فروتنی بی‌نظیرش نوش کرده و معشوقش را با دستان خود ذره ذره در ظرف واژگان‌اش می‌ریزد و او را از نوک سر تا ناخن پا قلم میزند تا جام زیبایی را برای زنده نگاه‌داشتن شور هستی به بشریت تسلیم کند و آن‌ها همگی نوش کنند و نجات یابند. پس: شاعر باید عاشق معشوق باشد تا شعر عاشقانه بیافریند شاعر عاشق باید به غایت فروتن باشد علاوه بر عشق به معشوق باید عاشق کلام باشد شاعر عاشق در ضمن عشق شباب بزرگ می‌شود و به بینشی سالم و انسانیتی مضاعف می‌رسد رسالت شاعر عاشق واسطه‌گریست میان واژه‌ها و معشوق و گاه از ایجاد ناگزیر این رابطه‌ی نزدیک خون دل خوردن و دم نزدن شاعر عاشق تمام طبیعت را با وجود معشوق و با فیلتر وجودی او و در خدمت توصیف او به کار می‌آورد شاعر عاشق نباید لحظه‌ای از تمرکز و دقت در معشوق دست بکشدکه لحظه‌ای بی‌دقتی به جنایتی بزرگ و خیانتی علیه بشریت تعبیر می‌گردد شاعر عاشق با دل و دستی گشاده چنان باید معشوقش را به تصویر بکشد که کل بشریت بتواند او را در حد کمال برای خودش تصویر کند و عاشق شود و زیبایی را درک کند شاعر عاشق مسافری‌است گذرنده که رسالتش آفریدن واژه‌هایی است که زیبایی معشوق را در بین قرون و اعصار فریاد می‌زنند حتی اگر شاعر سالها باشد که در زیر خاک فروتنی آرمیده باشد شاعر عاشق عشق را پشت درهای بسته زندانی نمی‌کند بلکه او را سخاوتمندانه در معرض ذهن بشر قرار می‌دهد و خست را با خود به گور می‌برد شاعر عاشق مصیبت و حسرت را بر جگر می‌زند و خودش را برای رسالتی که بر دوش دارد از خاک و خاکستر هم فروتنانه‌تر می‌یابد شاعر عاشق آنچه در هستی نقش می‌زند نجات‌دهنده‌ی بشریت از کریه‌المنظری و خشونت‌های بی‌پایان خواهد بود شاعر عاشق تنها زمانی معشوق را می‌چشد که او را در واژه‌هایش بیامیزد و نوش کند تا تصویر بی‌بدیل معشوق در ته دلش ته‌نشین شود و رسوب کند و جاودانه بماند. اوست که چنین نوشی را را با شعر خود برای بشریت فراهم می‌کند عشق از رابطه‌ی خصوصی و عمیق دو جنس تنها که در خود بشریتی را نهان دارنددر خلوت زاده می‌شود در واژه‌ها تبلور می‌یابد و نسل به نسل برای بشریت تصویر می‌شود و انتقال می‌یابد تا روح بشر در طی قرون و اعصار التیام یابد و ببالد شعر عاشقانه همیشه تازگی‌ و طراوتش را حفظ می‌کند در عشق و شعر عاشقانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز