پدرو پارامو

۱:۴۱ ب.ظ ۰۷/اردیبهشت/۱۴۰۰

در پشت کتاب آمده است:
“به عقیده‌ی بسیاری پدرو پارامو بهترین رمان مکزیکی سده‌ی بیستم است و برخی نیز آن را از بهترین رمان‌های قرن بیستم می‌دانند. وقایع داستان در دوزخی اساطیری و زمینی می‌گذرد، با مردگانی که به سبب خطاهای گذشته‌شان پیوسته در تلاطمند. پدرو پارامو، که با رئالیسم جادویی قرابت‌های انکارناپذیری دارد، کلاف درهم‌بافته‌ای است از تنهایی، جبرگرایی و اسطوره.
آن آبادی را از روی خاطره‌های مادرم مجسم کرده بودم، از روی دلتنگی‌اش لابلای آن آه‌های پرحسرت. تا زنده بود برای کومالا آه می‌کشید، در حسرت بازگشت به آن‌جا. اما هرگز نتوانست به آن‌جا برگردد. حالا من به جایش می‌آیم.چشم‌هایش را با خود می‌آورم که او با آن‌ها به کومالا نگریسته بود. چشم‌هایش را به من امانت داد تا به جای او تماشا کنم.”
رمان پدرو پارامو از خوان رولفو، رمانی است کم حجم چیزی در حدود ۱۵۰ صفحه. رمانی که با سفر “خوان پرثیادو” در جهت یافتن پدرش “پدرو پارامو” بنا به وصیت مادرش و بعد از مرگ او شروع می‌شود. پسر وارد سرزمینی می‌شود که خالی از سکنه است ولی در بدو ورود آرام آرام با شخصیت‌هایی روبرو می‌شود که کمی بعدتر می‌فهمد همه مرده‌اند و روح همه به علت گناهانی که کرده‌اند در عذاب است. جایی در اواسط رمان خود پسر هم تاوان جسارتش را برای این سفر با جانش می‌پردازد و به جمع مردگان می‌پیوندد و رمان ادامه می‌یابد. رمان شخصیت‌ها را یکی پس از دیگری معرفی می‌کند. درست در جایی که خواننده حواس‌اش به یک شخصیت جمع است، شخصیت دیگری آزادانه سخن می‌گوید و با سرنخ‌هایی که از پیش آمده می‌توان فهمید که او کیست؟ صحنه‌ها به شکلی قطع شده می‌آیند مثل متنی که مابینش نقطه‌چین قرار دارد و خواننده می‌بایست آن را پر کند و این تغییر ناگهانی زاویه‌ی دید ذهن مخاطب را به تحرک وا می‌دارد تا بفهمد صدای چه کسی را دارد می‌شنود. هم‌چنین سکوت‌ها و وقفه‌هایی که ایجاد می‌شود بر شدت مرموز بودن و تاریکی و وحشت شهری که مرگانش در عذابند می‌افزاید. و در حین صحبت‌های اهالی روستا، شخصیت پیچیده و متناقض و مبهم پدرو پارامو (رئیس قبیله) روایت می‌شود.
در قسمت “درباره‌ی نویسنده” آمده است:
“رولفو از تکنیک‌های روایی بهره می‌گیرد که بعدها به رمان نوین امریکای لاتین راه یافتند: تک‌گویی درونی، جریان سیال ذهن، یادآوری ناگهانی وقایع گذشته، و تغییر غافلگیرکننده‌ی زاویه‌ی دید.”
پاراگراف اول رمان:
“آمدم به کومالا، چون بهم گفته بودند پدرم آنجا زندگی می‌کند و اسمش هم پدرو پارامو است. این را از مادرم شنیدم. من هم به او قول دادم بعد از اینکه مرد، بروم سراغ طرف. به نشانه‌ی اینکه سر قولم می‌مانم، دست‌هایش را فشردم؛ او در آستانه‌ی مرگ بود و من هم ناچار هر قولی بهش دادم. باز سفارش کرد: “مبادا پشت گوش بیندازی! درباره‌‌‌ش همه‌جور حرفی می‌زنن. اما حتم دارم از دیدنت خوشحال میشه.” چاره‌ای نداشتم جز اینکه بگویم همان کاری را که خواسته می‌کنم. آن‌قدر این حرف را تکرار کردم که که حتی وقتی دست‌هایم را به زور از پنجه‌ی قفل‌شده‌اش رهاندم هم هنوز ورد زبانم بود.
این کتاب میتواند نمونه‌ی جالبی باشد که برای درک آن به بیش از یک مرتبه خواند نیاز است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز