خداحافظی بی‌جواب

۷:۲۱ ق.ظ ۲۸/مرداد/۱۳۹۹

۱٫یک ماه از مهر گذشته بود.

۲٫آقاجون از تبریز آمده بود تهران.

۳٫پایم را که از اتوبوس پایین گذاشتم صورت آقاجون را از لابلای دود سیگارش شناختم.

۴٫چند سالی می‌شد، برای فرار از خانه به تبریز پناه برده بود.

۵٫بعداز بازنشستگی فرار را بر قرار ترجیح داده و به عنوان کار کیلومترها دور از خانه و خانمان در یک شهر دیگر مشغول شده بود.

۶٫همین‌که دور از مامان  بود برایش کفایت می‌کرد.

۷٫تنها راه‌ حل مشکلات زندگی را در فرار می‌دانست.

۸٫از تمام موقعیت‌هایی که ردّ پایی از مامان در آن هویدا بود دور می‌شد.

۹٫بدجور کم آورده بود.

۱۰٫اما تصمیم گرفته بود این‌بار که آمد دیگر برنگردد.

۱۱٫با من هماهنگ کرده بود تا سرِ راهش من را هم با خود ببرد.

۱۲٫آخر هفته بود. چهارشنبه‌ی یک عصرپاییزی.

۱۳٫زودتر از موعد مقرر آمده بود. با همان پیکان درب و داغون آبی آسمانی‌اش.

۱۴٫جلوی درِ خوابگاه نشسته بود.

۱۵٫در دود سیگارش فرو رفته بود و مثل همیشه در افکار دور و درازش غوطه می‌خورد.

۱۶٫آنقدر صورتش تیره شده بود که دیگر فقط سبزه نبود. سیاه به نظر می‌آمد.

۱۷٫می‌دانستم هر روز در مصرف تریاکش بیشتر غرق می‌شود.

۱۸٫می‌دانستم که مشروب در تبریز یکی از تفریحات مرسوم و عادیست.

۱۹٫می‌دانستم که آرامش می‌کشد و هیجان می‌خورد. زورش را می‌زد تا عمر تلخ را به زور شیرین بگذراند.

۲۰٫منتظر نشسته بود و زندگی‌اش را دود می‌کرد.

۲۱٫از دیدنش چنان به‌ وجد آمده بودم که در چشم بر هم زدنی در ماشین نشسته و آماده‌ی رفتن بودم.

۲۲٫ساعت پنج بعداز ظهر یک روز پاییزی بود که راه افتادیم به سمت خانه.

۲۳٫آقاجون تمام جل و پلاسش را با خودش آورده بود.

۲۴٫خورشید آرام آرام تا روی شیشه‌ی جلوی ماشین پایین می‌آمد و غروب می‌کرد. گوی نارنجی غلیظی که هر لحظه از شدت غلظتش کاسته می‌شد. پیر می‌شد. خسته می‌شد. نفسش بند می‌آمد و هیچ می‌شد و وقتی شب نوک‌پا نوک‌پا بر شیشه ماشین پهن ‌شد گویا او از اول هم نبوده است.

۲۵٫نمی‌دانستم چرا می‌آید که بماند؟ پرسیدم: “آقاجون شما و مامان که رابطه‌ی خوبی با هم ندارید. اصلاً به همین خاطر رفتی. چرا وسایلت را آوردی که بمانی؟”

۲۶٫نگاهش بر جاده ثابت مانده بود اما به راحتی می‌شد فهمید که ذهنش در جایی دیگر درگیر است.

۲۷٫با خودش درگیر بود. نمی‌دانست بگوید یا نه؟  با مکثی طولانی به حرف آمد.”این چند سالی که اونجا بودم. با یک خانم آشنا شدم. مشتری همیشگی‌مان بود. بیوه بود و هم‌سن و سال خودم. بچه باری هم نداشت.  به خودم که آمدم دیدم کم‌کم زیادی به هم عادت کردیم. او کسی را نداشت. من را فقط برای خودش می‌خواست. اما آقاجون من به خاطر شماها هم که شده می‌بایست برمی‌گشتم. از خودم ترسیدم. از اینکه دیگر نخواهم برگردم. از اینکه برای همیشه بدون خبر گم و گور شوم. از اینکه .. پس آینده‌ی شماها چی می‌شد. مامانت را هم که میشناسی. تو دستش خوار می‌شدید. نتونستم. نتونستم به خودم فکر کنم. باهاش خداحافظی کردم و تصمیم گرفتم برای همیشه بیایم. فرار کردن و خانه به دوشی هم حدی دارد. بلاخره اونقدر با مامانت تو سر و کله‌ی هم می‌زنیم. تا شماها به خوبی و خوشی ازدواج کنید و برید. بعد هم یک فکری به حال خودمون می‌کنیم. تازه خدا چه می‌داند؟ شاید فردا می‌افتادم و می‌مردم. بعد ا ز یک عمر با آبرو زندگی کردن به یکباره رسوا می‌شدم. نه آقاجون خوب شد آمدم. ”

۲۸٫آقاجون می‌گفت و کلمات چه تلخ از دهانش بیرون می‌آمد. دیگر با من حرف نمی‌زد.  حرف‌هایش به واگویه‌هایی درونی  بدل شده بود تا خوره‌های سرش کمی سبک شود. . به یقین دلش را آنجا پیش همان خانمی که می‌گفت جا گذاشته بود.

۲۹٫عقل‌اش را در بقچه‌ای محکم بسته بود و به همراه ساعت مچی یادگاری با خودش آورده بود.

۳۰٫به قم رسیده بودیم. برای زیارت و خستگی در کردن ماشین را نگه داشت.

۳۱٫خودش با من نمی‌آمد.

۳۲٫دلیلش را می‌دانستم. به رویش نیاوردم.

۳۳٫رفتم و زود برگشتم.

۳۴٫ساندویچ خریده بود. با هم خوردیم.

۳۵٫نفسش خس‌خس می‌کرد. گفت: “آقاجون چند وقتیه هر چی می‌خورم یا حتی وقتی نفس می‍کشم انگار با تلمبه روده‌هایم باد می‌شوند. احساس می‌کنم دارم می‌ترکم.”

۳۶٫رنگش تیره‌تر می‌زد. خوب نبودن حال و احوالاتش را می‌شد به‌وضوح دید.

۳۷٫ساعت از دو نصف شب می‌گذشت که به خانه رسیدیم.

۳۸٫همه بیدار بودند.

۳۹٫فردا عروسی هاجر بود. عروسی تهتغاری دختر خواهرش. همان‌هایی که مامان سایه‌شان را با تیر می‌زد.

۴۰٫عادت همیشگی مامان این بود که وقتی کسی را بعد از مدت‌ها می‌دید اولش  سراسر مهربانی بود. شاید احساس دلتنگی یا قرارمدارهایی که در نبود کسی با خودش می‌گذاشت مهربانی اولیه‌اش را توجیه می‌کرد و کمی بعدتر از ساعات اولیه‌ی دیدار، زود رنگ تکرار می‌گرفتیم و فقط کافی بود چیزی مطابق میل خانم پیش نرود. روزگارمان را سیاه می‌کرد.

۴۱٫آن‌شب تا چهار و پنج صبح از هر دری حرف می‌آمد و می‌رفت. شاید بعد از مدت‌ها دور هم جمع شده بودیم و بدون نفرت و گلایه از روزمرگی‌ها حرف می‌زدیم. گذشته خفه‌خون گرفته بود و در گوشه و کناری کز کرده بود. اولین باری بود که جمع شش نفره‌مان در حال زندگی می‌کرد.

۴۲٫همه می‌دانستیم فردا عروسی دعوتیم اما کسی جرأت صحبت کردن درباره‌ی فردا را نداشت. مطرح کردن این مسئله لحظات بی‌سابقه‌ی دورهمی‌مان را خراب می‌کرد.

۴۳٫خوابیدیم به امید آنکه فردا فرجی شود و مامان از دنده‌ی راست بیدار شود.

۴۴٫پای ظرفشویی، ظرف‌های صبحانه را می‌شستم که آقاجون شال و کلاه کرد.

۴۵٫رو به مامان گفت: “بیاید همگی ..” حرفش تمام نشده بود که مامان گر گرفته با صدای بلند گفت: “کجا برویم. آنها تنها تو رو میخواهند. چه دخلی به من و بچه‌هایم دارد. خودت برو.  خواهرت ورد زبونش فقط داداشم داداشمه. ماها که آدم نیستیم.” گذشته بی‌صدا و آهسته آمده و سفره‌اش را پهن کرده بود. مامان از سی سال پیش شروع کرده بود. تمام وقایع پیش‌آمده را  لقمه به لقمه در دهانش می‌جوید و ته‌مانده‌ی استفراغ‌گونه‌اش را در صورت آقاجون بالا می‌آورد.

۴۶٫آقاجون سرش را پایین انداخت. تا ظرفشویی آمد. لیوانش را از آب خنک پر کرد و بعد از نوشیدن جرعه‌ای با شوخی تلخی گفت: “خانم شما هم تشریف نمیارید؟”

۴۷٫نگاهی از سرِ ناچاری به چشم‌هایش کردم که یعنی آقاجون خودت می‌دانی: “من دوست دارم بیایم اما…”

۴۸٫آقاجون دمِ در برگشت نگاهی کرد و گفت: “ما که رفتیم. خداحافظ.”

۴۹٫مامان هم‌چنان با بغض ظرف‌ها را به هم می‌کوبید و گذشته را بالا می‌آورد. برگشت نگاهی به جای خالی آقاجون انداخت و با صدایی که شنیده شود گفت: “بروی که دیگر برنگردی”.

۵۰٫دلم عجیب گرفت.

۵۱٫صبح که شد محمود سراسیمه تلفن را گذاشت. دست‌هایش می‌لرزید. لب‌هایش را به هم می‌فشرد تا بلندبلند به گریه نیفتد.

۵۲٫ناگزیر از رفتن بودم. کاری از دستِ هیچ‌کس بر نمی‌آمد.

۵۳٫چهارشنبه از سرِ کلاس خودم را در ترمینال باز یافتم. از پنجره‌ی اتوبوس مردم را نگاه می‌کردم. در ذهنم با خدا به التماس حرف می‌زدم.

۵۴٫هوا تاریک بود که به خانه رسیدم. درست هفته‌ی پیش بود که با آقاجون آمده بودیم.

۵۵٫فردا وقت ملاقات بود.

۵۶٫تنها یک نفر می‌توانست به آی‌سی‌یو برود.

۵۷٫من رفتم.

۵۸٫آقاجون روی تخت درازکش افتاده بود.

۵۹٫لباس آبی رنگی تنش بود که دکمه‌هایش باز بود. و چندین سیم و دستگاه به بدنش متصل بود. صدای ازپا افتاده‌ی ضربان قلبش به گوش می‌رسید. صدای سیری که به زور خودش را در زندگی می‌آمیخت. در عرض یک هفته سال‌ها پیرتر شده بود. چشم‌های بازش به سقف خیره مانده بود. انگار ردّ پای مرگ را دنبال می‌کند.

۶۰٫بالای سرش ایستادم. کلمه‌ای از گلویم بالا نمی‌آمد. در نگاه خلاصه بودم. آنقدر تمام جزئیات صورتش را در لحظه بلعیدم که تا همیشه با من است. صورت لاغر و کشیده‌ای که دیگر سیاه نبود. سفید شده بود و رنگ‌مرده. چشمان ریز پرسشگری که درته کاسه‌ی سر به گود نشسته بودند. گونه‌های استخوانی با ریش‌هایی که در چهل و هشت سالگی همه‌اش یک‌دست سفید شده بود. لب‌هایی بی‌خون که شاید تقلا می‌کرد سخنی هر چند کوتاه بر زبان بیاورد و بینی کشیده‌ای که لوله‌های اکسیژن در آن زندگی را محکم نگه داشته بودند.

۶۱٫ذهنم خالی بود. خوب که به خاطرش سپردم. در ذهنم به آقاجون گفتم: “خداحافظ آقاجون”.

۶۲٫از آی‌سی‌یو بیرون آمدم. فردا اولین روز ماه رمضان بود.

۶۳٫جمعه قرار بود معصومه خواهر بزرگترم برود ملاقات.

۶۴٫همه با هم در سالن انتظار نشسته بودیم.

۶۵٫عمو و پسر عموی آقاجون سلانه سلانه به سمت ما ‌آمدند.

۶۶٫گویا زودتر آمده بودند.

۶۷٫سلامی گفتند و زود به بهانه‎ای دور شدند.

۶۸٫محمود و معصومه با هم به بخش آی‌سی‌یو رفتند ولی اجازه‌ی ورود به هیچ‌یک ندادند.

۶۹٫مامان هم با جواب نه روبرو شد.

۷۰٫ته دلم از آنچه می‌گذشت یکه می‌خوردم.

۷۱٫به سمت تلفن رفتم.

۷۲٫داخلی آی.سی.یو را گرفتم.

۷۳٫از حال آقاجون پرسیدم.

۷۴٫نسبت‌مان را پرسید.

۷۵٫گفتم. صدایی از پشت تلفن می‌آمد: “ساعت چهار صبح به رحمت خدا رفت”.

۷۶٫تلفن را سرِجایش گذاشتم. از بیمارستان بیرون آمدم.

۷۷٫از کوچه‌ی کنار بیمارستان یک جوی آب بزرگ عبور می‌کرد.

۷۸٫از کنار جوی دست در دست آقاجون همگام با آب از بیمارستان دور می‌شدیم.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز