پول صورتی

۳:۴۶ ب.ظ ۲۹/مرداد/۱۳۹۹

همان جایی که او گفته بود تمرگیدم. اشک از چشم‌هایم سُر‌ می‌خورد و از درون کاسه‌ی سرم در سرتاسر بدن پخش می‌شد. صورتم اما برهوت بود و چشم‌هایم گل‌های قالی را سیراب می‌کرد. دست‌هایم بی‌اختیار مشت شده بر روی زانوهایم به هم فشرده می‌شد. پول صورتی در دست‌هایم مچاله شده بود و خیس می‌خورد. و فک‌های ذهنم به جنیدن افتاده بود.
مگر چه کردم؟ غیر از این است که صبح خوش و خندان از خواب بیدار شدیم؟ علی و زهره که رفته بودند مدرسه. من مانده بودم و مامان. مامان هم که امروز از دنده‌ی راست بیدار شده بود. ناهار را درست کرده بود که گفت: “خرید دارم. بریم بازارچه”. یک شهرک بود و یک بازارچه. بازارچه حاجتِ دستِ مادرها بود و آقای نوروزی با آن سوپر فکستنی‌اش عشق تمام بچه‌های شهرک. آن‌روزها چلسمه خریدن به اندازه‌ی امروز باب نبود. بعد از خریدِ مامان، در سوپر آقای نوروزی که با یک دستگاه بستنی‌ساز جدید نونوار شده بود، غافلگیر شدم. نان بستنی را که زیر دسته‌ی دستگاه می‌گرفت و دسته را پایین می‌آورد سفیدی مارپیچی بر روی نان می‌نشست. ذوق کرده بودم. هنوز از بازارچه خارج نشده بودیم که به چشم بر هم زدنی بستی خورده شد. و وقتی مامان پول بستنی دوم را داد از خوشحالی تا مغازه‌ی محبوب بچه‌ها پرواز کردم. و تا به خانه برسیم آن مارپیچ سفید را به نانش رسانده و صافش کرده بودم. طبق معمول عصرهای تابستان زن‌ها پایین بلوک‌های آن خانه‌های سازمانی پنج طبقه که در سراسر شهرک قد کشیده بودند دور هم جمع می‌شدند. چانه‌شان که گرم می‌شد، گاهی تا وقت شام فک‌هایشان از جنبیدن باز نمی‌ایستاد. و هیاهوی بچه‌ها ساختمان را برمی‌داشت. آن‌روز عصر مامان با دوست‌هایش پایین یکی دیگر از بلوک‌ها که دو سه تا بلوک با ما فاصله داشت قرار مهمانی گذاشته بودند. مامان‌ها که به حرف زدن افتادند، ماهم رفتیم پیِ بازی خودمان. حرف‌مان سرِ چلسمه گل انداخت. و من انگار که به کشف بزرگی نائل شده‌ باشم گفتم: “راستی بچه‌ها آقای نوروزی یک دستگاه بستنی‌ساز آورده. بستنی‌هاش محشره. تا حالا کدومتون خورده؟” هیچ‌کس نخورده بود. آب از لب و لوچه‌ی بچه‌ها راه افتاده بود. به ذهنم رسید که چقدر خوب می‌شود که آنها هم این کشف بزرگ را بچشند و من هم یکبار دیگر بی‌نصیب نمانم. به بچه‌ها گفتم: “صبر کنید. من میرم خونه. زود برمی‌گردم. همه بستنی مهمون من.”
صبح مامان کیف پولش را که باز کرده بود. پول‌های سبز و صورتی را در کیفش دیده بودم. پول زیادی بود. پیش خودم گفتم: “حالا اینم پنج شش تا بستنی. به جایی نمی‌خوره.” یک‌نفس تا بلوک چهل‌وسه دویدم. و یک‌ راست از کیف مامان یک پول صورتی از همان رنگی که عاشقش بودم و فکر می‌کردم از تمام پول‌های رنگی دیگر بیشتر است درآوردم. آنرا محکم در دست‌هایم گرفتم و دوباره به دو خودم را به دوست‌هایم رساندم. نفس‌هایم به شماره افتاده بود. اما به عشق اینکه هر شش نفرمان با هم بستنی بخوریم تمام مسیر رفت و برگشت را دویده بودم. با ذوق به بچه‌ها گفتم: “بریم بالا از مامانامون اجازه بگیریم بریم بازارچه. مغازه‌ی آقای نوروزی.” برای رسیدن به طبقه‌ی سوم از هم سبقت می‌گرفتیم. مامان‌ها از دیدن همه‌ی ما با هم حرفشان را بریدند. با ذوق و شوقی تمام مثل کسی‌که قرار است نامش همین الساعه در لیست بهترین انسان‌های جهان ثبت شود گفتم: “مامان من از کیفت این پول را برداشتم”. دستم را باز کرده بودم تا پول قرمز را ببیند. و بعد ادامه دادم: “به بچه‌ها قول دادم تا بریم بازارچه و مهمون من بستنی بخوریم.” در ذهنم اطمینان داشتم نه تنها اجازه می‌دهد بلکه به خاطر این فداکاری کلی هم تشویقم می‌کند که یکباره مامان با چشم غره‌ای که رفت، چشم‌هایش یکپارچه سفید شد. شیر درّنده‌ای شده بود که تمام سعی‌اش را می‌کرد خودش را کنترل کند تا من را تکه و پاره نکند. با غرّشی سهمگین از جا دررفت و گفت: “تو خیلی غلط کردی. کی به تو اجازه داد از اینجا تا بلوک خودمون تنها بری؟ کی بهت اجازه داد سر کیف پول من بری؟”
آب یخ حقارت بود که دست به دست می‌گشت و سطل سطل از نوک سر تا شصت پایم ریخته می‌شد. همان‌جا یخ زدم. آبرویم رفته بود. جرأت نگاه کردن به هیچ‌کس را نداشتم. حتی جسارت حرکتی، هرچند ریز و خفیف از من گرفته شده بود. بعد از لحظاتی سکوت، بچه‌ها بدون آنکه مزه‌ی بستنی‌ها را چشیده باشند رفتند تا به ادامه‌ی بازی‌شان برسند. فک زن‌ها دوباره جنیبیدن گرفت. مامان کنار من ایستاده بود. با ضربه‌ای که آشکارا به چشم نیاید من را کنار خودش به زمین کوفت. خم شد و سرش را تا گوش من پایین آورد. با صدایی خش‌دار گفت: “همین‌جا بتمرگ تا وقتی رسیدیم خونه تکلیفت تو یکی رو روشن کنم.”
اشک از چشم‌هایم سُر می‌خورد و از…..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز