من خوب نیستم+تو خوب هستی=احساس حقارت

۴:۱۱ ب.ظ ۲۰/اردیبهشت/۱۴۰۰

حقارت واژه‌ی قدرتمندی است. در فرهنگ لغت با معنای کوچکی، فرومایگی، زبونی، پستی، خواری و … آمده است. مخالف بزرگی و عزّت است. حقارت واژه‌ی ناآشنایی نیست ولی هر آدمی به گونه‌ای از آن اجتناب می‌کند. هر کس نهایت زور خودش را در زندگی می‌زند که تصنعی هم شده به خودش و به دیگران بقبولاند که آدم بزرگ و حتی مهمی است و سری توی سرها دارد.
حقارت احساسی است که در نظریات مختلف روان‌شناسی به شکل‌های مختلف به آن پرداخته شده است. احساسی ریشه‌ای که غالباً کسی از فرزندان آدم از چنین احساس ناخوشایندی در امان نمانده است. با شدت و ضعف هم شده هر کس سهمش را در زندگی از این احساس منفی برده است. البته هستند روان‌شناسانی مثل آدلر که: “احساس حقارت را منبع تمامی تکاپوی انسان و نیروی محرکه‌ای برای برانگیختن کل رفتار آدمی می‌داند. به گونه‌ای که معتقد است تمام پیشرفت، نمو، و رشد فرد ناشی از تلاشی است که به منظور جبران حقارت‌های خویش انجام می‌دهد.”
اما ورای نظر آلفرد آدلر که نگاه پیش‌برنده و رو به جلویی نسبت به احساس حقارت دارد، می‌خواهم از فرمولی حرف بزنم که احساس حقارت را از جنبه‌ی دیگرش که می‌تواند در آدمی ماندگار شود، یادآور می‌شود.
اهل بحث و جدل نیستم. مگر آن‌که صد در هزار از موضوعی مطمئن باشم. چند روز پیش وقتی با دوستی راجع به موضوعی حرف می‌زدم، (بعداً همان موضوع را در مقاله‌ای به طور مفصل شرح خواهم داد) در حین صحبت کردن با آنکه درباره‌ی موضوع مطرح شده خیلی دلایل علمی در ذهنم داشتم و حتی می‌توانستم بر پایه‌ی نظریه‌ی مزلو درباره‌ی موضوع مورد بحث شواهدی ارائه دهم اما لحظاتی در ذهنم عقب کشیدم. در واقع به خودم و استدلال‌هایم شک کردم. حتی نظریه‌ی مزلو را هم نگفتم. موضوع را عوض کردم. اما تمام روز در حین اینکه ذهنم درگیر تجزیه و تحلیل موضوعی بود که برای من به نتیجه‌ی درخور توجهی نرسیده بود حالت احساسی که بارها تجربه کرده بودم، دوباره پیش آمده بود. “شک کردن نسبت به خودم و درست دانستن تمام عقاید طرف مقابل مبتنی بر عقب‌نشینی کردن در ذهنم و اینکه دلایلم یک مشت چرت و پرت هستند که دلیل قانع کننده‌ای را هم ارائه نمی‌کنند.” کمی در احساسم فرو رفتم. احساس آشنایی بود که بارها تجربه‌اش کرده بودم. احساسی که خیلی وقتها من را از جمع‌ها و بخصوص جمع‌هایی که پایه‌اش بحث و مجادله بود فراری می‌داد. بعد توجهم ناخودآگاه به نظریه‌ی اریک برن جلب شد.
او معتقد است که “فرد در ارتباط با خود و دیگران به چهار نوع نتیجه گیری دست می‌یابد که موقعیت زندگی خود را مشخص می‌کنند و رفتار او را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند.”
یکی از این نتیجه‌گیری‌ها همین فرمول است:
من خوب نیستم+تو خوب هستی =احساس حقارت
این نگرش اولین تصمیم موقتی است که کودک بر مبنای تجارب اولیه‌ی زندگیش بدان معتقد می‌شود. اواخر دو سالگی یا این نگرش در او تثبیت می‌شود و یا کودک نگرش‌های بعدی را می‌پذیرد.
این همان احساسی است که به سبب ناخوشایند بودنش آدلر هم به تلاش انسان برای فرار از احساس حقارت یا خوب نبودن توجه کرده است.
احساسی که در صورت تثبیت شدن، فرد نیاز شدید به نوازش و توجه دیگران احساس می‌کند. و لاجرم از در موافقت تو می‌آید و تمام حق را دو دستی به طرف مقابلش تسلیم می‌کند. در طول زمان فرد تبدیل به همان موجود مهرطلبی خواهد شد که رضایت دیگران برایش از نان شب هم واجب‌تر است. اما آنچه من را به نوشتن این یادداشت تشویق کرد این بود که شناخت و آگاهی از سوراخ سنبه‌های روان خود، و رها نکردن عکس‌العمل‌هایی که در آن ِ واحد و در موقعیت و بر طبق عادت نشان می‌دهیم، بلکه بر عکس تجزیه و تحلیل خود و رفتار خود و پیدا کردن ریشه‌ی آن رفتار در آن موقعیت می‌تواند سدّ نقاط تثبیت شده را بشکند. همان چیزی که باعث شد تصمیم بگیرم همان موضوع را به عنوان مقاله‌ای مفصل بنویسم، هر چند که ممکن است مطابق با نظر دیگری نباشد.
و این یعنی رهایی از تثبیت‌شدگی و قدمی برای جبران حقارت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز