خواب طاهر را برد

۳:۵۳ ب.ظ ۲۵/مرداد/۱۳۹۹

ساعت یازده صبح یک روز پاییزی است. طاهر از بیخوابی شبانه‌اش فرار کرده است. از خانه بیرون می‌زند. مطابق عادت هر روزه، خودش را در پارک کنار خانه‌اش می‌یابد. حال و حوصله‌ی دیدن چهره‌ی آشنایی را ندارد. همانجا در ابتدای پارک روی پله‌ها می‌نشیند. یک‌دستش را ستون می‌کند و بر آن تکیه می‌دهد. پاها را بر روی پله‌ها دراز می‌کند. کفش‌هایش را از پا در می‌آورد. مدت‌هاست که  خواب ندارد و چُرت روزانه‌اش را در پارک می‌زند. پس از آن‌که کمی از شدت بیخوابی‌اش کاسته می‌شود، به سمت نانوایی راه می‌افتد و با بوی سنگک تازه‌اش  به خانه‌ بر می‌گردد. اما امروز روز دیگریست. انگار برای او شب از نیمه گذشته است. خواب او را با خود می‌برد. پیرمرد خودش را تنگ در آغوش خواب چسبانده است. چروک‌های صورت سبزه‌اش شل شده و به سمت زمین کش می‌آید. پلک‌ها کامل روی هم افتاده‌اند. لب‌هایش آویزان مانده است و گاهگاهی صدای خرناسه‌ای عمیق از لابلایشان به گوش می‌رسد. سر کم‌کم به روی سینه خم می‌شود و بلاخره تن خسته‌ خودش را رها می‌کند.

صدای طاهره او را به خود می‌آورد. “طاهر کجایی پس؟” طاهر با چشمانی که از شوق می‌درخشد دست‌هایش را در آب حوض فرو می‌برد و یک مشت آب سرد را بر صورتش می‌پاشد. می‌خواهد یقین کند خواب نیست. خنکای آب بر جان صورتش نشسته است. چشم‌هایش را که باز می‌کند طاهره روبرویش ایستاده و با حوله‌ای در دست به صورت طاهر لبخند می‌زند. طاهر دلش قرص می‌شود. خواب نیست. طاهره پشت به طاهر به سمت اتاق بالای ایوان می‌رود و با صدای بلندی می‌گوید: ” بیا. بیا صبحانه. امروز خیلی کار داریم.” طاهر روبروی طاهره نشسته است و شکر را در لیوان چایش هم می‌زند. چشم از طاهره برنمی‌دارد. چشمان درشت آهووش با صورتی که به قرص ماه می‌مانست، دلش را به یکباره از تو هوار می‌کند. بلاخره امروز آمده بود و طاهر شب عروسش را به خلوت خود می‌برد. در چشم‌های طاهره نگاه می‌کرد و انگار با خودش حرف می‌زد: “مثل خواب است. فردا صبحانه را در خانه‌ی خودمان می‌خوریم. یعنی تو مال من شدی؟” طاهره می‌خندد. سرخ می‌شود و سرش را از شرم پایین می‌اندازد. طاهر چایش را می‌نوشد و گرمایی تب‌دار در سراسر تنش پیچ و تاب می‌خورد.

شب هلهله کنان آمده است. طاهر  دست آرزوی محالش را گرفته و با سلام و صلوات به خانه‌اش می‌برد. کم‌کم خانه از جمعیت خالی می‌شود. طاهر می‌ماند و طاهره. هر دو در کنار یکدیگر نشسته‌اند. نگاهشان در هم فرو می‌رود. طاهر بی‌تابانه بلند می‌شود. دست‌های طاهره در دستان اوست. او را از جا بلند می‌کتد. به اتاق می‌روند و در را پشت سرشان می‌بندند.

عصر جمعه است. صدای بازی بچه‌ها در دالان حیاط می‌پیچد. جلال و مصطفی دنبال هم کرده‌ و حیاط را روی سرشان گذاشته‌اند. طیبه لب حوض نشسته و از آنجا به جلال و مصطفی آب می‌پاشد. طاهر و طاهره بالای ایوان نشسته‌اند و با صدای بچه‌ها از نوشیدن چای لذت می‌برند. طاهر بر صورت طاهره ماتش برده است. زیر لب می‌گوید: “چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که به خانه‌ی من آمدی.” طاهره لبخند می‌زند. جلوتر می‌آید. دست‌های طاهر را بر روی قلبش می‌گذارد و می‌فشارد. صدای قلب طاهره بر تار و پود طاهر می‌دود. صدای بازی بچه‌ها حیاط را برداشته است.

چشم‌های کمال، هم‌نشین دیرینه‌ی  طاهر به دنبال او همه‌ی پارک را زیر رو کرده است. ناامید از آمدن طاهر بلند می‌شود تا راه آمده را بازگردد. از درِ ورودی پارک عبور می‌گذرد. به آنچه در چشم‌هایش تصویر می‌شود شک می‌کند. برمی‌گردد. خودش است. طاهر. آخرِ سر او را یافته بود. سرِ طاهر آنقدر بر سینه‌اش خم شده بود که اگر شلوار سورمه‌ای رنگ و رو رفته‌ی همیشگی پایش نبود کمال به چشم‌هایش اعتماد می‌کرد و می‌رفت. با خوشحالی به سمت او قدم برمی‌دارد و با صدایی بلند می‌گوید: “پاشو پیرمرد. ظهر شده.” جوابی از طاهر نمی‌آید. کمال شانه‌ی پیرمرد را تکان می‌دهد. پیرمرد ناخواسته چون ساقه‌ای خشکیده به سمت مخالفش می‌شکند. گویا بر زمین گوش خوابانده و صدای قلب طاهره را مشتاقانه گوش می‌دهد. اشک در چشمان کمال حلقه می‌زند: “بیچاره پیرمرد.آدم که بی‌کس باشد، آخر تنهایی امانش را می‌برد.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز