حقارت

۱:۵۴ ب.ظ ۳۰/مرداد/۱۳۹۹

چشم‌هایت بر روی کاشی‌های فیروزه‌ای کف پاسیو خیره مانده است. سرت را کنار شیر آب خم کرده‌ای و مامان کاسه کاسه آب یخ را روی موهایت می‌ریزد. خوناب از سر و پیشانی‌ات بر کاشیهای فیروزه‌ای می‌پاشد. یک کاسه آب سرد می‌ریزد و بعد یک پس‌گردنی حواله‌ات می‌کند. هنوز سرت تاب می‌خورد. چیزی شبیه آونگ در فضای سرت می‌رود و می‌آید. می‌رود و می‌آید. صداهایی گنگ به گوشت می‌رسد: “خواهر چرا آب سرد می‌ریزی روی سرش؟ گناه داره به خدا.” “نزنش دختر. درد خودش برای خودش بسه. نزنش” اما صدای مامان واضح‌تر از هر صدایی در گوشت می‌پیچد: “حقّته. دختره‌یِ نفهم. مگه بهت نمیگم سوار نشو. اونا پسرن. وحشی بازی در میارن. تو باید بری بشینی جلوی دوچرخه‌ی بهزاد. آخه تو فقط هشت سالته چه دخلی به اون نره‌خر داره؟ حالا بکِش.” پس گردنی بعدی می‌آید. صدایت در نمی‌آید. از لابلای موهای فرفری بلندت خوناب سرد پایین می‌ریزد. کاشی‌های فیروزه‌ای دور و نزدیک می‌شوند. تار می‌شوند و دوباره واضح به نظر می‌آیند. مامان شیر آب را می‌بندد. رو می‌کند به مامانجون و می‌گوید: “نه. فایده نداره باید ببریمس دکتر. عمیقه. خونش بند نمیاد.” و پشت بند حرفش یک پس گردنی دیگر می‌خوری و می‌شنوی که می‌گوید: “خاک بر سرتون کنن که غیر عذاب برا آدم هیچی ندارید.” می‌رود که آماده شود. لب حوض می‌نشینی. از سرما لرز کرده‌ای. اما به روی خودت نمی‌آوری. روبروی پاسیو خودت را در آینه‌ی قدی می‌بینی. بلوز سفیدی که آنهمه دوستش داشتی و برای مهمانی امروز برای اولین بار پوشیده بودی پر از لکه‌های خون است. یکی از آستین‌ها هم پاره شده. چشم عروسکی که روی پیراهنت داشتی کنده و بلوز و شلوارت غرق در خاک است. بهزاد نتوانسته بود به موقع ترمز بگیرد. و با سرعت به جدول خورده بودید. فقط یادت می‌آید سرت محکم به لبه‌ی جدول خورده بود. اما حتی یادت نیست چطور به خانه رسیده بودی. سایه‌ای از خاله‌ها. مامانجون. پسرخاله‌ها و دختر خاله‌ها روبرویت ایستاده یا نشسته‌اند. اما هر چه چشم می‌گردانی بهزاد پیدایش نیست. همهمه است. همه با هم حرف می‌زنند. هر کس یک نظری می‌دهد.به آینه نگاه می‌کنی. شکل مرده‌ها شده‌ای. رنگ به رخسارت نیست. کسی هم حواسش به تو نیست. همه فقط درباره‌ی اتفاقی که افتاده بود بحث می‌کنند. مامان لباسش را پوشیده است. در ماشین خاله مهری سوار می‌شوی. مامان کنارت می‌نشیند و تا خود بیمارستان غر می‌زند: “ببین ما را به چه روزی میندازی؟ ی روز خبر مرگمون گفتیم زنانه دور هم جمع بشیم و خوش باشیم. خب بچه بتمرگ تو خونه. حالا بیرونم میری برو. اما مثل آدم برو. اگه بهزادم میگه بیا دوچرخه سواری بگو نمی‌خوام. زبون نداری حرف بزنی. برا من که خوب زبون داری………….”
روبروی دکتر نشسته‌ای. سرت را به پایین خم کرده است. خنکی بتادین را که روی زخمت احساس می‌کنی. تمام تنت یکباره آب می‌شود و دیگر چیزی نمی‌فهمی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز