کودکی و یادداشت‌های روزانه

۵:۳۸ ب.ظ ۰۹/آبان/۱۳۹۹

دیروز بعد از مدت‌ها از خانه بیرون زدم. به خانه‌ی خاله نرگس می‌رفتم. تنها خاله‌ای که از میان چهار خاله‌ی دیگر با او احساس راحتی و صمیمیت می‌کنم. تا صبح از هر دری حرف زدیم. از خاطرات کودکی او. از جنگی که آنها را از جنوب آلاخون والاخون کرده بود. از رنج‌های گذشته. گذشته! چه محدوده‌ی زمانیِ غریبی‌ست گذشته! گاه مثل خوره مغز را می‌خورد. گاه از شیرینی‌اش قند در دل آب می‌شود. گاه مثل زهرمار کام آدم را تلخ می‌کند. گاه اما با جرقه‌ای کوچک صورتش را بر پنجره‌ی حال می‌چسباند و همان‌جا نقش می‌بندد.
شاید به همین خاطر است که یک دفتر دولوکس دهه‌ی شصت با عکس میدان آزادی، که خاله نرگس از بین خرت و پرت‌های قدیمی‌اش بیرون آورد، همین قدر ساده مرا پر کرد از تمام خاطرات گذشته‌ام.
ذوق کرده بودم. پابرهنه و شتابان به میان خاطرات کودکی‌ام دویدم. در دقایقی کوتاه خاطرات جسته گریخته به ذهنم آمد. نمی‌توانستم تفکیک کنم کدامشان به راستی تا آخر اتفاق افتاده است؟ و کدامشان را خودم در طول زمان کامل کرده و ساخته‌ام؟
تمام صحنه‌ها جلوی چشم‌هایم مجسم می‌شدند. اما به درستی نمی‌توانستم تشخیص بدهم کدامیک عین واقعیتِ پیش‌آمده و کدامیک تحریف شده‌ی ذهن‌ام است. تازه برای به یاد آوردنشان می‌بایست به کودکی‌ام می‌لغزیدم. جزئیات را زیر و زبر می‌کردم تا واقعی‌ترین‌ها را بیرون بکشم.
ذهن آدمیزاد ذهن رمنده‌ایست. لاکردار مثل ماهی لیز است. چشم غافل کنی سُر می‌خورد و به هر زمانی که خواست می‌جهد. خیلی اوقات خاطراتی را از گذشته به یاد می‌آوریم، که مثلاً در یک خانواده و برای همه‌ی اعضاء آن یکسان پیشامد کرده و حالا بعد از بیست سی سال ذهن هر کدامشان آنطور که دلش خواسته به آن اتفاق خالص که حالا دیگر تنها خاطره‌ای است، رنگ و لعاب بخشیده است. هر طور خواسته اضافه کرده، کم کرده. و هر کدام خاطره‌ای را تعریف می‌کنند که از نظر خودشان عین واقعیت است. در حالیکه ذهن هر کس در طول سالیان رنگ تجربیات بعدی زندگی‌اش را نیز به آن اتفاقات سال‌های دور افزوده است و آن‌گونه که دلش می‌خواهد آن را به یاد می‌آورد. پیشامدهای تلخ و شیرین سالهای گذشته حالا خاطره‌ای است که از زبان هر کس به شیوه‌ی خودش نقل می‌شود. گاهی ذهن آنقدر ناآگاهانه و با گذشت زمان پیشامدها را تحریف می‌کند، که آن اتفاقات به کلی به خاطره‌ای نو با ماهیتی نو تغییر شکل می‌دهند.
به خودم که می‌آیم به این فکر می‌کنم که ذهن آدمیزاد جعبه‌ی جادویی پیشرفته‌ایست. هیچ‌گاه متوقف نمی‌شود. مدام در حال ساختن و پرداختن است. به هم می‌بافد. تخیل و واقعیت را به هم می‌پیچد، به گونه‌ای که با گذشت زمان امکان تفکیک آن‌ها از دست می‌رود.
چقدر خوب می‌شود، به محض آنکه کودکی خواندن و نوشتن آموخت، او را به نوشتن یادداشت‌هایی از اتفاقات روزانه‌اش تشویق کنیم. تا می‌آید بزرگ شود با ذهن کودکی‌اش در کودکی می‌نویسد. با ذهن نوجوانی‌اش در نوجوانی. و با ذهن بالغش در جوانی. و همین طور که پیش برود در پیری صاحب چه گنجینه‌ی عظیمی خواهد بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز