داستان: خیال یا واقعیت

۳:۲۴ ب.ظ ۲۳/دی/۱۳۹۹

این یک تجربه‌ی شخصی است.

برای موضوع داستان بلندی که می‌خواهم بنویسم، موضوعی را انتخاب کردم که از هر لحاظ شاهد و درگیر ماجرای اتفاق افتاده‌اش در واقعیت بودم.

موضوع در ذهنم آنقدر به داستان پهلو می‌زد که تردیدی برای انتخابش نداشتم.

کلی مطلب علمی مرتبط در ارتباط با موضوع خوانده و از نزدیک موضوع را لمس کرده بودم. فیلم هم دیده بودم.

اما وقتی به دنیای نوشتن داستان بلند پا گذاشتم. قضیه کلاً شکل دیگری به خود گرفت.

هر چه بیشتر تلاش کردم به واقعیت در قالب داستان وفادار بمانم، بیشتر از داستان فاصله ‌می‌گرفتم.

در عین حال احساس نوعی سرخوردگی و فرسودگی در من اوج می‌گرفت.

اصلاً برای نوشتن دچار نوعی استرس می‌شدم که به طور مداوم کار را به بعد موکو ل می‌کردم.

و این در حالی بود که تجربه‌ی نوشتن صد داستان کوتاه را داشتم.

تا دیشب، که به جای پایبندیِ دقیق به واقعیت اجازه دادم ذهنم رها شود و خیالم من را در نوشتن راهبر شود،

در کمال تعجب دریافتم، شیرینی ماجرا بسیار بیشتر و دلچسبی نوشتن داستان چندین برابر شد.

می‌توانستم واقعیت را به گونه‌ای بپرورانم که درون مایه حفظ شود ولی واقعاً داستان بگویم.

کم‌کم متوجه شدم یک نویسنده‌ی داستانی می‌تواند شالوده‌ی ایده‌هایش را از واقعیت بگیرد، اما به هیچ‌ عنوان نباید به آن پایبند و متعهد بماند.

چون اگر بخواهد آنچه در واقعیت اتفاق افتاده نکته به نکته و صحنه به صحنه بازسازی کند، دنیای داستان و سیر منطقی آن فرو خواهد ریخت.

جالب‌تر آنکه وقتی آدم می‌خواهد درست بر طبق واقعیت صحنه‌ها را بازنویسی کند. انگار مغزش مدام درجا می‌زند.

اصلاً منطق داستان در خیلی از جاها درست پیش نمی‌رود.

گویا داستان‌نویس ذهنش را مابین دو تخته چوب گذاشته و فشار می‌دهد تا صرفاً از آنچه به طور نزدیک یا دورادور شاهدش بوده  بنویسد و برای این کار تنها مجبور است به روبروی خود بنگرد.

اما بازیگوشی، به چپ و راست گرداندن سر، و خیال پروری  کاملاً سرپیچی از تعهدی است که به واقعیت دارد.

درست در همین نقطه است که نویسنده خودکارش را زمین می‌گذارد و از پای میز تحریرش بلند می‌شود .

زیرا از نفس افتاده است و یارای ادامه‌ی جنگ تن به تن با افکار واقعیِ غیر قابل انعطافش را ندارد.

درست است. نویسنده می‌تواند این درون‌مایه را از واقعیت بگیرد. سر و ته و طرح داستانش را مشخص ‌کند. نقشه‌ی راهش را بکشد.

اما دیگر خالق صحنه‌ها، شخصیت‌ها، روابط علت و معلولی حوادث داستان، سیر منطقی روایت، و سر کشیدن به ناشناخته‌ها، به عهده‌ی آفرینندگیِ  خیالِ اوست.

خیالِ اوست که از بطن خود شخصیت‌ها را می‌زاید. شخصیت‌هایی که در دنیای آفریده‌ی او حوادث را رقم می‌زنند.

در همین جا است که خلاقیت  گل می‌کند.

خلاقیتی که می‌تواند  نویسنده و مخاطب را  در جا میخکوب کند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز