فراموشی

۱۲:۵۷ ب.ظ ۲۶/مرداد/۱۳۹۹

روبروی آب در زیر یک درخت بید مجنون نشسته‌ است. خاکستری آسمان در دریاچه‌ی روبرویی‌اش منعکس شده است و رنگ آب به نظرش به همان خاکستری روشن میزند. بر روی ماسه‌ها دراز کشیده و پاهایش را در آب گذاشته است. ماسه و آب هر دو گرم‌اند. از جایی که دراز کشیده، درتمام تصاویر پشت سرش بی‌نهایت درخت روئیده است. همه بید مجنون‌هایی سالخورده، شاید با سنّی به قدمت زمین. آن‌چه عجیب می‌نماید رنگ سیاه و سفید بیدهاست. درخت‌اند اما سبز نیستند. گیس‌های سفید و سیاه‌شان در طی سالیان چنان بلند شده است که بر روی زمین پهن مانده و در هم فرو رفته‌اند. گیس‌ها‌ی در هم فرورفته و گره‌خورده‌ خانه‌ها را از ریشه کنده و بر روی زمین جای خالی برای راه رفتن باقی نگذاشته‌اند. کسی یارای راه رفتن از روی گیسوان پریشان‌شان را در خود نمی‌یافته از آنرو که صدای ضجه‌ی مجنون‌وارشان در یک آن همه را می‌آشفته است. همه‌ی ساکنین خانه‌هایشان را رها کرده و رفته‌اند. کسی یارای ماندن و شنیدن صدای جیغ بیدها را نیاورده است. تنها اوست که هنوز در این مکان خالی از سکنه روزگار می‌گذراند و صدای هر روزه نعره‌ها لحظه‌ای بعد از خاطرش محو می‌شود. حتی به یاد ندارد که روزی مردمی این‌جا می‌زیسته‌اند. هوا دم‌دار و مرطوب است. درست به خاطر نمی‌آورد چه فصلی از سال را می‌گذارند. حتی نامش را به خاطر نمی‌آورد. آن‌چه از دنیا برایش آشناست همین تصاویر گسترده‌ای است که درپس سر و پیش رویش نمایانند. قایق‌هایی یک شکل و تیره کمی جلوتر از پاهایش با جریان موج‌های ریز تکان‌هایی خفیف می‌خورند و موج‌های کوچک آب را به سمت پاهایش‌ هدایت می‌کنند. آب و آسمان و درختان و قایق‌های خالی که روزگاری مردان خانواده‌ها با آن‌ها به ماهیگیری می‌رفته‌اند، هم‌نشینان هر روز وشب‌اش به حساب می‌آیند. تازگی‌ها به کشف بزرگی نائل آمده است. آن را به وضوح می‌بیند. در فاصله‌ای دور اقامتگاه بزرگی درست مثل شهری شلوغ و پرجمعیت می‌بیند. گاهاً صدای حرف‌ها و آمد و شدهای مردمانش را هم می‌شنود. گاهی با صدای بلند با آن‌ها حرف می‌زند. تازگی‌ها به سرش افتاده است، یکی از قایق‌ها را بردارد و به سمت آن شهر دورافتاده سفر کند. اما سخت از آب و تنهایی هراس دارد. تکرار زندگی هر روزه‌اش به شکنجه‌ای بدل شده که ناچار از پذیرفتن‌اش نیست. هیچ حافظه‌ای از بلندمدت گذشته‌اش در ذهن ندارد. تنها هیجانی که در درونش جریان یافته است همین حس خنثای خاکستری روشنیست که در تمام فضا و تصاویر اطرافش نیز پیداست. می‌داند که برای رهایی گریزی از راه نیست. حتی اگر مرگ در کمین‌ نشسته باشد. در آن سوی دریاچه شهریست که برایش دست تکان می‌دهد. نمی‌داند آن‌چه به چشم‌اش می‌آید چقدر واقعیت دارد. ازاین مکان آن‌جا هم خاکستری مجسم می‌شود، اما شاید از نزدیک رنگ به رخ داشته باشد و از این‌جا قابل تشخیص نباشد. با پاهایش قایقی که در کنارش جا گرفته است را نگه می‌دارد از جایش جست می‌زند و با پرشی بی‌سابقه به درون قایق می‌پرد. می‌داند که با لحظه‌ای تعلل هیبت مرگ در آب رودخانه بازتابی قدرتمند خواهد یافت و او را زمین‌گیر خواهد کرد. پس بدون لحظه‌ای مکث پارو را برمی‌دارد. با نیرویی اعجاب برانگیز با تمام توان به سمت همان شهر پرمشغله پارو می‌زند. در آب به پرواز درآمده است. آنجا که از نفس می‌افتد، پارو را به کناری پرتاب می‌کند و در قایق دراز می‌کشد. به آسمان نگاه می‌کند. همان‌طور ابرگرفته و خاکستریست. آسمان برایش ناشناس است. دستپاچه بلند می‌شود. در قایق می‌نشیند. از همه طرف با آب محاصره شده است. انعکاسی از تصویر شهر شلوغ به چشم نمی‌رسد. هر چقدر فکر می‌کند و به ذهنش فشار می‌آورد دلیل این‌جا بودنش را به یاد نمی‌آورد. یادش نیست به امید کدام مقصد در آب رهاست. حتی به خاطر ندارد از کجا می‌آمده است.  دیگر حتی تصویری از شهر در ذهنش ترسیم نمی‌شود. تنها هیبت مرگ است که بین زمین و آسمان قد می‌کشد. چشم‌هایش را می‌بندد. امید آن دارد که تا لحظه‌ای دیگر یاد مرگ هم از خاطرش زدوده شود.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز