یک گام ساده

۱:۱۵ ب.ظ ۱۴/تیر/۱۴۰۰

+آها آها درست شد. یه کم بیشتر. بیشتر. خودشه.
_فکر نمی‌کنی حالا دقیقاً شبیه به دلقکا شدم؟
+نه. فکر نمی‌کنم. تازه از اون قیافه‌ی مادر مرده فاصله گرفتی.
_قبول. اما این که تو ساختی خودِ خودم نیستم.
+منم اینو می‌دونم. ناسلامتی سی ‌و هشت ساله با همیم.اما یه آزمایشه. آسمون که به زمین نمیاد. تو که خیلی راها رو امتحان کردی. اینم روش.
_بازم قبول! قول دادم نه نیارم. اما تو که منو خوب می‌شناسی فکر نمی‌کنی شخصیت آدم با این کارای سطحی و ظاهرسازیا عوض بشو نیست.
+خدا را چه دیدی؟ یه وقت دیدی اونقدر این کارو انجام دادی که شد یه عادت. بعد این تبسما و این لبخندای احمقانه از رو لبات رفت تو و دلِتم خندید. آدمیزاده دیگه. هر چی بگی ازش برمیاد.
_یعنی ممکنه کسی که شخصیت افسرده داره با یک حرکت خودساخته شخصیتش از حالت افسردگی نجات پیدا کنه؟
+آره. من می‌گم عادتای خوب اگه ملکه‌ی ذهن بشن قدرت دارن تغییرای بزرگ درونی ایجاد کنن. می‌گی نه؟ من دربارش خیلی خوندم. تو که بهتر از هر کسی می‌دونی. یه جا دیدم نوشته بود فکر و احساس آدم روی حالتای جسمانیش اثر می‌زاره و مجموع این سه تا یعنی فکر و احساس و حالتهای بدنی باعث میشه آدم رفتار خاصی انجام بده.
_خب! یعنی حالا تو داری می‌گی برعکسش کنم؟ بجای اینکه بیام رو فکر و احساسم کار کنم، خیلی ساده حالت یا ژست بدنیمو تغییر بدم؟
+یه چیزی تو همین مایه‌ها.
_ولی شخصیت وقتی شکل گرفته باشه با چیزی به این سادگی مگه قابل تغییره؟
+تو همیشه دنبال سخت‌ترین راه‌حلا بودی. بی‌تعارف! هیچوقتم نرسیدی! بیا و اینو امتحان کن.
_واضح بگو که چیکار کنم؟
+از صبح که بیدار میشی با خودت عهد کن در سخت‌ترین شرایطم لبخند از رو لبت محو نشه.
_خیلی سخته!
+می‌دونم. بیا این آینه را بگیر. همین حالا قیافه‌ی خودتو ببین.
_تا یادم میاد همین شکلی بودم. اونقدر دنیا را برام خاکستری کردن که رنگاش از یادم رفته. حالا دیگه لبخند زدن و خندیدن برام شده صعود به بلندترین قله‌ی جهان.
+کیا برامون خاکستریش کردن؟ ننه باباهامون؟
_آره دیگه. پس کی؟
+یه نگا به خودت بنداز. یه نگا به من. چن سالمونه؟ تا کی قراره برا اینطور ادامه دادن توجیه بیاریم؟ حالا که دیگه اونا نیسن.
_اثرشون که تو وجودمون هس. هیچ‌وقتم نمیره.
+درست! اما توجیه خوبی برای اینطور زندگی کردنم نمیشه. مگه تا کی قراره زندگی کنی؟ پس آرزوهات چی میشه؟ خیلی از مکاتب روانشناسیَم دیگه اینو نمی‌پذیرن. اونا معتقدن آدم برده‌ی گذشتش نیس. می‌تونه همین حالا برا زندگیش انتخاب کنه.
_می‌فهمم چی می‌گی. با این حساب شخصیت چی میشه؟ با من و توی من رشد کرده. جزئی از گوشت و پوست و استخونمه.
+بزار یه مثال بزنم. فرض کن تو سرطان گرفتی. اونم از نوع بدخیم. عملت کردن و حالا داری شیمی‌درمانی میشی. آیا حالا که بدنت تحلیل رفته و داغون شده، دست رو دست می‌زاری و میگی دیگه داغون شده؟ هر کاریَم بکنم فایده نداره؟ از دست رفته‌س؟ از اول نباید اینطور می‌شد؟ یا به هر چیزی چنگ میندازی تا بیشتر زنده بمونی و بدنتو قوی‌تر کنی؟
_به شخصیت چه ربطی داره؟
+رابطش اینه که اگه شخصیت تو بخاطر ننه و بابا و محیط و هزار تا چیز دیگه توی گذشته کج و کوله رشد کرده و داغون شده باید بشینی و بگی تقصیر اوناس؟ دیگه نمیشه کاری کرد؟ یا اینکه بپذیری دیگه شده و رفته. حالا می‌تونم چیکار کنم؟
_حالا می‌تونم چی‌کار کنم؟ با یه لبخند زدن و بعد با خندیدن کار درست میشه؟ افسرده خوییم از بین میره؟
+فرض کن یه دکتر برات یه قرص تجویز کرده که کارکردش نگه داشتن لبخند روی لبته. از وقتی که بیدار می‌شی تا وقتی‌ که بخوابی.
_خب!
+خب نداره. تو که اهل قرص و دارو نیسی. از اونطرفم میدونی قرص و دارو خوردن برای مشکل شخصیتی تأثیر نداره. آگاهی از شخصیتتم که به اندازه‌ی کافیه. من فقط می‌گم روشتو عوض کن. همین.
_واضح‌تر بگو ببینم چی می‌گی.
+تو نسبت به خودت و مشکلت بینش داری. این خودش برای اینکه از این حالت غم و غصه در بیای نصف ماجراس. خودت می‌دونی گرایش زیادی داری تا دنیا، اطرافیان و اتفاقات را از پشت عینکی ببینی که اول نقصاش توی چشم می‌زنه. بعد اون نقصا اونقدر حالتو بد می‌کنه و درونتو بهم می‌ریزه که اصلا نمی‌تونی نقطه‌ی مثبتی پیدا کنی.
_خب این چه ربطی به لبخند زدن داره؟
+من نمیگم عینکتو در بیار. چون سخته. نمی‌گم گذشتتو فراموش کن چون نمیشه. اما می‌گم یه قدم خیلی خیلی ساده بردار تا رفته‌رفته شاید بشه عینکت رو هم عوض کرد و غلظتشو پایین آورد. بعد هم به کلی برداشتتش.
_و اون قدم ساده؟
+لبخند. فقط لبخند بزن. مثل کارکرد قرص فرضی از جانب یک روانپزشک فرضی. بیا اینم همیشه همرات باشه.
_این دیگه چرا؟
+خودتو هر از گاهی توش نگا کن. اگر دوباره لب و لوچه‌ات رفت به سمت جاذبه‌ی زمین با دست هم شده بگیر و بکشش به سمت گوشات. اونقدر تکرارش کن تا عادتت بشه.
_آخه..
+آخه نداره. آزمایش کن. ضرر نداره. عوارض جانبی هم نداره. این دفه برعکس انجام بده. ژست بدنتو عوض کن. ببین حست چطور می‌شه؟ فکری که بعدش میاد چیه؟ و روی رفتارت چه تأثیری داره؟ یک قدم ساده اما معجزه‌گر. آها یه چیز دیگه: کتاب لبخند درمانی از لیز هاجیکنسون رو هم بخون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز