داستان کوتاه

  • عمق فاجعه

    ۱٫امروز مرز خسروی صحنه‌ی بازگشت آزادگان سرفراز کشورمان به میهن اسلامی بود. ۲٫رقیه پیچ رادیو را به سمت دیوار پشت سرش می‌پیچاند. ۳٫صدا خاموش می‌شود. ۴٫پاکت سیگار بهمن را از کنار دستش بر می‌دارد. ۵٫سیگار را لای دو انگشت خشک و کشیده‌اش می‌گیرد. ۶٫انگشت‌ها را لرزان بالا می‌آورد. ۷٫سیگار را آتش می‌زند. ۸٫لب‌های قیطانیِ کبودش […]

  • نور به قبرش ببارد

    بانو از آشپزخانه بیرون می‌آید. لبخندی کم‌رنگ گوشه‌ی لبش نشسته است. به روی عباسش نوازش می‌پاشد. تازه یاد گرفته است بگوید مامان. روی زمین نشسته. جغجغه را به لثه‌هایش می‌کشد. آب دهان از روی دست‌های سفید و کوچک و گوشه‌ی لب‌هایش آویزان است. بانو در کنارش می‌نشیند. دو دستش را پیش می‌آورد. دو طرف صورت […]

  • پول صورتی

    همان جایی که او گفته بود تمرگیدم. اشک از چشم‌هایم سُر‌ می‌خورد و از درون کاسه‌ی سرم در سرتاسر بدن پخش می‌شد. صورتم اما برهوت بود و چشم‌هایم گل‌های قالی را سیراب می‌کرد. دست‌هایم بی‌اختیار مشت شده بر روی زانوهایم به هم فشرده می‌شد. پول صورتی در دست‌هایم مچاله شده بود و خیس می‌خورد. و […]

  • خداحافظی بی‌جواب

    ۱٫یک ماه از مهر گذشته بود. ۲٫آقاجون از تبریز آمده بود تهران. ۳٫پایم را که از اتوبوس پایین گذاشتم صورت آقاجون را از لابلای دود سیگارش شناختم. ۴٫چند سالی می‌شد، برای فرار از خانه به تبریز پناه برده بود. ۵٫بعداز بازنشستگی فرار را بر قرار ترجیح داده و به عنوان کار کیلومترها دور از خانه […]

  • فراموشی

    روبروی آب در زیر یک درخت بید مجنون نشسته‌ است. خاکستری آسمان در دریاچه‌ی روبرویی‌اش منعکس شده است و رنگ آب به نظرش به همان خاکستری روشن میزند. بر روی ماسه‌ها دراز کشیده و پاهایش را در آب گذاشته است. ماسه و آب هر دو گرم‌اند. از جایی که دراز کشیده، درتمام تصاویر پشت سرش […]

  • خواب طاهر را برد

    ساعت یازده صبح یک روز پاییزی است. طاهر از بیخوابی شبانه‌اش فرار کرده است. از خانه بیرون می‌زند. مطابق عادت هر روزه، خودش را در پارک کنار خانه‌اش می‌یابد. حال و حوصله‌ی دیدن چهره‌ی آشنایی را ندارد. همانجا در ابتدای پارک روی پله‌ها می‌نشیند. یک‌دستش را ستون می‌کند و بر آن تکیه می‌دهد. پاها را […]

  • و خدا می‌آید

    با تمام مسیری که پیموده‌ام، با تمام تغییرات ریز و درشتی که برای هر کدامشان دسته‌ای از موهایم به یکباره سپید شد، با تمام زمان‌های سپری شده‌ام که عمرم را ذره ذره جویده‌اند، به آنچه هستم و آنچه دارم پیچیده‌ام و با شک به این‌همه دوندگی بیهوده به آخر رسیده‌ام. بر روی سرامیک‌های سفید کف […]

  • من خدا هستم

    وقت‌هایی که از در و دیوار می‌بارند و خیره خیره زل می‌زنند، صورتم جمع می‌شود. از فرط عصبانیت، راه پله‌ها را تا طبقه‌ی بالای خانه در حرکتی تکراری می‌روم و برمی‌گردم. می‌روم و برمی‌گردم. هجوم وحشیانه‌ای از افکار هولناک مغزم را محاصره می‌کند. اضطراب انتظاری فاجعه‌بار قلبم را از جا می‌کَند. از میان نگاه ظنین‌شان […]

  • ید بیضا

    اضطرابم بالا گرفته است. دل و روده‌ام به‌هم می‌پیچد. همیشه وقتی قرار بوده است یک کار مهم یا یک ملاقات مهم داشته باشم استرس به سراغم می‌آید. برای دومین‌بار قرار است با استاد حرف بزنم. آنهم درباره‌ی موضوعی که به آینده‌ام وصل می‌شود. درباره‌ی نوشتن و نوشتنی که در کنار رشته‌ی تخصصی‌ام جان می‌گیرد و […]

  • یاکریم سرگردان

    در قوطی کبریت‌هایی که امروزه در ان زندگی می‌کنیم، آدم از سرِ ناچاری تمامی وسایل را در کمدها، زیر تخت و هر سوراخ وسمبه‌ای جا می‌دهد تا ریخت و پاش و شلخته به نظر نیاید. تشک تخت یک نفره‌ی اضافه‌ای داشتیم که به سختی زیر تخت یک نفره‌مان چپانده بودیم. روزها زیر آوار تخت مانده […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز