روایت‌های روانشناختی

  • کلاس اول

    روز اول مدرسه است. می‌روم کلاس اول. با دنیایی از اشتیاق و حرارت لوازم مربوط به مدرسه را خریدم. مانتو و شلوار توسی. یک مقنعه‌ی سفید. با کفش‌های کتانی سبز. یک کوله‌پشتی سبز که با رنگ کفش‌هایم جور دربیاید. مداد، مدادتراش و مدادپاک‌کن و خلاصه کتاب‌ها و دفترهایی که برای کلاس اول با وسواس انتخاب […]

  • خیانت در خیانت

    دست‌هایش تا مچ در روغن و گریس فرو رفته بود. در یک کارخانه‌‌ی بزرگ صنعتی کار می‌کرد. موبایل در جیبش زنگ می‌خورد. کهنه‌ی سیاهی را که در کنار دستش بود برداشت و روغن دست‌ها را گرفت. صدا از آنطرف گوشی در دهلیزهای گوشش پیچید. به حیث ازجا برخاست. سیخ ایستاده بود و هر چه در […]

  • همدلی یا همدردی؟

    غم آبستن پوچی بزرگی است. در منتهای اندوه با خودش خلوت کرده و موزون و هماهنگ اشک می‌ریزد. پچپچه‌هایی موهوم وام‌گرفته شده از تمام گذشته و حال‌ جاسوس‌مآبانه و زیرجلکی، به جان ذهن‌اش افتاده‌اند و می‌تازانند. غم، نالان بر روی مبل وارفته و دست‌ها را به زانو‌هایش چفت کرده است. سرش را بر روی زانوهایش […]

  • اولین و آخرین نامه‌ی عاشقانه

    عصر که می‌شد پشت پیکان‌بار آقاجون بهترین مکانی بود که می‌توانستیم بساط  بازی‌مان را پهن کنیم و مشغول بازی شویم. هم بازی می‌کردیم و هم تمام پسرهای کوچه را که اغلب‌‍شان از ما بزرگتر بودند رصد می‌کردیم. تازه یازده ساله شده بودیم. من و پروین که علاوه بر همکلاسی بودن همسایه هم بودیم، تابستان‌ها از […]

  • دهان گشاد فکر

    درست یک‌سال است که از سالگرد ازدواج‌مان می‌گذرد. بعضی می‌گویند سال اول ازدواج جزو پرتنش‌ترین سال‌های زندگیست. بعضی هم اعتقاد دارند جزو شیرین‌ترین سال‌هاست. برای ما که مورد اول بسیار صدق می‌کرد. خانه‌مان را جابجا کردیم و به خانه جدبد اسباب کشی کردیم. خانه جدید شده بود اما ما همان آدم‌های قبلی بودیم. خودم می‌دانستم […]

  • صدای پای ناامیدی

    تمامیت‌اش به دو جزء تقسیم شده است. زبانی کبود و دراز که با صدای کرکننده‌‍‌ای می‌جنبد و حرف می‌زند و گوش‌هایی که در اتاق کوچک و کهنه در حال فرارند و از فرط استیصال و ترس به در و دیوارکوبیده می‌شوند. زبان در سه کنجی اتاق، گوش‌ها را گیر انداخته است. گوش‌ها خودشان را در […]

  • سرخوشی ناخوانده

    به پهلوی راست می‌غلتد. چشم‌اش به چشم ساعت می‌افتد. ساعت ۵ صبح را نشان می‌دهد. بعد از یک دعوای سخت زناشویی حتی چشم‌هایش برای ثانیه‌ای هم گرم نشده بود. تنها فکر سامان بود که دلگرم‌اش نگاه می‌داشت. ساعت با صدای نفرت‌انگیزش زنگ می‌زند. سعید که همان دیشب جل و پلاس‌اش را جمع کرده بود و […]

  • ارزش‌ها در زندگی به ما چه می‌گویند؟

    ارزش‌ها در زندگی به ما چه می‌گویند؟ میدانی من به ارزش‌های زندگی‌ام خیلی فکر می‌کنم. تو را نمی‌دانم. اما گاهی ناخواسته پیش می‌آید که به خاطر غرق شدن در روزمرگی‌ها‌ی زندگی‌ام نادیده‌شان ‌بگیرم. یا کسی پیدا می‌شود که خواسته یا ناخواسته زیر پایشان ‌بگذارد. آن‌وقت حالات درونی و روحی‌‌ام بدون وجود مشکل مشخص و واضحی […]

  • بابالنگ دراز در رود زندگی

    ظهر تابستان است. خورشید دست از تعقیب زمین بر نمیدارد. عرق از سرو روی زمین راه افتاده و به سمت رود نزدیک خانه‌مان جاری می‌شود. رود عرقها را نوشیده و شکم را به آسمان داده و در خنکای آب آرمیده است. از خانه بیرون می‌آیم. کفشی به پا ندارم. زمین نیش ظهرآگینی است که در […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز