مرگ صبح

۱۲:۲۷ ب.ظ ۱۹/مرداد/۱۳۹۹

۱٫ یک برگه کاغذ خط دار با کلماتی از جنس مرگ در لابلای انگشتانم ایستاده است.
۲٫ از همان‌جا سرک می‌کشد و دلهره‌ی نگاهش بر چشمم می‌ریزد.
۳٫ مثل نامه‌ی اعمال است که به دست چپ داده شده باشد.
۴٫ نه نای رفتن دارم نه جسارت ماندن. در این نقطه از زمین و در این ساعت از شبانه روز گویا به تکه درختی خشکیده بدل شده‌ام که سال‌هاست به دیوار روبرو زل زده و علامت‌سؤال‌هایی را دنبال می‌کند که به بزرگترین علامت‌سؤال عالم می‌پیوندد.
۵٫ خطوط خشمگین نامه که به رنگ قرمز نوشته شده است از پشت کاغذ برجسته به نظر می‌آید. گویا نویسنده‌ی نامه تمام رسوبات خستگی را از بن چاه حافظه‌اش جمع کرده و همه را به خورد خودکار قرمز داده است. و خودکار ناگزیر از نوشتن آنچه را به زور به خوردش داده‌اند، جسور و ویرانگر همه را بر کاغذ بالا آورده است تا نفس دوباره جاری شود.
۶٫ اما این‌بار کاغذ است که رطوبت انبوه تاریکی روحش را در حصار می‌گیرد و در خودش مچاله می‌شود.
۷٫ کلمات بر جانش نقش بسته‌اند. حرف دلشان را بی‌خیال می‌زنند: “زمستان نزدیک است، آن روبرو در افق دارد پا به پا می‌کند و دست‌هایش را بر هم می‌ساید تا او برسد.”
۸٫ برکُنده‌ی خشکیده‌ی درخت می‌نشینم.
۹٫ شبیه اناری شده‌ام که آبش را مکیده باشند.
۱۰٫ خاموشی برفضا حکم می‌راند و سکوتی مرگبار از تن اتاق بالا می‌رود.
۱۱٫ نامه را که می‌داد، قول گرفته بود فردا بعد از مرگش باز کنم.
۱۲٫ فردا قرار بود جنازه‌ای سیر از دنیا به سمت قبرستان روانه شود.
۱۳٫ و این تنها من که شاهد مرگ روحی ناهمواربودم که هر روز، هر روز زندگی را آنقدر درز‌گرفت تا برایش تنگ شد.
۱۴٫ماند چه کند؟
۱۵٫ باقیمانده‌ی خشم‌هایش را درآورد، بر صورت کاغذ کوبید و مرا قاصدی دانست که تنها پیام‌آور جورهایی باشد که به خیال خودش در زندگی سیر و پر از آن‌ها خورده بود. آنقدر که دیگر لباس زندگی اندازه‌ی جان و تنش نشد که نشد.
۱۶٫ همه می‌بایست بدانند. طعم بدبختی‌هایی را که او جویده بود و پایین داده بود. طعم تلخ زهر را در کنه ضمیرش همه می‌بایست بچشند.
۱۷٫ نامه که باز می‌شود، کلمات قرمز از آن بیرون می‌ریزند. بر روی هم سوار می‌شوند. او شکل می‌گیرد.
۱۸٫ با نگاهی محو و نامأنوس، لپ‌هایی فروکشیده، دهانی فشرده، صورتی رنگ مرده که با صدایی خفه، نیمه‌کاره و سکته‌دار جملات را یکی پس از دیگری می‌خواند.
۱۹٫ از هم گسیخته‌ام. دست‌هایی که بین کودکی و نوجوانی سرگردانند، از هم وا رفته و نگاه معصوم نامه از روی زمین بر سقف به یک نقطه خیره مانده است.
۲۰٫کنار نامه دراز می‌کشم. از جایی که او سقف را می‌نگرد. صورت مات مرگ بر اتاق نشسته است و انتظار می‌کشد.
۲۱٫ صبح بی‌دعوت با صدایی بلند، از پنجره آمده است. پرندگان بر دوشش سوارند. جیغ پرنده‌ای تازه‌‌ متولد سکوت را جر می‌دهد.
۲۲٫ چشم‌هایم را باز می‌کنم. روشنی صبح بر روی دیوار راه می‌رود. نامه، در خود فرورفته، هنوز در دست‌هایم خواب است.
۲۳٫به نامه نگاه می‌کنم. کلمات زنده می‌شوند. دلم هوری می‌ریزد و صبح زیر آوار جان می‌کند.
۲۴٫ شتاب‌زده و پرّان، از اتاق بیرون می‌آیم.
۲۵٫ او به طرزی زننده‌ مشغول دم کردن چای و زمزمه‌ی آواز غمگین هر روزه‌اش است.او به طرزی زننده هنوز نفس می‌کشد.
۲۶٫ به اتاق برمی‌گردم. نگاه منتظر نامه، با تقلایی تلخ که بر لبانش ماسیده است، از جایی که رفته بودم آمدنم را در خیالش ترسیم می‌کرد.
۲۷٫ تمام زورش را زده بود. دست‌هایش در دستان صبح، چفت شده، خشکیده بود.
۲۷٫ انگار که صبح با نامه‌ای که از قبل نوشته است، خودش را در زیر خرابه‌های زندگی به مرگ تسلیم کرده باشد.
۲۸٫ شب جل و پلاسش را زیر بغل زده است. بی‌اعتنا از کنار نعش صبح می‌گذرد.
۲۹٫ آمده است که بماند.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز