قرنطینه

۱۱:۵۶ ق.ظ ۲۱/تیر/۱۴۰۰

رمان قرنطینه اثر فریدون هویدا راجع به یک فرد مصری است که جزو بورژواهایی است که در مصر به دنیا آمده و عرب است اما در فرانسه بزرگ شده و زبان تحصیلیش فرانسوی است. تمام کوشش این است که از افکاری که درباره‌ی خاور و باختر از قبل برگزیده خلاص شود چرا که درام شخصیش، قبل از هر چیز موضوع ریشه نداشتن است.
این رمان از آن قسم رمان‌هایی است که به غیر از سیر روایی داستانی، جستار را نیز به همراه خود دارد.
سامی که سی‌وهشت سال داشته و در آستانه‌ی چهل سالگی قرار دارد در یک میهمانی اعیانی فرانسوی دعوت است. میهمانی‌ای که به مناسبت تولد چهل سالگی میزبان یعنی (پی‌یر) ترتیب داده شده است. ژاکلین و پی‌یر زن و شوهری هستند که میهمانی را ترتیب داده‌اند. ژاکلین دوست نزدیک سامی است که از دوران مدرسه با هم بوده‌اند. زمانی که ژاکلین به همراه خانواده‌اش در بیروت زندگی می‌کرده است.
داستان از زبان سامی روایت می‌شود. از اول میهمانی و سرِ میز شام و تا صبح و طلوع خورشید داستان روایت می‌گردد. یعنی کل داستان در این فاصله و با اعلام ساعات شب روایت می‌شود.
آنچه داستان را جذاب می‌کند ـ البته وقتی می‌گویم جذاب شاید تنها برای عده‌ای این‌گونه باشد و برای عده‌ای حوصله سربر و کسل کننده باشد ـ جرقه‌هایی است که سامی با دیدن افراد حاضر در میهمانی، دیالوگ میان آنها و… به یاد خاطرات گذشته‌اش می‌افتد. سامی در خیلی از موارد خاطراتش را حتی با ذکر سالی که آن واقعه پیش آمده مطرح می‌کند و سپس تجزیه و تحلیلی که از آن خاطره و موضوع دارد و نیز افکار و احساساتش را درباره‌ی آن به زبان می‌آورد. در اول داستان با سامی‌ای روبرو هستیم که تکلیف خودش را نمی‌داند و تنها به این فکر می‌کند که آن همه کارهای مهمی که در ذهنش بوده و برای آن به فرانسه آمده بوده است را به سرانجام نرسانده و عاطل و بیکاره مانده است. فردی که از خودش دل خوشی ندارد. نه خودش را عرب کامل می‌داند نه فرانسوی تام و تمام. خودش را بی‌وقفه سرزنش می‌کند. از خودش تصویر روشن و واضحی به ذهن ندارد و آینده از نظرش مبهم و تاریک است. در جواب نامه‌ای که برادرش از او درخواست کرده به مصر بازگردد با خودش تا پایان میهمانی کلنجار می‌رود. هویدا از زبان سامی آنقدر موشکافانه و دقیق در طول داستان و نقل خاطرات و رفت و آمدش به گذشته به تحلیل سامی، آداب و فرهنگ عرب‌ها، آداب و فرهنگ فرانسوی‌ها، بررسی سیاست‌های کشورهای استعمارگر، بررسی وضعیت کشورهای مستعمره و عقب‌مانده می‌پردازد که خواننده را مبهوت می‌سازد. یعنی آنقدر توانمندانه خواننده را با استدلال‌هایی که می‌آورد مجاب می‌کند که خواننده حس می‌کند نه فقط با یک داستان نویس بلکه با یک جامعه‌شناس، سیاستمدار، فیلسوف و یک روانشناس حرفه‌ای سر و کار دارد. در طول نقل خاطرات و تحلیل‌هایی که در طول داستان می‌آورد می‌توان از بین رفتن توده‌های مه‌آلود و مبهم شخصیت و افکار قهرمان داستان را به وضوح دید و پی برد چطور به عمیق‌ترین لایه‌های شخصیت و ناخودآگاهش پی می‌برد و در نهایت خودش را باز می‌یابد به گونه‌ای که در پایان داستان خوانند در می‌یابد سامی با آن سامیِ اول رمان چه تفاوت فاحشی پیدا کرده است. حالا دیگر می‌داند چه می‌خواهد و قرار است باقی عمرش را چطور بگذراند. دیگر یک عقیده‌ی انعطاف‌ناپذیر و یک حکم قطعی درباره‌ی هر آنچه به ذهنش آمده و تحلیل کرده ندارد. وقتی با طلوع خورشید از میهمانی بیرون می‌زند ترس و حقارتش از عرب بودن ریخته و دیگر از پشت عینک همیشگیش دنیا را نمی‌کاود و می‌داند که چه می‌خواهد و رسالتش چیست.
برش‌هایی از کتاب:
*من نمی‌توانم مثل او حرف بزنم، بلکه باید مدتی فکر کنم و کلماتم را بسنجم. بیش از حد تردید می‌کنم و اغلب زبانم تپق می‌زند. و اگر عقیده‌ام را درباره‌ی چیزی بپرسند یک نوع وحشت ناگهانی سراپای وجودم را فرا می‌گیرد. تا آنجا که بتوانم نظر روشنی بیان نمی‌کنم و به مبتذلات پناه می‌برم. گویی هرگز عقیده‌ای ندارم که از آن خودم باشد. فقط موقعی افکارم منظم می‌شود که وقت عنوان کردن‌شان گذشته. از این حاضر جواب نبودن به طرز دردآوری رنج می‌برم. نمی‌دانم که این وضع علت کم‌رویی طبیعی‌ام است یا معلول آن. هر چه هست آنقدر فهمیده‌ام که تمایلاتم را نباید فی‌المجلس عرضه بدارم.
*گذشته زمان حالی است که در پس سر می‌گذاریم. وقتی حرفش را می‌زنیم می‌بینیم که تویش دست رفته و خرد شده است. منظره‌ای است که جزئیاتش جزو خطوط چشم‌انداز شده و دائماً تغییر می‌یابد.
*این افکار مثل پرده‌ی تئاتری شده است که از سقف وجودم آویخته باشد؛ کوچک‌ترین چیزی بند این پرده را میگشاید. آنوقت این فکرها فرو می‌ریزند، و سراسر صحنه‌ی واقعی را می‌پوشانند و وادارم می‌کنند که وظیفه‌ی خودم را زمین بگذارم و وظیفه‌ی شخصیت دیگری را بازی کنم.
*دانش ما که به صورت کلمات انباشته می‌شود؛ اگر در جلوه‌های غیر قابل بیان روانی ما تأثیر نکند به هیچ درد نمی‌خورد؛ اگر احساسات، هیجانات و رفتارهای ما را تغییر ندهد بی‌فایده است. فرض کنیم که تمام کلمات یک لغت‌نامه را به یک طوطی بیاموزیم و پس از آنکه بشریت نابود شد این طوطی زنده بماند آموخته‌هایش را مرتب تکرار کند. صداهایی که از گلوی او در خواهد آمد بی‌معنی خواهد بود. بنابراین شایسته است که انسان را آماده کنیم تا دانش خود را به کار بندد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز