داستانک

  • تکرار

    زن روی صندلی بند نبود. وقتی صدای مداح در بلندگو می‌پیچید، زن گر می‌گرفت. دست‌هایش را رو به آسمان بلند می‌کرد و با تمام توان بر سرش می‌کوفت. تکرار نام «مادر» در شعر مداح انگار زن را در تابه‌ای داغ برشته می‌کرد. مثل ماری زخم‌خورده بر خود می‌پیچید. یک‌آن از تقلا باز می‌ایستاد. به نقطه‌ای […]

  • نان داغِ تازه

    صدای به هم خوردن در از جا پراندم. به نظرم آمد او هم از جا تکان خورد. تنها ماندن با او دلم را از جا کند. نگاهی دزدانه به سِرُمِ برعکس که از میله‌ی فلزیِ چوب‌لباسی آویزان بود، انداختم. قطره‌ها از پی هم در رگ و پی‌ام می‌دویدند. دیگر تیزیِ سوزن را در رگ گردنم […]

  • ایستِ کلمه

    با تردید دستش را به در گذاشت. با اندک فشاری درِ نیمه‌باز ناله‌‌کنان کنار رفت. سعی کرده بود صلابتش را حفظ کند اما بی‌اراده و معلق هنوز تکان‌تکان می‌خورد. کاغذهای انبوهِ مچاله بر دورتادورش حلقه زده، کفِ اتاق را پوشانده بودند. گردنش، کج، بر سینه افتاده بود و ردی از خون غلیظِ خشکیده از کنار […]

  • عشق

    روبروی بقعه‌ی عارف، جلوی درخت تنومند همیشگی ایستادیم. آسمانِ پریده‌رنگ از میان برگ‌های تنک زرد سرک می‌کشید. شاخه‌های باریک خشک مثل مارهای قیطانی بر تنه‌ی درخت پیچیده، بالا می‌رفتند. نواری سبز از شاخه‌ی خشک آویزان بود، مثل آنکه آرزویی را بر درختی دار زده باشند. سرش را پایین آورد. با تعجب در گوشم زمزمه کرد: […]

  • بهت

    پسر مثلِ هر روز دمِ غروب آمد. با همان بارانیِ مشکی، و  امروز با چتری بالای سر که از گنبد سیاهش آب می‌چکید. پشت در ایستاد. دستش را انداخت به دسته‌ی چتر و گنبد را بست. مثل همیشه مکث کرد تا ابتدا دختر وارد شود. دیروز که آمد جوان بود انگار! حالا چتر به عصایی […]

  • بلوغ

    صدای قاچ خوردن چیزی مثل سقوطِ هندوانه‌ای رسیده از ارتفاعی بلند می‌پیچد. دلم هرّی می‌ریزد. مایعی سیال و لغزنده، گرم، از سرم سُر می‌خورَد، از ستون مهره‌هایم عبور می‌کند و در تنم پخش می‌شود. اتفاق افتاده بود. مایعی سیال و لغزنده از سرم سُر می‌خورد، از ستوان مهره‌هایم عبور می‌کرد و در تنم پخش می‌شد. […]

  • زن، شب، باران

    زن مثل آن‌که بخواهد مگسی را از روی صورتش بپراند، سرش را تکان داد. افکار پریشانش به هم ریخت. بلند شد. باران، ریز و تند از سرِ شب خودش را به صورت پنجره می‌کوفت. زن دو دستش را به دو سمت صورتش حایل کرد. بوی مانده‌ی پیاز از دست‌هایش بیرون می‌زد. صورتش را جلو برد […]

  • بیداری

    ساعت شنی را برمی‌گرداند. پژواک جیغ نوزاد در حصار شیشه‌ای می‌پیچد. زمان آغاز می‌شود. روزها پرشتاب از پی هم می‌دوند. زمان از نوزاد بالا می‌رود. به کودک می‌پیچد. نوجوان را سخت در آغوش می‌کشد. با جوان می‌خوابد. به عمق میان‌سال رسوخ می‌کند. و در پیر ته‌نشین می‌شود. نفس پایین می‌رود. پایین می‌رود. پایین می‌رود. و […]

  • صورَتک

    مثل یک گونیِ سیمان، لَخت و سنگین دراز کشید. دست برد و اولین نقاب را از روی صورتش کَند. بعد نوبت به نقاب بعدی رسید. بعد نقاب بعدی، بعد نقاب بعدی، بعد …. دور تا دورش پر شد از صورتک‌های گریان، خندان، منجمد، داغ، سرد، گرم، غمگین، شاد، سیاه، سفید، احساساتی، متفکر، شهودی، شهوانی، اجتماعی، […]

  • ناخودآگاه

    زن بازویش که به جای بالش زیر سرش مانده، سِر شده و گِز گِز می‌کرد را به سختی تکان داد. انگش کوچکش را به گوشۀ لب‌های نوزاد چسباند و به آرامی نوک پستان را از دهانش بیرون کشید. نوزاد چند بار فضای خالیِ دهان را به همراه قسمت کوچکی از انگشتِ مادر مکید و لب‌هایش […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز