ارزش‌ها در زندگی به ما چه می‌گویند؟

۸:۵۶ ب.ظ ۱۱/تیر/۱۳۹۹

ارزش‌ها در زندگی به ما چه می‌گویند؟
میدانی من به ارزش‌های زندگی‌ام خیلی فکر می‌کنم. تو را نمی‌دانم. اما گاهی ناخواسته پیش می‌آید که به خاطر غرق شدن در روزمرگی‌ها‌ی زندگی‌ام نادیده‌شان ‌بگیرم. یا کسی پیدا می‌شود که خواسته یا ناخواسته زیر پایشان ‌بگذارد. آن‌وقت حالات درونی و روحی‌‌ام بدون وجود مشکل مشخص و واضحی به‌هم می‌ریزد. اما دلیل آشکاری برای این آشفتگی‌ها نمی‌یابم. شاید برای تو هم پیش آمده باشد. بگذار برایت قصه‌ای بگویم. اگر مسئله‌ی تو هم مثل من شناختن، سالم نگاه داشتن و غنی کردن ارزش‌های زندگی‌ات است تا آخر نوشته‌هایم با من همراه بشو و بعد از ارزش‌های خودت با من حرف بزن.
و اما قصه‌ی من:
خیلی وقت است که حال وحوصله ندارم. به‌هم‌ریخته‌ام. دنبالِ خودم می‌گردم. کوچکترین صدایی که از افراد نزدیک زندگی‌ام می‌آید می‌خواهم خرخره‌شان را بجوم. امروز بهمن از سر کار آمد، درست سر ساعت چهار ونیم بعدازظهر. وقتی نیست دوست دارم زودتر بیاید تا ازدست وروجک سه ساله‌ام خلاصی بیابم ونفسی تازه کنم. همه چیزِ زندگیِ روزمره سر جایش برقرار است. همگی سالم هستیم. فقیر نیستیم. شغل داریم. یک پسر سالم داریم. با هم مشکل خاص و بیخ داری نداریم. آنچه که برای زندگی می‌بایست وجود داشته باشد و همه دارند برای خانواده‌ی من هم برقرار است. اما نارضایتی و خشم در درونم شنا می‌کند بدون آن‌که برون‌ریزی قابل مشاهده‌ای داشته باشد. فقط مشکل اینست که خفه خون می‌گیرم و اگر هم بخواهم نمی‌توانم حرف بزنم. دیشب مهمان داشتیم. امروز بهمن ساعت شش صبح رفت سر کار. من وپسرم دیر از خواب بیدار شدیم. از وقتی که از رختخواب بیرون آمدم، افتادم به جان کارهای خانه. کارهای مربوط به پارسا هم که سر جای خودش باقیست. تازه دستشویی‌اش را یاد گرفته است. وبرای آنکه از دستشویی رفتن لذت کافی را ببرد و خوشحال باشد که مهارت جدیدی را یاد گرفته است، تقریبا نصف روزمان در دستشویی به داستان‌گویی درباره‌ی زندگی جیش‌ها و پِپِه‌ها و خانواده‌ و اجداد آن‌ها در چاه می‌گذرد. بقیه‌ی وقت هم صرف آداب دستشویی و آب‌بازی و باقی قضایا می‌شود که وقت و انرژی زیادی را می‌طلبد. گاهی در آستانه‌ی درِ دستشویی می‌‌نشینم و پارسا و ذوقش برای آب‌بازی را نگاه می‌کنم. می‌گذارم خوب از بازی کردن سیر شود. در افکار خودم به عقب برمی‌گردم. به زمانی‌که قرار بوده‌ است ما را از پوشک بگیرند، عمراً که برای ما این‌قدر وقت و انرژی صرف شده‌ باشد. خودم را می‌گویم. چون مامان را می‌شناسم. آدم بی‌اعصابی که همه‌ی کنترل‌ها و تسلط‌‌‌اش ‌ را بر روی ما با ایجاد احساس گناه و عذاب وجدان دائمی حفظ می‌کرد و حظّ‌اش را می‌برد. نصف بقیه‌ی وقت را هم به کارهای خانه رسیدگی کردم و ماند جارو کشیدن و پاک کردن شیشه‌ها برای بهمن. تمام برنامه‌ریزی‌ام را کرده بودم. می‌خواستم عصر را بگذارم برای کارهای شخصی خودم و خیالم از بابت نظافت خانه تخت شود که امروز نظافت به پایان می‌رسد. از شب قبل هم قرارمان همین شد.
بهمن که از سر کار رسید، با یک سلام خشک و خالی سر وته احوالپرسی را هم آوردم. او با رویی خندان که سعی در هر چه بیشتر عادی جلوه دادن اوضاع دارد وارد شد و گفت:
” یک سوپرایز برای پسر قشنگم دارم. میخواهیم دوتایی با هم برویم مغازه‌ی دوچرخه سواری ویک سبد برای دوچرخه بخریم که پسرم بتواند با دوچرخه‎ی من به دوچرخه سواری بیاید.”
انگار توی ماهی‌تابه‌ی هفت لایه‌ی چفل بسته شده‌ام و دارم سرخ می‌شوم. دیگر هیچ نگفتم. چون می‌دانستم اگر قولی بی‌ملاحظه به پارسا داده شود، دیگر برای منتفی کردنش خیلی دیر شده و او از وقتی که موضوع را می‌شنود تا وقتی که از خانه بیرون برود ثانیه‌ای یک‌بار خواهد گفت: پس برویم. پس برویم. شبیه سگ شده‌ام. ومیخواهم پاچه‌ی کسی را بگیرم و قاعدتاً آن شخص فقط بهمن می‌تواند باشد. گفتم:
” مگر قرار نبود به برنامه‌ی نظافت خانه برسیم؟ تو که می‌دانی من از انجام کارهای بدون آمادگی بدم می‌آید. مگر هزار بار نگفتم هر وعده‌ای که میخواهی به پارسا بدهی اول یک مشورت با من بکن؟”
می‌گفتم و می‌تاختم. جلوی چشم‌هایم را خون گرفته بود. آدم وقتی هم زیاد کار کرده باشد و در حین کار هم نشخوار‌های فکری ولش نکرده باشند، ظرفیت تحمل هضم چیزهای غیر قابل پیش‌بینی را نخواهد داشت مثل آن است که افسار پاره کند. بهمن که دید اوضاع پس است گفت:
“راست می‌گویی. حواسم نبود. دیگر بدون مشورت نمی‌گویم. تو برو به کارهایت برس. من وقتی برگشتم این دو کار را انجام می‌دهم.”
اما مگر من حالی‌ام می‌شد؟ اصلا صدای عذرخواهی‌اش را نمی‌شنیدم. او جیم شد و رفت دوش بگیرد. ومن که جارو را گذاشته بودم به عهده‌ی بهمن از سر لج و لجبازی جارو را درآوردم. پیش خودم می‌گفتم: “اگر زورم به تو نمی‌رسد به خودم که می‌رسد. به جهنم که خسته هستم. جانم که در نمی‌آید. خودم انجام می‌دهم. منت تو را هم نمی‌کشم.”
بعد از سیزده سال زندگی مشترک او را می‌شناختم. او آدم اهل منت گذاشتن نبود. در همه‌ی کارهای مربوط به خانه همیشه هوایم را داشت. اما دلم می‌خواست یک‌ریز غر بزنم. جالب اینجاست که هر چه می‌گفتم نه تنها خالی نمی‌شدم بلکه آتشم تندتر می‌شد و بیشتر گر می‌گرفتم. بهمن از حمام آمده بود و مثل مادر مرده‌ها روی تخت وا رفته بود. استیصال‌‌اش را می‌دیدم. جارو می‌کردم و حرف می‌زدم. داشتم به شکل خودم تنبیه‌اش می‌کردم. آمد حرف بزند که تا اولین کلمه از دهانش بیرون زد گفتم:
” تو همیشه این کار را می‌کنی. می‌خواهی من به کارهایم برسم ولی چرا بی‌مشورت برای خودت برنامه می‌ریزی؟ و انگار نه انگار که ما هم این‌جا آدم هستیم. من هزار بار گفتم به پارسا چیزی نگو تا همان‌وقت که داریم آماده می‌شویم بفهمد می‌خواهیم برویم جایی و اگر نه کچل‌مان می‌کند.”
جواب داد: “من‌که عذر خواهی کردم. چرا این‌قدر موضوع را بزرگ می‌کنی؟ اگر این را می‌بینی خب بقیه‌ی کارهایم را هم ببین . این‌که از خواب و استراحتم می‌زنم به خاطر شما. این‌که تا شما می‌آیید از خواب بیدار شوید صبحانه را آماده کرده‌ام. و خیلی از چیزهای دیگر.”
جواب نمی‌دادم. بحث را بی‌فایده می‌دانستم. به‌علاوه اینکه در خودم می‌دانستم که مشکل این نیست. کار از جای دیگر عیب دارد. هر چه بهمن پرسید هیچ نگفتم و می‌دانستم که حرف نزدن من او را عصبی می‌کند. خفه خون گرفته بودم .شاید به این خاطر ناخودآگاهم مرا به سکوت دعوت می‌کرد تا به او و خودم بفهماند که چقدر آزرده و درمانده‌ام و بحث ادامه بیابد تا بتوانم علت بی‌خلقی‌های اخیرم را کشف کنم. چون وقتی می‌افتم روی دور تحلیل مسائل درونی و بیرونی مربوط به خودم در نود ونه درصد اوقات، آن هاله‌ی کدری که رویم را به‌تدریج گرفته است کنار می‌رود و می‌توانم شرایط و خودم را بهتر و شفاف‌تر ببینم و برای طرف مقابلم بنمایانم. این بود که ناگزیرساکت ماندم. همانطور که قرار بود بشود شد. بهمن از جایش بلند شد. جارو برقی را خاموش کرد. و گفت بیا بنشین کارت دارم. مقاومت کردم. اما او دست برنداشت. و من را روی مبل نشاند. چرایی رفتار من را درک نمی‌کرد و سردرگمی و گیجی در نگاهش موج می‌زد. بچه‌ای بود که دقیقاً می‌دانست خطایش چه بوده است ولی نمی‌توانست تنبیه زیاد از حدّش را هضم کند. یعنی بین خطا و تنبیه نمی‌توانست رابطه‌ای برقرار کند. خودم هم می‌دانستم این خطا مستحق این تنبیه نیست ولی این تنبیه که پرخاشگری منفعلی بود از جانب من در‌واقع دنبال چیز دیگری می‌گشت. مثل آن بود که تنبیه می‌کند تا به کشفیاتی دست یابد تا بتواند کمکی در جهت ادامه‌ی زندگی موجودی باشد که بقایش تهدید شده است. بهمن به حرف آمد:
” خب بگو چت شده. چندین ماه است که حال و روزت به همین منوال می‌گذرد. دیگر حتی به من نگاه هم نمیکنی. وقتی از سر کار بر‌میگردم با یک دنیا انرژی می‌آیم و وقتی تو را این‌قدر کسالت بار و خموده می‌بینم بادم خالی می‌شود. حرف بزن. من که هر کاری از دستم بربیاید دریغ نمی‌کنم. تا جایی که جان داشته باشم از خودم مایه می‌گذارم.”
جمله‌آخرش تمام نشده بود که دوباره گر گرفتم. گفتم: ” دِ خب کار از همین جا می‌لنگد. من نمی‌خواهم تو این‌قدر از خودت مایه بگذاری. تو هم آدمی. مثل همه‌ی ما نیاز به خواب، استراحت، تفریح، کار شخصی، بیان نیازهای خودت، بیان انتظاراتت از من، و خیلی چیزهای دیگر داری. خداییش به من بگو در طی این سیزده سال که با هم زندگی می‌کنیم چقدر به من کار سپرده‌ای؟ فقط هر روز من را به خودت وابسته‌تر کردی. فکر می‌کنی کارهای بی‌شائبه‌ای که برای ما انجام می‌دهی لطف است یعنی از نظر خودت لطف است. از نظرمن مهم نبودن معنا می‌شود. این هر روز ما را از هم دورتر کرده است. تو چسبیده‌ای به نیازهای روزمره و تأمین آن. این خیلی مسئله‌ی مهمی است اما همه‌اش نیست. نقش یک پدر فداکار را گرفته‌ای و از ایفای آن نهایت لذت را می‌بری. من هم دلم می‌خواهد مهم باشم. تو نمی‌گذاری. اصلاً نمی‌خواهی و نمی‌گویی. من می‌بینم که تو دیشب سر کار بودی و چشم‌هایت از شدت بی‌خوابی کاسه‌ی خون است. ازت می‌خواهم بروی بخوابی. و همان موقع اصرار داری که من خوابم نمی‌آید. من هم پیش خودم می‌گویم. خب ولش کن. اصلاً چه اصراریست. من که مادرش نیستم. او هم بچه‌ی من نیست. ولی خواه ناخواه یک گام از تو دور می‌شوم. حس مهم نبودن در زندگی مشترک حس مشمئزکننده‌ای را برای من به همراه دارد. این‌که می‌بینم تو بیش از آن‌که باید پتروس بازی در می‌آوری و نیازهای به حق‌ات را بیان نمی‌کنی احساس اضافه بودن و لش بودن را برایم می‌سازد. هیچ فکر کرده‌ای در طول این سه سال که پارسا با ماست. من هر روز یک قدم از تو دورتر شده‌ام. در طی این سه سال تا حالا شده است که به من بگویی بیا الان که پارسا خواب است در تراس پتو پهن کنیم و یک فیلم ببینیم یا چای بخوریم؟ از من خواسته‌ای که پارسا را امروز چند ساعت بگذارم خانه‌ی مادر تا با هم برویم بیرون؟ تا حالا درخواست کرده‌ای بیا امروز برویم برای من لباس بخریم، شلوارم از رنگ و رخ افتاده است؟ در طی این چند سال چند بار با هم کتاب خوانده‌ایم؟ چند بار سینما رفته‌ایم؟ چند بار موسیقی گوش داده‌ایم؟ چقدر فعالیت‌های مشترک ساده ایجاد کرده‌ای؟ چند بار برایم گل خریده‌ای؟ نگو بلد نیستم چون خانواده‌ام از این کارها نمی‌کرده‌اند که خواهم گفت خانواده‌ی من صد پله بدتر از خانواده‌ی تو بوده‌اند. همه‌اش بخصوص در سه سال اخیر از خودم پرسیده‌ام: چرا مثل قبل نیستم؟ از آن‌همه تنوع‌های کوچک، آن‌همه حرف از هر دری و سخنی، از خودم، از آرزوهایم، از ارزش‌هایم، از اصرارهایم برای بیرون رفتن، از سوپرایز کردن‌هایم، از کادوهای تولدی که با وسواس می‌خریدم، از آن‌همه کلمات محبت‌آمیز، از رابطه‌های جنسی پر هیجانم، چرا از هیچ چیز خبری نیست؟ چرا؟ خودم را بارها و بارها سرزنش کرده‌ام. اما چیزی عوض نشد که‌ نشد. تا حالا از خودت پرسیدی که در طی سال‌های اخیر چرا حتی یک‌بار هم از جانب من درخواستی برای یک رابطه‌ی رضایت‌بخش دریافت نکرده‌ای؟ نه وجداناً پرسیدی؟ گاهی آنقدر از هم دور می‌شویم و آزرده خاطر که چون به‌تدریج و آهسته اتفاق می‌افتد نمی‌فهمیم از کجا دارد آب می‌خورد؟ پس ناخودآگاه در امور مختلف مشترک‌مان تأثیر شگرفی می‌گذارد تا حد بیزاری. بیزاری کامل از خود و از طرف مقابل. تو دیگر چرا؟ مگر من را نمی‌شناسی؟ آن‌قدر در فداکاری‌های روزمره‌ات غرق شده‌ای و آن‌ها را لطف‌های تمام و کمالی میدانی که حتی در مقابل کوچکترین انتقاد گارد می‌گیری و احساس می‌کنی که به اندازه‌ای که باید و شاید قدرات دانسته نمی‌شود. حق با توست. اما تا به حال از من پرسیده‌ای این‌گونه محبت من را راضی می‌کند یا نه؟ من همیشه دنبال اشتراک بوده‌ام و اگرنه اگر قرار باشد هر یک کارهایی را انجام بدهیم که خودمان صلاح می‌دانیم و اسمش را بگذاریم محبت و اشتراک که دیگر به زندگی مشترک احتیاجی نیست. وبدتر از همه آن است که اسم مشترک بررویت سنگینی کند و احساس تنهایی دست از سرت بر ندارد. در سالهای اخیر که من فعالیت‌های کوچک مشترک نساخته‌ام تو چقدر خلاقیت به خرج داده‌ای تا اشتراکات و ارزش‌های مشترک ساده‌ای بیافرینی که هر بار ما را به هم نزدیک‌تر کند؟ حالا دیگر غیر از حرف‌های تکراری روزمره حرفی هم برای گفتن نداریم. جایی خوانده بودم: در زندگی مشترک تا حرفی برای گقتن دارید به آینده‌ی زندگیتان امیدوار باشید و اگر جایی رسیدید که دیدید دیگر حرف مشترکی برای زدن ندارید بدانید یک جای کارتان اساسی می‌لنگد. حرف تازه‌ای بود برای من. مدت زیادی می‌شود که حرف مشترک زیادی برای گفتن نداشته‌ایم و به دنبال خلق حرف‌های مشترک تازه هم نبوده‌ایم. این حرف‌های روزمره‌ی تکراری، حرف‌های تکراری و کسالت بار تمام خانواده‌هاست. حتی آن‌هایی که ظاهراً با هم زندگی می‌کنند. بچه‌ها می‌آیند و روزی از ما جدا می‌شوند. هر چقدر هم که جان‌مان را برای رشد هر چه بهتر آن‌ها تکه و پاره کنیم الی‌الابد با ما نمی‌مانند. آن‌هایی که با هم پیری را سپری خواهند کرد ما هستیم. وبرای من تلخ‌تر از این نمی‌شود که در این سنی که الان هستم پیری را با تمام ابعادش بچشم. می‌دانی هرکسی برای خودش قواعد و ارزش‌هایی دارد که ریشه‌های وجودی روح‌‌اش از آنها آب میخورند . مدت‌هاست که به خاطر روزمره فراموش‌شان کرده‌ام و هر روز بیشتر معنای وجودی خودم را از دست می‌دهم. اهل پول وطلا و ظاهر و آرایشگاه و زیبای اندام و وقت گذاشتن برای غیبت با زنان همسایه و شهرت و چشم و هم چشمی و خیلی از ارزشهای غالب روز نیستم و نبوده ام. حاضرم مانتوهایم را بفروشم تا کتاب بخرم. حاضرم ساعتها درباره مرگ حرف بزنم و زندگی را معنایی نو ببخشم. حاضرم تا ته توانم کوهنوردی کنم. حاضرم با نان وپنیر و هندوانه سه وعده‌‌ی هر روزه را به سر بیاورم. حاضرم با دو دست لباس سر و ته تمام مهمانی‌ها و کلاس‌ها و پیک‌نیک‌ها را به سر بیاورم. حاضرم ساعت‌ها کتاب بخوانم. حاضرم آنقدر فیلم ببینم تا چشمانم از کاسه در بیاید. حاضرم دوست بدارم بی‌چشم داشت و دوست داشته شوم بی چشم داشت. حاضرم روزها تنها بمانم و نترسم. حاضرم ساعتها با عزیز به سفر رفته ام به گفتگو بنشینم. حاضرم دعوت های کوچک وساده‌ی شریک زندگیم را مثل نوشیدن چای در تراس خانه در نیمه شب از کنه جانم بپذیرم و خوشحال شوم. حاضرم به یک شاخه گل تا ابد قدردان بمانم. حاضرم تمام حقوقم را در خانه‌ای مشترک برای مناسبت‌های مختلف خرج کنم. حاضرم که کسی به خواندن یک بیت شعر، یک خط داستان، یک پیاله عشق دعوتم کند و از درون مست شوم و بدرخشم. حاضرم برای رسیدن به اهداف درونی‌ام از خواب و خوراک بیفتم. حاضرم انتظارات شریک زندگیم را بشنوم و کاری انجام دهم تا احساس مهم بودن را بفهمم. حاضرم برای تازه نگه داشتن عشق، فعالیتها و علایق مشترک خلق کنم. حاضرم زندگی کنم. حاضرم….
زندگی من خلاصه است در تنوع‌هایی ساده که ارزش‌های ژرف برایم می‌آفرینند. چیزهایی که در امروزِ خیلی‌هامان معنای واقعی ندارند ویک مشت مزخرف به چشم می‌آیند، برای من ارزش محسوب می‌شوند. من سادگیهای زندگی را دوست دارم. تنوع را باید خلق کرد. اشتراکات هر چه بیشتر را باید ساخت. این را تو بدان. حال که در آستانه سیزدهمین سالگرد با هم بودنمان است نگذار نحسی این باور دیرینه زندگی‌مان را شکاف دهد. هر چند که جزئی شکاف شکاف است. این دلمشغولی‌های روزمره و فرزند خواهند گذشت. تو برای من می‌مانی و من برای تو. شکاف بین ما را فرزند پر نخواهد کرد. شکاف بین ما با آفرینش اشتراکات هر چه بیشتر پر خواهد شد. با احترامی تعظیم‌گونه به ارزش‌های یکدیگر. این را تو بدان. من انسانم از جنس ارزش‌هایم. مرا با چارچوب قواعدی ببین که مرا تعریف می کنند و خودت را با چارچوب قواعدت برایم بشناسان. این فاصله‌ی کوتاه اخیر ما را بر خواهد داشت. ارزش‌های مرا به رسمیت بشناس که درعین سادگی تکلیف تو را برای آفریدن لحظه‌های خلاقانه مشترک سخت خواهند کرد و ارزش‌های خودت را برایم بی‌وقفه تکرار کن تا تمامی تلاشم را به کار گیرم و آنها را به رسمیت بشناسم. ارزش‌های ما هویت ما هستند. وما برای تازه نگاه داشتن‌شان ناچاریم از مداومت تکرار و گشودن درددل هر کدام. تا با شناخت هریک اشتراکاتی را خلق کنیم و زندگانی را معنا ببخشیم.
به ساعت نگاه می‌کنم. ساعت هشت شب را نشان می‌دهد. دو ساعت است که یک‌ریز حرف زده‌ام. الان ته کشیده‌ام. خالی خالی‌ام. بهمن در فکر فرو رفته است و پارسا بر روی مبل ارزش‌هایش را خواب می‌بیند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز