روزها و رؤیاها

۲:۱۴ ب.ظ ۱۸/فروردین/۱۴۰۰

رمان روزها و رؤیاها نوشته‌ی پیام یزدانجو، شامل چهار فصل است با نام‌های سرخوشی، زیبایی، جاودانگی، سفر، و بخشایش. هر فصل خودش شامل چند قسمت است. هر قسمت معمولا با زبانی تغزلی و متنی موشکافانه شروع می‌شود و در ادامه به موضوع رمان و روایت بر می‌گردد.
داستان روایت عاشقانه‌ است. روایت عشقی غیرمتعارف میان پسری به نام آرش و زنی به نام بیتا. در حین روایت، علاوه بر پیش بردن داستان عنوان اصلی مربوط به هر فصل به شیوه‌ای دقیق مورد بررسی قرار می‌گیرد. آنچه که بیشتر از داستان و شخصیت‌های آن خواننده را جذب می‌کند، نوشته‌های دقیق، ریز، پرمعنی و موشکافی‌هایی است که درباره‌ی بعضی از موضوعات چالش برانگیز از جمله عشق، زیبایی، جاودانگی، بخشش، سفر به تفصیل بررسی شده است.
ردّپای واضح و مشخص نویسنده را می‌توان به وضوح در لابلای خطوط کتاب بخصوص جاهایی که درباره‌ی مفاهیمی مهم حرف می‌زند، دید. تا جایی که به نظر می‌رسد این ردّپای واضح از شکل رمان‌گونه‌ی کتاب حاضر کاسته باشد. به طوریکه اگر قصه حذف شود، نوشته‌هایی باقی می‌ماند که می‌توان آن‌ها را در قالب جستارهایی شگفت‌انگیز و بسیار قابل تأمل ادامه و ارائه داد. اما اینکه نویسنده چه اصراری مبتنی بر قالب رمان داشته است، نمی‌دانم. شاید هم نویسنده عمد داشته که این دو قالب را به گونه‌ای ترکیب کرده و نوآوری روایی‌اش را به نمایش گذارد. ولی جدا از خود موضوع داستان، لحن و نحوه‌ی روایت و زبان به کار گرفته شده بر شیوایی کتاب افزوده است.
به طور کل، می‌توان این کتاب را برای کسانی که علاقه‌ای جدی به قالب‌های نوشتاری جستار، و رمان دارند، پیشنهاد داد.
قسمت‌هایی از کتاب:

*این راست نیست که آینده‌ی یک ماجرای عاشقانه را نمی‌شود پیش‌بینی کرد. هر عشقی یک شکست و یک پیروزی است. شکست اندیشه از اشتیاق و پیروزی امید بر آگاهی. اما چه حدی از اندیشه، چه حدی از اشتیاق؟ چه اندازه امید و چه اندازه آگاهی؟
*”دوستت دارم”: ابراز عشق ما به همین سادگی است، و به همین دشواری. ساده چون دو کلمه بیش نیست. دشوار، چون همه‌ی حس‌مان را باید با همین دو کلمه به مخاطب منتقل کنیم، بی‌هیچ قید و شرطی. “دوستت دارم” تنها بیانِ زبانی است که هر قیدی از قوت آن می‌کاهد و هر شرطی از شدت آن خواهد کاست.
*می‌گویند “یک عکس به‌قدر هزار کلمه حرف می‌زند.” این گفته همان قدر اعتبار دارد که “یک نوشته به‌قدر هزار عکس دیدنی دارد.” ارتباط عکس‌ها و کتاب‌ها، نوشته‌ها و تصویرها، معادله‌ای بی‌زمان است. و با این حال، ارتباط نامتوازنِ این دو محصولِ زمانه‌ی ما است.
*عشق همزاد مرگ نیست، همزاد وحشت است، هراس. تمام تلاش‌ها برای به دست آوردن معشوق‌مان، ترس‌مان از شکست عشقی، عملاً به ترس دیگری ختم می‌شود: این هراسِ جزام‌گونه که روزی عشق‌مان را به یک‌باره، برای همیشه، از دست می‌دهیم. ترس به دست نیاوردن، و ترس از دست دادن. وحشت و اضطراب، اضراب و وحشت. عشق و عاشقی نوسانِ زجرآوری بین این دو هراسِ همیشگی است.
*سرخوردگیِ عاشقانه همیشه از سوءتفسیر و درک نادرست نشانه‌ها می‌آید: عاشقِ سرخورده به یک نشانه‌شناسِ ناکام می‌ماند.
*انسان یگانه حیوان تنها در دنیا نیست، یگانه جانوری است که تاب تنهایی‌اش را ندارد: از آن رنج می‌کشد و می‌داند که رنج می‌کشد.
*تلخ‌کامی از گذشته همیشه دلیلِ درماندگی‌ها نیست. جهنم ماندگاری انتظاری است که آدم از آینده دارد.
*”معصومیت” اغلب عبارت است از جهالت یا شرارتی که به نام “کودکی” آن را تعمید می‌دهند. وگرنه، معصومیت کودکانه در واقعیت وجود ندارد.
*روزهایی هست که هیچ‌چیزِ دنیا، حتی خوش‌حال کننده‌ترین خبرها، نمی‌تواند آدم را از حصار بی‌حوصلگی‌اش بیرون بکشد، روزهایی که دنیا به یک اندازه شفاف و غیرواقعی است.
*زندگی آکنده از آن لحظه‌ها است که خودمان را به خاطر نمی‌آوریم. خودمان را در آینه می‌بینیم، و خودی که در آینه دیده‌ایم آشنا نیست. اما، اضطرابِ وجودی آن لحظه‌ها است که خودمان را به خاطر می‌آوریم و ارتباط اسم‌مان با چهره‌ی صورت‌بسته در آینه را پیدا نمی‌کنیم، آن لحظه‌ها که این دوگانه، اسم و چهره، یگانه معمای ما می‌شود. چهره‌ای آشنا و اسمی چهره‌ناپذیر.
*عاشقی مثل خوشبختی است. وقتی که نباشد و دوره‌اش به سر آمده باشد، آن‌وقت می‌شود به بودنش، در گذشته بودن‌اش، آگاه شد. فقط با ویرانی کاملِ عشق می‌شود به وجود کامل‌اش پی برد، پی بردن به این حقیقت که عاشقی شکلِ خلسه‌ناک و خودویرانگرِ نیست‌انگاری است، که عشق بخششی بی‌هزینه و بی‌فایده بوده، به قول آن روان‌کاو فرانسوی، بخشیدن آنچه نداری به آنکه نیازمندش نیست!
*نوشتن از جنس رؤیاپردازی است. در هر دو امیدواری هست، در هر دو بهانه‌ای برای این‌که فکر خودکشی، خیانت، یا هر کارِ از سر استیصال، را دست کم برای دقایقی از ذهن‌مان دور کنیم.
*هر عشقی اشتیاق به جاودانگی است. هیچ‌چیزِ این جهان جاودانه نیست، مگر اشتیاق آدم به جاودانگی. با این همه، جاودانگی یک “تمنای بدون معنا” است. اسطوره‌ی “اسکندر و آب حیات” همین را می‌گوید: زندگی جاودانه اما بی‌معنا بارها بهتر از جست‌و‌جوی جاودانه به دنبال معنای زندگی است. عشق هم‌معنای زندگی آدم‌ها نیست، ابدیت آدم‌ها است. از همه‌ی موجودات این جهان فقط آدم است که میل جاودانگی دارد، و برای همین میل مرگ.فقط آدم است که از مرگ خودش باخبر است و به سمت مرگ می‌رود. عشق، هم از جنس جاودانگی است هم از جنس مرگ. تمنای رسیدن به آن لحظه‌ی شفاف و آن روشنای کورکننده، میل مفرط به مسخ شدن در آینه‌ای که از عشق و مرگ ما ابدیت می‌سازد.
*همه‌چیز ما از چشم دیگری است. به چشم دیگران خوشبخت‌ایم، به چشم دیگران بدبخت. خودمان را دیگران نشانمان می‌دهند، و احساس خوشبختی و بدبختی‌مان را. بدبختی ما هم عین خوش‌بختی ما است. خودمان آن‌قدر آن را نمی‌بینیم که دیگران و اطرافیان‌مان می‌بینند.
*با گسست هر رابطه، پهنه‌ای از پیوندهای تازه بین آن که مانده و آن‌چه مانده برقرار می‌شود، شبکه‌ای شیطانی برای بت‌سازی و یادمانه‌سازی از آن‌چه بعدِ جدایی به جا می‌ماند. معنای آنچه را که مانده نه “آنچه هست” که “آن که نیست” رقم می‌زند. در همه‌ی یادگارها و هدیه‌های عاشقانه حضوری هست، یادآور این حقیقتکه جدایی یکبار و برای همیشه نیست. آن‌که رفته باز می‌گردد، آن‌چه را که از دست داده بودی دوباره از دست خواهی داد. با این همه، آن‌چه زخم می‌زند حضور عکس‌ها و اشیاء و یادگارها نیست، غیبت آواها است. مرگ هر رابطه گورستانی از گفت‌و‌گوهای مرده به جا می‌گذارد.
و…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز