داستان کوتاه

  • گل بنفشه

    لیلا چادرش را به سر کرد و با نگاهی التماس‌آمیز گفت: “بلندشو. پریسا جون من بلند شو. امشب شب قدرِ. بیا بریم دانشکده. خب تا صبح بیدار می‌مونیم و بعد برای سحری خوردن برمی‌گردیم”. پریسا بدون آنکه به لیلا نگاه کند گفت: “نه عزیزم. امشب نه. می‌خواهم تنها باشم. حالا که بقیه‌ی بچه‌ها رفتن تو […]

  • وقتی خرافات اجل جان می‌شود

    روزهای اولیه‌ی کارش به عنوان مشاور در مرکز مشاوره‌ی آموزش و پرورش نشسته است. انتظار می‌کشد تا اولین مراجع روز اول کاری‌اش برسد. به خودش برای دیدن مراجع اعتماد ندارد. برای همین دل تو دلش نیست تا اولین مراجعه کننده با مشکلی که دارد از راه برسد و او خودذش را محک بزند. مشاور خانواده […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز