گریه‌ی ناتمام

۴:۰۶ ب.ظ ۰۳/شهریور/۱۳۹۹

شب‌های جمعه خانه‌ی ننه جمع می‌شویم. روی هم پانزده تا نوه‌ی قد و نیم‌قد هستیم. در خانه همیشه صدای بازی بچه‌ها بلند است. جمع خودمانی فامیل مامان از دایی و خاله‌ها و مادربزرگ هر هفته خوش می‌گذرانند. به غیر از دایی که با زنش در خانه‌ی ننه زندگی می‌کنند، جمع زنانه است. دامادها عصرهای پنج‌شنبه زن و بچه‌هایشان را دم در خانه‌ی ننه خالی می‌کنند و می‌روند تا در خلوتشان نفس راحتی بکشند.لابلای این همه پسر تنها من و زهرا، خواهرم دختر هستیم. من و زهرا معمولاً تک می‌افتیم و از چشم‌غرّه‌های مامان جرأت اینکه با پسرها بازی کنیم را نداریم. اغلب اوقات به‌ناچار در جمع زن‌ها زیر فک‌زدن همیشگی‌شان گوش می‌خوابانیم و حرف‌های بی‌ربط و باربط‌شان را اجباراً گوش می‌دهیم. زهرا هفت هشت سالی از من بزرگ‌تر است. چندان رابطه‌ی مهربانانه‌ای با هم نداریم. او همیشه به چشم یک رقیب پررو به من نگاه می‌کند. آن‌روز در مسیر رسیدن به خانه‌ی ننه معمولِ هر هفته یک کتاب قصه خریدم. کتاب‌ها و تصاویرشان با قصه‌هایی که از آن‌ها برای خودم سرهم می‌کنم برایم هم نقش دوست را دارند. هم خواهر و هم برادر. گاهی حتی جای پدر و مادر را هم برایم پر می‌کنند.

شب بعد از شام وقتی زن‌ها بساط چای را پهن کردند و دورهمی‌شان گل انداخت، کتاب قصه را ورق می‌زدم. هنوز یکی دو سالی مانده است تا کلاس اول بروم. زهرا که حوصله‌اش سر رفته بود گیر داد: “بده کتابت را برات بخونم. تو که خوندن بلد نیستی.” و من در پی اصرار او، کتاب را محکم در دست‌هایم گرفتم و گفتم: “نه نمی‌خوام. خودم بلدم.” زهرا نیشخندی زد و گفت: “تو؟ “آخه بچه تو که هنوز آب را هم بلد نیستی بخونی چطور بلدی ی قصه بخونی؟ بده من کتابو.” همیشه در پی این است هر طور شده بزرگتری‌اش را  به رخ بکشد و حرفش را به کرسی بنشاند. گفتم: “دلم نمی‌خواد بدم. اصلاً تو چکار به کار من داری؟” با این‌که نمی‌توانم بخوانم اما تصاویر کتاب در ذهن من جان می‌گیرند و خودشان قصه‌شان را تعریف می‌کنند. ساعت‌های زیادی را با آن‌ها سپری می‌کنم. زهرا گیر داده بود. ول‌کن هم نبود. دختر سوگلی همیشه اوست و دختر گوشه‌گیر همیشه من. از هیچ کوششی برای تشویق شدن از جانب دیگران خودداری نمی‌کند. حتماً حالا هم در پی این بود تا دیگران بگویند: “خواهر به او می‌گن. ببینید چقدر هوای خواهر کوچک‌ترش را داره. اصلاً دخترها یک چیز دیگه‌ان. خوش‌به‌حالت خواهر که دوتا دختر داری. بخصوص با داشتن زهرا. ما را ببین هرکدوم سه چهار تا بز کوهی داریم که از وقتی اومدیم یک ثانیه هم یک‌جا بند نشدن. به خدا شانس آوردی خواهر.” زن‌ها فک‌شان گرم شده بود و چای‌هایی که بخار از روی آن بلند شده بود روی زمین منتظر خوردن مانده بودند. زهرا حوصله‌اش سر رفته بود. با بی‌حوصلگی گفت: “بده دیگه. ندید پدید. خب بده بخونم برات.” گفتم: “نمی‌خوام بدم. میخواستی کتاب خودت را بیاری.” زهرا دوباره اصرار کرد. کتاب را محکم‌تر در دست‌هایم فشردم. مثل آن بود که کسی بخواهد دنیای واقعی‌ام را به زور از دستم قاپ بزند. حسن از آنسوی سالن توپش را شوت کرد. توپ از بالای سرِ ننه عبور کرد و با شدت خورد به یخچال و بر گشت. خاله رقیه به غیظ از جایش بلند شد تا به خدمت حسن برسد. حواس همه‌مان به حسن جمع شده بود و همه خاله رقیه را می‌پاییدیم که خط و نشان‌کشان دنبال حسن می‌دوید. زهرا از فرصت استفاده کرد و یکباره کتابی را که هنوز محکم در دست‌هایم نگاه داشته بودم کشید. به سمت زهرا برگشتم. نصفِ بیشترِ کتاب قصه در دست‌های زهرا بود و نصفِ کمترش در دست‌های من. بهتم برده بود. دنیایی که از این کتاب برایم در حال شکل گرفتن بود پاره شده بود. مثل آنکه خودم از وسط به دونیم غیرمساوی تقسیم شده باشم. می‌خواستم همان‌جا تلافی کنم. به او گفته بودم دلم نمی‌خواهد بدهم. لحظه‌ای بعد چای داغ در دست‌هایم بود. از روی استکان دست‌هایم جلز و ولز می‌کرد اما مهم نبود. بدون هیچ درنگی  پاشیدم. زهرا جیغ عمیقی کشید و داد زد: “سوختم. سوختم.” نقطه‌ی خاصی را نشانه نگرفته بودم. فقط پاشیده بودم. زنها که هنوز مشغول حسن و خاله رقیه بودند به سمت صدای جیغ برگشتند. زهرا خیس بود و هنوز از لباسش بخار بلند می‌شد.گردنش قرمز شده بود و با صدای بلند گریه می‌کرد و حرف می‌زد: “اینو ببرین دیوونه‌خونه. این دیگه چطور بچه‎ایه. بیشعور نفهم. دختره‎ی وحشی. جات باید تو باغ‌وحش باشه. نه اینجا.” می‌گفت و گریه می‌کرد. غوغایی به پا شده بود. خاله سمیه پرید توی آشپزخانه و خمیر دندان را آورد و روی گردن زهرا مالید. خاله رقیه حسن را بی‌خیال شده بود و آب‌قند درست می‌کرد. همه دور زهرا جمع شده بودند ولی من از سرِجایم جم نخوردم.انتظار چنین حرکتی از یک بچه‌ی در خودفرورفته، چشم‌های همه را از تعجب درانده بود.  مامان یک نگاه به من می‌کرد، یک نگاه به زهرا. بهتش برده بود. از کوره در رفت و گفت: “بچه مگه خلی. چرا چایی به این داغی را پاشیدی رو خواهرت.” با ناراحتی جواب دادم: “خب حالیش نمیشه هر چی میگم نمی‎‌خوام کتابم را بدم بازم میگه بده. بیا اینم کتاب. کتابمو کشید نصفش کرد.” مامان با عصبانیت گفت: “کتابت عزات بگرده.گردنش را سوزوندی.مگه ی کاغذ پاره چقدر اهمیت داره.” مامان کتاب را از زهرا گرفت و دو دستی کوبید روی سرم. بعد جلوی چشم‌هایم کتاب را ریز ریز کرد. دردم می‌آمد. با کتاب ریزریز می‌شدم. اما صدایم در نیامد. با فریاد گفت: “بیا. حالا کتابت را بردار و گمشو از جلوی چشمم. دختره‌ی احمق.”

زن‌ها به پچ‌پچ افتاده بودند. خاله مرضیه گفت: “حالا خوبه توی چشمش نپاشید.” خاله مستانه با صدای بلند گفت: “عجب دور و زمونه‌ای شده. آدم می‌مونه چرا بچه‌ها این‌طوری به حق هم می‌کنند. خاله رقیه که تازه نسق حسن را گرفته بود و سر جایش می‌نشست گفت: “خب حالا دو دقیقه کتابت را بهش می‌دادی. آسمون که به زمین نمی‌اومد. میومد؟” خاله مهتاب رویش را به مامان برگرداند و گفت: “این یکی به اون طرفیا رفته. شبیه باباش می‌مونه. آدم اصلاًنمی‌تونه بفهمه تو مخش چی می‌گذره. آبجی خیلی باید حواست بهش باشه. از من گفتن بود.” شاید تنها کسی‌که دهانش بسته ماند و نطق نکرد زندایی هاجر بود. شاید به این خاطر که از اول ماجرا را دیده بود و حقی هم به من می‌داد شاید هم به این خاطر که خواهرشوهرها اصلاً او را داخل آدم حساب نمی‌کردند که او هم بخواهد نظرش را بگوید. از آن جمع وراج اخراج شده بودم. ناگزیر بلند شدم و زیر ذره‌بین چشم‌ها خودم را به رختخواب همیشگی‌ام رساندم. شب‌ها رختخواب‌هایمان به صف در ایوان حیاط پهن بود. دراز کشیدم. آسمان مثل پتویی سیاه رویم افتاده بود و نفسم را تنگ می‌کرد. گلویم به هم آمده بود. از همه‌شان متنفر بودم. از شب‌های پنج شنبه. از این دورهمی‌های خاله‌زنکی. از مامان. از زهرا. از بابا که هر پنج‌شنبه ما را شوت می‌کرد به اینجا. دلم می‌خواست کسی از من توضیح کاری که کرده بودم را می‌پرسید. آرزو داشتم کسی می‌آمد در کنارم دراز می‌کشید و درباره‌ی آنچه پیش آمده بود از اول حرف می‌زد. می‌پرسید چه شد؟ چرا؟ تا برایش از سیر تا پیاز قضیه را تعریف می‌کردم. در زیر پتو خودم را به خواب زده بودم اما خوابم نبرد. منتظر بودم.  منتظر کسی تا بغض گلویم را بشکند. چراغ‌ها خاموش شد. امید به آمدن کسی هم با آن خاموش شد. تمنایی عمیق در تهِ دلم زبانه می‌کشید. تمنایی برای دست‌های بامحبتی که اشک‌هایم را پاک کند و بگوید: “طوری نیست. پیش میاد. یک کتاب دیگه شکل همون برات می‌خرم. اما تو هم می‌تونستی ناراحتیت را ی جور دیگه‌ای بگی.” فایده‌ای نداشت. هیچ‌کس نیامد. داشتم خفه می‌شدم. از زیر پتو بیرون آمدم. همه‌جا تاریک بود. با صدایی که به گوش همه برسد وانمود کردم دارم گریه می‌کنم. کم‌کم گریه‌ام واقعی شد. نیاز به کمک کسی داشتم. علی بزرگترین پسرخاله‌ام بالای سرم آمد. به واقع گریه می‌کردم. اما چشم‌هایم را بسته بودم. انگار که دارم در خواب گریه می‌کنم. علی با صدای بلندی گفت: “خاله بیا.بیا. زهره‌ست داره تو خواب گریه می‌کنه.” مامان با صدایی خواب‌آلود گفت: “ولش کن دختره‌ی نفهم رو. خودش دهنش رو می‌بنده.”

علی رفت و من صدایم برید. پتو را روی سرم کشیدم. نفرت در تاریکی زیر پتو حرف می‌زد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز