لبخند

۱:۰۶ ب.ظ ۱۴/تیر/۱۴۰۰

در آینه‌ی روبرو چشمش به خودش افتاد.

اجزای صورتش به سمت جاذبه‌ی زمین کش آمده بود.

ایستاد.

از سرِ لج انگشتان اشارهی هر دو دستش را را بر دو سوی لب‌ها گذاشت و کشید.

لب‌ها به سمت گوش‌ها به شکل خطی افقی از هم گشوده شد و سفیدیِ دندان‌های مرتب به چشمش آمد.

با دیدن مربع‌های سفید و منظم شگفت‌زده به خودش خیره ماند.

دستانش را پایین انداخت و به زحمت کوشید لبخندش را بر خلاف جاذبه‌ی زمین حفظ کند.

لبخند مثل لکه‌ی جوهر بر صورتش پخش شد و در تار و پودش فرو رفت.

به قلبش راه یافت.

در تهِ احساسش فرو نشست.

به جریان خونش آمیخت. خود را به خانه‌ی فکرش رساند و نرم‌نرم به تمامیِ دنیای درونش نفوذ کرد.

لحظاتی بعد در حالی‌که به لبخندش زل زده بود، صدای دگرگونی دنیای بیرون را می‌شنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز