انتخاب سخت

۱۰:۱۸ ق.ظ ۰۲/شهریور/۱۳۹۹

در تاریکی اتاق روی مبل ولو شده‌ای. موبایل روبروی چشم‌هایت روشن است. همه‌ی اهالی خانه را فرستاده‌ای ییلاق پیش پدربزرگ. تمام تصاویر مستهجن در ذهنت رژه می‌روند و تو را زمین‌گیر کرده‌اند. لرزشی شهوت‌برانگیز بر تمام پوست بدنت راه می‌رود. مثل همیشه احساس دوگانه‌ای نسبت به این موضوع سمج تو را تکه‌پاره می‌کند. و نزدیک است تو در حسابی پنجاه پنجاه از وسط به دو قسمت کاملاً مساوی تقسیم شوی. میل شدید لجام گسیخته‌ای سلول به سلولت را می‌خورد و از سویی دیگر احساس گناه تو را راحت نمی‌گذارد. مانده‌ای که به جستجوی شبانه‌ات برای یافتن فرد مورد نظر ادامه دهی یا…. یا برای تو وجو ندارد. وقتی افکار وسواسی جنسی به سراغت می‌آ‌ید، دیگر خودت نیستی. سراپا خواهش می‌شوی که فقط و فقط باید سیراب شود تا آرام بگیرد. و تازه بعد از آن دنیایی سراسر ترس و سرزنش و گناه روبرویت باز می‌شود. بلند می‌شوی. در تاریکی لیوانی را از شیر آب پر می‌کنی. لاجرعه سر می‌کشی. میل بیمارگونه‌ای که در تنهایی و بخصوص شب‌ها بیخ گلویت را محکم فشار می‌دهد، خواب را از چشمان تو ربوده است. صبح در یکی از ولگردی‌های مجازی اینستاگرام در پیج نوپای خانمی هم ‌سن و سال خودت که فکر می‌کردی باید یک روانشناس باشد یک پیام تمسخرآمیز گذاشته بودی. خودت هم درست دلیلش را نمی‌دانستی. اگر با خودت سرراست شوی. شاید به دنبال یک شریک جنسی برای شب می‌گشتی تا از این طریق سر صحبت را باز کنی و او راه دهد. شاید هم واقعاً از این بیماری کهنه به ستوه آمده بودی و تیری به تاریکی انداختی تا کمکی بی‌گمان از سویی برسد.
مانده‌ای که دکمه‌ی ورود را بزنی یا نه. کلافه‌ای. با زدن دکمه می‌توانی به مراد دلت برسی. هم می‌خواهی، هم بیزاری. نفست به شماره افتاده است. در یک کلمه خلاصه می‌شوی: هوس.هوس.هوس. تنها چیزی که الآن برایت اهمیت دارد ارضای میل وحشی بی‌افساریست که خودش را به چارچوب تنت می‌کوبد تا آزادش کنی و آرام یک گوشه وا برود. از روی مبل بلند می‌شوی. لیوان بعدی آب سرد است که دهان به‌هم چسبیده‌ات را از خشکی در می‌آورد. صورت مهری در خاطرت چرخ می‌زند. صورت سراسر مطیعش که در طی پانزده سال زندگی مشترک به هر طریق با تو راه آمده بود و برایت دو پسر هدیه آورده بود. لحظه‌های همخوابگی با او روبرویت تصویر می‌شود و اغلب اوقاتی را که او چه فداکارانه عقب می‌کشید چون تورا از شراکت جنسی به طرز معمول ناتوان می‌یافت. نه اینکه دلیل مشخصی را برایش در نظر داشته باشد. برای او دلیل تمام این ضعف‌ها فقط خستگی بود و به دوش کشیدن بار خانواده. و تو هر بار بعد از هر شکست مشترک خودت به تنهایی، دور از چشم‌های صبور مهری کار خودت را می‌ساختی و در لذتی گناه‌آلود شنا می‌کردی و درد می‌کشیدی. صدای مهری از در و دیوار ذهنت می‌ریزد: “عباس ناراحت نباش. من با این قضیه مشکلی ندارم. پیش می‌آید.” هر حرفی که مهری می‌زد، از طرفی کلافه‌ات می‌کرد که زود تمامش کند و تو زودتر به گوشه‌ی امنی پناه ببری و قال قضیه را بکَنی و از طرفی دست‌های عذاب وجدان دور گردنت حلقه می‌شد و خفگی نفست را می‌برید.
صبرت دارد تمام می‌شود. احساس فشار می‌خواهد مغزت را بترکاند. روی مبل می‌نشینی. سال‌هاست تمام ذهن شبانه روزی‌ات درگیر شراکت‌های جنسی مَجازیست. از هر تعدادباری که در طول شبانه روز امکانش باشد رویگردان نیستی. که درحین تماشا خودت، خودت را به اوج لذت برسانی. امشب از آن شب‌هاست . تنهایی و لذت‌های ممتدّ کشنده. مهری را در ذهنت پس میزنی. چشم‌های پرسشگر امین و نیما را می‌بندی و یکپارچه می‌شوی میل.
آماده‌ای برای شروع. از دو قسمت مساویِ کفه‌ی ترازوی انتخاب بلاخره یک قسمت سنگین‌تر شده است. دست‌هایت آماده‌ی ورود به صفحه‌ی مورد نظر است که پیامی ناخوانده نظرت را جلب می‌کند. از همان پیجی است که پیامش را مسخره کرده بودی. و او مسخره‌کردن تو را به نرمی پاسخ گفته بود. برایت جالب می‌شود. از او عذرخواهی می‌کنی و پیام تمسخرآمیزت را مزاح جلوه می‌دهی و تا او فعال است و نت‌اش را خاموش نکرده است صحبت را ادامه می‌دهی. او در کمال تواضع جوابت را می‌دهد. به رشته‌ی تحصیلی‌اش که واقعاً یک روانشناس است و سابقه‌ی کاری‌اش اشاره می‌کند. این طرز برخورد برای تو جالب به نظر می‌آید. بدون لحظه‌ای تأمل از او می‌پرسی : “می‌شود یک مسئله‌ی خصوصی را با شما درمیان بگذارم؟”. او جواب می‌دهد: ” اگر بتوانم کمکی کنم در خدمتم.” تو به کلام بسنده نمی‌کنی و یک ویس می‌گذاری: “نمی‌خواهم به شما جسارت کنم. لطفاً ناراحت نشوید. مسئله‌ای که می‌خواهم مطرح کنم بسیار خصوصیست. می‌توانم به شما اعتماد کنم؟”. و او می‌نویسد: “اختیار دارید. من ناراحت نمی‌شوم. اما اگر مسئله‌ی مهمی است بهتر است آن را در جلسات خصوصی حضوری با یک روانشناس پیگیری کنید.” هیجان‌زده با ترس از اینکه نکند الآن اتصالش را به اینترنت قطع کند از او خواهش می‌کنی: “می‌شود شماره تلفن‌تان را بدهید تا تماس بگیرم و درباره‌ی مشکل‌ام صحبت کنم؟”. از خانم روانشناس جوابی نوشته نمی‌شود. دوباره ترس برت می‌دارد. پیش خودت می‌گویی: “آخه دیوانه بدون هیچ شناختی از تو و مشکل‌ات و بیان کردن پرداخت هیچ هزینه‌ای چرا باید شماره‌اش را به تو بدهد؟” دستپاچه می‌نویسی: “دیروقت است اما میشود همین‌جا بنویسم؟” او جواب می‌دهد: “بفرمایید”. و تو شروع می‌کنی: “اولین بار است که از خودت و این موضوع بغرنج در زندگیت با کسی حرف می‌زنی. شاید هنوز امیدداری امشب خانم روانشناس را باخودت هم‌مسیر کنی یا شاید از این اشتغال بیمارگونه‌ی قدیمی از پا افتاده‌ای. خودت هم درست نمی‌توانی دریابی امشب کدام هستی؟ شروع به نوشتن می‌کنی: “من متأهلم. دو تا پسر دارم. زنم همه جوره با من راه می‌آید. اما من میل عجیبی به دنبال کردن رابطه‌های مجازی برای ارضای جنسی دارم. شبانه روز فکرم با این موضوع مشغول است. حتی روزی یا شبی که تنها هستم بارها و بارها این روند را ادامه می‌دهم تا از شدت خستگی خوابم ببرد. خودم هم خسته شده‌ام. و واقعاً نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم.” اوبی‌مقدمه از تو می‌پرسد: “خودارضایی برای تو از چه سنی شروع شده است؟ اولین بار در چند سالگی؟ ” و تو در ۶ سالگی‌ات پیدا می‌شوی. وقتی که هومن پسر دایی حامد که بیست‌سالی از تو بزرگتر بود، به باور خانواده در یک تنهایی مطمئن، به تو تجاوز کرد. هنوز صدای جیغ کودکیت را می‌شنوی که در دستهای بزرگ و سیاه هومن دفن می‌شد و دست‌های درشت هومن از اشک‌های تو شورتر و شورتر می‌شد. و بعد چشم‌های وق‌زده‌ی آبی هومن بود که دنیای کودکیت را به کابوسی وحشتناک تبدیل کرد. از آن به بعد آن چشم‌ها همیشه با تو بود. و نفرتی عمیق از هر چیز و هرکس را در دلت کاشت. از آن روز به بعد بود که دیگر عباس، عباس نشد. برای هومن همیشگی شدی. دیگر خیلی هم بدت نمی‌آمد. رفته رفته خودت شدی هومن. به کسی رحم نمی‌کردی. در جاهای شلوغ حتی از روی لباس خودت را به هر کسی می‌شد تماسی شهوت‌‌آلود می‌دادی و از نگاه ترسناک دیگران و لذت خودت حظّ می‌بردی. دختر و پسرش فرقی نداشت. کوچک و بزرگ هم نداشت. به اشیاء هم رحم نداشتی. لباس زیر زنانه برای تو شده بود یکی از بهترین ابزاهایی که اوقات خوشی را با آن سپری می‌کردی. برای خودت کلکسیونی لذت‌بخش تهیه کرده بودی. گذشت و تو بزرگ شدی. تعداد رابطه‌های خواسته یا ناخواسته از آن‌هایی که زورت کرده بودند یا زورشان کرده بودی از شمارش خارج شده بود. داشتی کم می‌آوردی که به امید رهایی ازدواج کردی و شکل رابطه‌ها ناگزیر تغییر یافت. رابطه‌های حضوری تمام شد و هر وقت تنها می‌شدی شکل مجازی به خود می‌گرفت و اگر هم امکانش نبود به عادت دیرینه‌‌ی وسواس‌گونه‌ات بسنده می‌کردی. با یک سؤالی که از تو پرسیده بود سیری تلخ در گذشته‌ات کردی. کاری که در طی تمام این سال‌ها از آن فراری بودی. و در جوابش تمام آنچه در ذهنت گذشته بود را گفتی. احساست را نسبت به خودت سنجید. از تو پرسید: “بعد از انجام رابطه یا خودارضایی چه احساسی داری؟”. به خودت فکر کردی. به تمام رابطه‌هایی که تا به حال تجربه کرده بودی. به جایی رسیده بودی که احساس خستگی از این اعتیاد بی‌رحم تو را از پای انداخته بود. به حرف آمدی: “خسته‌ام. از خودم و زندگی بیزارم. متنفرم.” و به شدتِ احساست از صفر تا صد، عدد نود و پنج را دادی.
جمله‌ای نوشته شد و تو سراپا گوش شدی: “خب حالا فقط به من گوش کن. در علم روانشناسی، شاخه‌ای به اسم سکس‌تراپی وجود دارد. که علاوه بر رسیدگی به موضوع اختلالات جنسی که خیلی از آن جنبه‌ی فزیکی دارد یک موضوع دیگری هم به نام پارافیلیاها یا همان انحرافات جنسی هست. مشکلاتی که مطرح کردی در قدم اول از این دسته هستند. چیزی مثل خودارضایی در طبقه‌بندیها به عنوان اختلال در نظر گرفته نمی‌شود. اما وقتی وسواسی می‌شود و روابط جنسی زوجی را تحت تأثیر قرار می‌دهد، در عملکرد شبانه روزی تمام فکرت را به خود مشغول می‌کند می‌شود اختلال یا بیماری. علاوه بر این که شما مشکلات دیگری مثل مورد تجاوز قرار گرفتن در سن بسیار پایین یا تجاوز کردن، رابطه‌های مجازی و اشتغال فکری زیاد به این روابط و.. را هم دارید. همه‌ی این‌ها را می‌گویم تا بدانید که نیاز است مراجعه‌ی حضوری داشته باشید. درجلسات حضوری قدم به قدم مشکلات را بررسی می‌کنند. حتی از زمان کودکی و تجربه‌های دردآوری که داشتید صحبت می‌شود .در طی جلسات شخصیت شما مورد سنجش قرار می‌گیرد. تکلیف‌هایی داده می‌شود که هر هفته چک می‌شود و خیلی از اقدامات دیگر که در مشاوره‌ی این چنینی جایی ندارد. با آنچه از شما فهمیده‌ام مثل فرد معتادی هستید که زندگیش را دود کرده باشد و خودش با پای خودش دوست دارد برای ترک اقدام کند. امیدوارم درست فهمیده باشم و این توصیه‌های کوتاه نقطه‌ی شروعی در جهت تغییر شما باشد. موفق و پیروز باشید. شب خوش.”
تو ماندی و حرف‌هایی که شنیده بودی و میلی که دوباره سربرآورده بود و غوغا می‌کرد. حال خودت را نمی‌دانستی. می‌خواهی یانه؟ تصاویر لخت شهوانی سرت را به دوران انداخته‌اند و دستهایت آماده‎ی اشاره‌ایست تا به حرکت بیفتند. مهری بی‌صدا پا به فکرت گذاشته است. این‌بار دست نیما و امین را گرفته و هر سه به صورتت زل زده‌اند. منتظر ایستاده‌اند تا انتخاب امشب تو را از نزدیک ببینند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز