معنای زندگی

۸:۲۰ ق.ظ ۱۷/مهر/۱۳۹۹

معنای زندگی از زمره موضوعاتی است که همه در طول زندگی‌شان به دنبالش می‌دوند. براستی معنای زندگی چیست؟ از وقتی یاد گرفتم درباره‌ی فکرهایم فکر کنم، یافتن معنایی برای زندگی دغدغه‌ام بوده است. در زندگی‌های بسیاری دقیق شده‌ام. اندیشه‌های آ دم‌های زیادی را بالا و پایین کرده‌ام. دستِ آخر به این نتیجه رسیدم که معنای زندگی می‌تواند در دو شکل به کار رود.
یکی همان مفهوم عامتریست که پیامبران و ادیان الهی و فلاسفه و عرفا و … درباره‌اش حرف زده‌اند. و دیگری به مفهوم خاص‌ترش. یعنی به اندازه‌ی تمام انسان‌ها در هر جا و در هر زمان معنای زندگی منحصر به فرد وجود دارد.چرا که نگاه افراد به زندگی با هم متفاوت است.
این روزها هر چه به زندگی فکر می‌کنم، معنای مرگ برایم پررنگ‌تر می‌شود. تا به آنجا که در یکی از داستان‌های کوتاهم، سیزده ساعت به خودم وقت زندگی دادم. از ساعت پنج صبح تا دوازده شب. بعد از آن می‌بایست می‌مردم. این زمان کوتاه را در ذهن داستانم زندگی کردم.
نم باران را تا تهِ کاسه‌ی سرم فرو بردم و به خاطر سپردم. گذاشتم سرمای برف تا مغز استخوانم را سرخ کند تا یاد سردیِ دستان زمستان برایم بماند. به بوی اهورایی درختان سنجد در اردیبهشت بهار لغزیدم. دنیا برایم بهشت شد. با بوی درختان سنجد. در زیر درختان لمیدم. پاهایم را به خنکای آب رودخانه سپردم و نسیم ملایم عصرگاهی در گوش‌هایم وزید و درونم را نوازش داد. همانجا ماند تا شب من را همراهی کند. داغی تابستان را در زیر آسمان صاف بی‌لک بر آینه‌ی چشمانم دیدم که راه می‌رود. خودش را برانداز می‌کند. در آینه هو می‌کند. بخار می‌شود و نقشش بر آینه‌ی چشم‌هایم ماندگار می‌شود.
از فصل‌ها گذشتم. به روزمره رسیدم. به خوردن یک چای با بوی هل و طعم عطری که بر زبانم می‌ماند. به بوی خورش مرغ برای ناهار که با عطر زعفران دم کرده می‌آمیخت، و بخارش بر در دیوار آشپزخانه می‌نشست. به بخار داغی که از برنج در حال جوش برمی‌خاست و خانه را به شالیزاری یکدست بدل می‌ساخت. به آب خنکی که از لوله بر دستانم می‌ریخت تا ظرف‌ها را برق بیندازم.
به عزیزانم که صبح جمعه را در خوابی ناز غلت می‌خوردند. به پسرم که تا لحظاتی دیگر آشفته بر خواهد خواست. و بلند صدا خواهد زد. مامان! “چرا پیشم نبودی. بغلم کن.” و بوی کودکانه‌ی عشقی ناب بر تمام جان و تنم می‌خزد. همانجا جا خوش می‌کند تا شب با من بیاید. و همسرم، که دیرگاهیست در خم و چم وجودش دست دارم. یکپارچه مهربانیست. یکپارچه شور زندگیست. خوب به چهره‌اش ثابت می‌مانم تا تمام زوایای چهره‌اش را به خاطر بسپارم.
به لحظه‌ی بعد کاری ندارم. آنچه هست همین حالاست. آنچه در تمام روزهای گذشته از سر اجبار و با خستگی تمام پیش می‌رفت. حالا معنا دارند. مرگ به تمام زندگی رنگ می‌پاشد. کافیست لحظه‌ای بیندیشم که لحظه‌ی بعدتر نیستم. آنوقت زندگی رویش را به تمامی نشانم خواهد داد. این روزها معنای زندگی برای من غیر از مرگ نیست. چنان این دو مفهوم در من آمیخته‌اند که حتی روزمره‌ترین روزها از قِبَل آن معنا می‌یابد. و اصلاً مگر زندگی غیر از این لحظه‌ی جاری اکنون چیز دیگری هم هست؟
معنای زندگی را در پرورش حس‌هایی می‌جویم که می‌توانند در لحظه ببینند، بشنوند، لمس کنند، بچشند، بو کنند، و به غایت عمق یابند. که اگر لحظه‌ی بعد هم نبودم، به یقین تمام دیده‌ها، شنیده‌ها، بوها، چشیده‌ها، لمس‌شده‌ها در من به زندگی ادامه خواهند داد.
زندگی و معنای بی‌همتایش همچنان ادامه می‌یابد. حتی اگر روزی برسد که جسم نداشته باشم. معنای زندگی برای من، قدرتش را از مرگ می‌گیرد ولی آنچنان نیرومندانه اوج می‌گیرد که هیئت ترسناک مرگ معنایش را از دست می‌دهد. آنچه می‌ماند تنها زندگیست و معنایی که برای من متفاوت از دیگریست.
برای تو معنای زندگی چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز